داستانک های زیبا
 
 
داستانک های زیبا، داستان های کوتاه تلخ
 
.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:37  توسط امینی ولاشانی مصطفی Amini Valashani   | 

اینجانب این داستانک را حدود ده سال قبل با تغییراتی نسبت به متن اصلی ترجمه و در سایت مجازی خود قرار دادم اما دوستان زیادی بسرعت آن را تبدیل به جوک های متفاوتی نموده و در برخی سایت ها منتشر نمودند که در نتیجه برای مدت چندین سال این داستانک را از لیست داستان های خود ناچارا حذف نمودم و امیدوارم دوستان گرامی این مطلب را در هنگام استفاده از مطالب دیگران مد نظر قرار دهند. با تشکر

مترجم

 

بابا معني سياست چيه ؟

 

پسرك دوان دوان از مدرسه برمي گشت و كوچه های باریک لندن را يكي پس از ديگر پشت سر گذاشته و به سوي خانه شيطنت كنان مي دويد، به محض اينكه وارد منزل شد، پدر را ديد، سلام كرد و پرسيد؟

"پدرجان در مورد سياست چه ميدوني؟ من براي درس فردا نياز دارم كمي در اين مورد بدونم "

پدر جواب داد.

" خب پسرم" و بعد كمي فكر كرد و ادامه داد

" اجازه بده برات مثالی بزنم "

" گوش ميكنم پدرجان "

 و پدر ادامه داد.

"به عنوان مثال در خانواده ما من كه پدر شما هستم نقش سيستم اقتصادي را دارم. چون من مسئول تامين نيازهاي مالي خانواده هستم . مادر نقش دولت را دارد چون او همه چيز را كنترل  ميكند و مسئول برنامه ريزي همه امور زندگي است. خانم خدمتكار به عنوان نيروي كار و به حركت در آورنده برنامه هاي مختلف و نياز هاي خانواده است. شما پسرگل من به عنوان مردم هستيد چون وظيفه يادگيري را بعهده داريد و جوابگو هستيد و برادر كوچك تو نقش آينده را دارد چون هنوز خيلي كوچك است و نياز به مراقبت زيادي دارد يعني بايد همه اين سيستم كه به آن خانواده گفته ميشود به او خدمت رسانی کرده تا رشد كند و نقش خود را آینده  بدست آورد".

پدر در چشمان پسر نگاهي كرد و همراه با لبخندي گفت ،

" ببين پسر جان اداره اين مجموعه را سياست ميگويند ، در سطح يك كشور هم همينطور است فقط دامنه آن بزرگتر است ".

و در حاليكه پدر با رضايتمندي صداي خود را صاف مي كرد پرسيد،

" خب پسرم مفهوم آن برايت مشخص شد؟"

پسرکه توضيحات پدر را بطور  كامل نفهميده بود جواب داد.

"خب پدر جان،  نميدونم، اما در مورد آنچه گفتيد فكر ميكنم".

شب از نيمه گذشته بود و همه در جاي خود به خواب رفته بودند . پسر از صداي گريه برادر كوچك خود از خواب خوش بيدار شد و نگاهي به اطراف كرد ، مادر درخواب عميق بود اما بنظر ميرسيد جاي پدر خالي بود . از جاي خود بلند شد و همه اطاق ها را برانداز كرد. خبري از پدر نبود، به طبقه پايين ساختمان رفت ، نوري ضعيف سوسو ميزد. پسر نزديك و نزديك تر شد. نوري ضعيف از اطاق خدمتكار از شكاف درب، روي ديوار روبرو خطي روشن انداخته بود. پسرك نزديك شد و دزدانه به داخل اطاق نگاه كرد . پدر را ديد كه با خانم خدمتكار مشغول تفريح بودند و ... .

پسرك با خود گفت .

"بهتر است برگردم ".

پسر آهسته برگشت و روي تخت خود دراز كشيد اما بنظر مي رسيد خواب از چشمش دور شده بود. بهر حال اشعه هاي طلايي خورشيد بتدریج همه جا را روشن مي ساخت و آغاز روز ديگري را نويد مي داد.

- خانم خدمتكار طبق برنامه هميشگي ميز را مرتب كرده و صبحانه را براي صرف آماده كرده بود . همه افراد خانواده دورميز جمع شدند و پس از سلام و صبح بخير آماده صرف صبحانه می شدند. پسرك كه به نظر ميرسيد از نيمه شب تا صبح نخوابيده و فكرمي كرده، رو به پدر كرد و گفت :

"پدر جان من حالا فكر ميكنم  معني سياست كه همان مديريت اداره يك مجموعه است را خوب فهميدم".

پدر در حاليكه لبخندی از رضايت بر لبانش نقش بسته بود خواست چيزي بگويد اما مادرش پيش دستي كرد و گفت:

"آفرين پسر خوبم، من هميشه تورا باهوش مي ديدم . تو در درس خيلي موفق خواهي بود و پدر به دنبال مادر ادامه داد

"عاليه پسرم".

 پسر نگاهي به مادر كرد و پس از سكوتي سرد و كوتاه ادامه دارد.

" وقتي سيستم اقتصادي با نيروي كاردر تاريكي و سكوت در هم مي آميزد و او را  به بهره كشي وا ميدارد و  دولت كه مسئولیت اجراي سيستم کشور ميباشد در خواب عميق است، پس سيستم اقتصادي در حضور مردم آينده را كه نياز به آن همه برنامه ريزي و خدمت رسانی دارد در بستري پر از ادرار و مدفوع به حال خود رها كرده و در پس سكوت سنگينشب و خواب و بي خبري دیگران، آن كار ديگر ميكند" .

سكوتي سنگينی فضا را در بر گرفت. تنها مادر و بچه خردسال چيزي نفهميدند.

بهر تقدير روزي تازه شروع شده بود هر كدام به دنبال نقش خود و شب ها هميشه بدنبال روزها..........

پايان

مترجم

مصطفی امینی ولاشانی

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۱ساعت 13:35  توسط امینی ولاشانی مصطفی Amini Valashani   | 
لطفا برای مطالعه مطالب کامل روی این سایت کلیک کنید
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 15:15  توسط امینی ولاشانی مصطفی Amini Valashani   | 

دعاي پيرمرد

پير مرد دستان لرزان خود را بر آسمان داشت وبا چشماني اشك آلود زمزمه اي ميكرد. به آهستگي به او نزديك شده و به دعاي او گوش دادم. او با خود مي گفت:

"خدايا گناهانم را فراموش كن، آنگونه كه دعاهايم را فراموش ميكني"

نويسنده:

مصطفي اميني ولاشاني

(بر اساس برداشتي آزاد از شنيده هاي اجتماعي)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:27  توسط امینی ولاشانی مصطفی Amini Valashani   | 

لطفا برای مطالعه مطالب کامل روی این لینک کلیک کنید

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 7:47  توسط امینی ولاشانی مصطفی Amini Valashani   | 

 

خدا و آدم

خدا آدم را خواند و گفت:

"دو خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم"

آدم لبخندی زد و گفت

" خب اول خبر های خوب را بگو"

و خداوند او را ندا داد:

"دو هدیه گرانبها برایت دارم: اول خرد است که بواسطه آن  توان ایجاد و خلق شرایط جدید ، حل مشکلات و ارتباط کلامی خردمندانه  با حوا را خواهی داشت و دوم غزیزه ای که بتوانی زاد و ولد کنی و بر جمعیت خود بیفزایئ"

آدم به وجد آمد و بسیار شادمان شد. پس خدا را حمد و ثنا کرد و سپس گفت:

"و اما خبر بد چیست؟" و خدا او را نداد:

"و این دو هرگز با هم جمع نگردند و آنها را پیوندی نخواهد بود"

پایان

مترجم: مصطفی امینی ولاشانی

(برگرفته از سایت : www.singhisking.net)

 

پسر کور

آن پسر کور مادر زاد بود، روزگاری دل به دختری باخت و از قضا دخترک نیز با سپری شدن روزگار شیفته آن پسر گردید تا اینکه روزی دخترک رو به پسر کور کرد و گفت:

"با من ازدواج می کنی؟"

و پسرک با شنیدن آن به وجد آمد اما لحظاتی بعد در خود فرو رفت و گفت:

"اگر بینا بودم از ازدواج با تو شادمان می شدم اما چه کنم که اینگونه نمی توانم تو را خوشبخت سازم"

از قضا چند روز بعد کسی دو چشم زیبا به او هدیه  کرد و پسرک  مسرور و شادمان  ا ز اینکه می توانست اکنون با معشوق خود ازدواج کند به سوی او روان شد. اما وقتی او را دید در کمال ناباوری دریافت که او کور است پس نادم شد و برگشت. دختر که احساس کرد او دیگربرنخواهد  گشت او را گفت:

"پس عزیزم به هر کجا که خواهی رفت مراقب چشمان من باش"

پایان

 

(این داستان کوتاه از سایت www.singhisking.net استخراج و ترجمه گردید اما بنظر میرسد از جمله داستان های شهاب الدین سهروردی نیز باشد)

مترجم

مصطفی امینی ولاشانی

1389

 

پیر مرد و مار

شب زمستانی سردی بود، پیر مرد در زیر نور زرد و کمرنگ فانوس خود ماری را دید که از شدت سرما منجمد شده بود.  دلش به حال او سوخت، پس خم شده او را از زمین برداشت و در آغوش خود و در زیر لباس پشمینه ای که بر تن داشت جای داد. دقایقی بعد پیرمرد نقش بر زمین شد و در حالیکه  آخرین نفس های خود را می کشید زیر لب زمزمه ای داشت.

مترجم

مصطفی امینی ولاشانی

 

 

الاغ، خروس و شیر

الاغ و خروس در خانه حصیری پیرمرد روزگار می گزراندند.از قضا روزی شیر گرسنه ای به طمع دریدن خر به آنها نزدیک شد، خروس با دیدن شیر فریاد کشیده و به هر سو می پرید. پس شیر پا به فرار گذاشت. خر که تصور کرد شیر از صدای خروس ترسیده و گریخت با خود اندیشید و چون صدای خود را نیز رساتر از خروس می یافت با خود گفت:

"او را دنبال می کنم و آنچنان عر عری کنم که از ترس جان به جان آفرین تسلیم کند" و چنان کرد. شیر که چنین یافت به آهستگی دوید و به خر اجازه داد تا او را تعقیب کند تا اینکه هر دو از دهکده کوچک دور شدند. پس شیر ایستاد و در یک چشم بر هم زدنی خر را تکه پاره کرد و شکمی از عزا به درآورد.

مترجم

مصطفی امینی ولاشانی

 

 

شکارچی شیر

شکارچی شجاع  شیر تفنگ شکاری خود را محکم در دست داشت و در جنگل به دنبال رد پای شیر  می گشت، هیزم شکنی را دید واز او پرسید:

" هیزم شکن رد پای شیری در این اطراف دیده ای؟"

هیزم شکن جواب داد:

"رد پایی نه ولی ساعت هاست شیری در این اطراف پرسه می زند، جلو بیا تا آنرا به تو نشان دهم"

شکارچی با صدای لرزان گفت:

"نه، نه، اما من فقط بدنبال رد پای شیر هستم نه خود او"

مترجم

 مصطفی امینی ولاشانی

 

 

 

 

روباه و شیر

روباهی بر شیر گرفتلر آمده در قفس گذشت و او را به سختی دشنام داد. شیر آهی کشید و او را گفت:

"ای روباه موش خور این نه توئی که مرا دشنام می دهی بلکه این بخت من است که چنین روا دارد"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

خری در پوست شیر

خری در پوست شیری رفته و حیوانات جنگل را به وحشت انداخته بود تا اینکه به روباهی رسیده وبر او نعره ای زد. روباه لبخندی زده گفت:

"عرعر تو نشان می دهد که شیر شجاعی هستی"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

راستی و بیابانگرد

مرد بیابانگرد از بیابانی می گذشت که زن زیبا، تنها و سرگردانی را دید. از او پرسید:

"که هستی و  اینجا در این بیابان تنها چه می کنی؟"

زن زیبا روی گفت:

"نامم راستی است و بیابان نشینم چون مردمان را همه ناراستی است"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

کلاغ موذی و گوسفند

کلاغ موذی بر پشت گوسفندی لمیده و آفتاب گرفته بود. گوسفند پس از ساعت ها به خود جرات داده و مودبانه گفت:

"کلاغ جان می دانی اگر بر پشت سگی می نشستی یک لقمه چرب او می شدی؟"

کلاغ تمسخری کرد و گفت:

"ساکت گوسفند، من اگر عمر چهارصد ساله دارم به این خاطر است که می دانم بر پشت چه کسی سوار شده و از پشت چه کسی بگریزم"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

دزد و خروس

دزدی به خانه ای درآمد اما هیچ جز خروسی نیافت. لاجرم او را گرفته و به خانه خویش برد تا قوتی مهیا سازد. خروس به التماس افتاد که:

"من برای انسان سودمندی فراوانی داشته و سحرگاهان مردمان را برای کار و تلاش بیدار کرده و ..."

دزد گفت:

"اگر چنین سودمند نبودی شاید تو را نمی کشتم"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

شورای موش ها

جمعیت موش ها که از دست گربه ای به تنگ آمده بودند شورایی از بزرگان را تشکیل داده و به شور و مشورت پرداختند. شورا پس از گفتگو های طولانی به این نتیجه مشترک رسیدند که هنگام خواب گربه زنگوله ای به گردن وی بسته تا هنگام حرکت صدای او را شنیده و در سوراخ ها بخزند اما داوطلبی برای  بستن زنگوله یافت نگردید.

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

گرگ و چوپان ها

گرگ گرسنه که از نزدیکی گله ای می گذشت دریافت که چوپان ها بره فربهی را برای شام بریان  می کردند. گرگ ایستاد و با خود گفت:

"ای انسان های مکار، اگر من چنین می کردم چه بسیار شیون و فغان کرده و بر سر می کوبیدید"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

شیر بیمار

شیر کهن سال که توان شکار را از کف داداه بود به غار تیره و تاریکی رفته و فغان بیماری سر داد. وحوش یکی یکی به دیدن او می رفتند اما باز نمی گشتند. روباه که از ناپدید شدن وحوش در شگفت بود عزم دیدار شیر کرد تا پیر بزرگ این راز را بر او آشکار سازد. روباه به نزدیک غار رسید و از دور شیر را سلام کرد. شیر گفت:

"خوش آمدی روباه. چرا داخل نمی شوی و دمی نمی آسایی؟"

روباه آهی کشید و پاسخ داد:

"شیر مهربان، من رد پاهای زیادی را می بینم که داخل غار شده اند اما رد پایی را نمی بینم که خارج شده باشند"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

دوستان همراه

پیرمرد و جوانی که با هم پیمان دوستی و وفاداری داشتند به عزم تجارت از کوه و دشت گذشته و از شهری به شهر دیگر می رفتند. از قضا روزی خرس بزرگی به آنها حمله ور شد و هر دو خود را در خطر مرگ یافتند. مرد جوان فرصت را غنیمت شمرده و بسرعت خود را بالای درختی در آن نزدیکی رساند. پیر مرد که دوست خود را بی وفا یافته و رمقی نیز در خود نمی دید مدهوش بر زمین افتاد. خرس وحشی و گرسنه از راه رسید. بالای سر پیرمرد رسید، او را بویید و تصور کرد مرده. (خرس ها مردار خوار نیستند). پس به سراغ جوان روی درخت رفته و آنقدر درخت را تکان داد تا مرد جوان به زیر افتاد و خرس در یک چشم بر هم زدنی او را تکه تکه کرده و بلعید. پیر مرد پس از ساعتی به هوش آمد و نه دوستی دید و نه خرسی، پس به راه خود ادامه داد.

 

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

 

 

 

کودک و تنگ فندق

کودکی دست خود را در تنگ فندقی برده و آنرا پر کرده بود. اما چون نمی توانست دست خود را خارج کرده و یا از فندق صرفنظر کند می گریست تا اینکه رهگزری او را دید و گفت:

"پسر جان اگر نیمی از فندق را از مشت خود خارج و به نیم دیگر قانع شوی هم دستت از تنگ خارج میشود و هم فندق داری.

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

مردی که دو زن داشت

مردی که موهای جو گندمی داشت دارای دو زن بود، یکی جوانتر و دیگری پیرتر از خود. زن جوان که مو های سیاهی داشت مو های سپید شوهرش را یکی یکی از جا در می آورد تا موهایش مانند خود باشد و زن مسن تر نیز به همین منوال مو های سیاه شوهر را از جا بدر می آورد تا موهایش مانند خود باشد و پس از اندک زمانی مرد تاس شد.

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

مرد ماهیگیرو میمون

میمونی بر بالای درختی نشسته و مرد ماهیگیر را نظاره می کرد که تور ماهیگیری خود را هر بار در آب رودخانه پهن میکرد و تعدادی ماهی می گرفت. میمون که در تقلید استادی زبردست است پس از رفتن مرد ماهیگیر تور وی را برداشت و وارد آب رودخانه شد که عمرش وصال نداد و اولین تور را بر سر خود انداخت و پس از اندکی تلاش های بیهوده به زیر آب رفت و مرد.

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

خرگوش ها و روباه ها

خرگوش ها که از دست عقاب های شکاری به تنگ آمده بودند برای جنگیدن با آنها از روباه ها استمداد طلبیدند. روباه ها گفتند:

"خیلی مایل بودیم به شما  کمک کنیم اگر شما را نمی شناختیم و نمی دانستیم با چه کسانی قصد جنگ دارید"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

سگ ها و روباه

گله سگ ها پوست شیری را دیدند و جملگی بر آن حمله برده و با دندان های خود آنرا تکه پاره کردند. روباهی بر آنها بگذشت و گفت:

"اگر این شیر زنده می بود جملگی در می یافتید که پنجه او بسیار قوی تر از جمع دندان های شماست"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

روباه و نقاب

روباهی به قصد دزدی به کلبه بازیگر تئاتر وارد شد اما چیز قابل توجهی جز یک نقاب نیافت که بسیار زیبا بود، پس آنرا بر صورت گذاشت و خود را در آینه برانداز کرد. اندکی بعد آنرا به گوشه ای پرتاب کرد و گفت:

"گرچه زیباست اما بدون مغز آنرا چه سود!!"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

موش ها و گربه

جمعیت زیادی از موش ها در همسایگی گربه ای زندگی می کردند و هر روز تعدادی از آنها طعمه آن گربه می شدند. موش ها پس از مشورت برای حفظ جان خود برای مدتی از درب لانه های خود  دور نمی شدند. گربه که خود را در تنگنا دید حیله ای کرد و خود را به مردن زد. یکی از موش ها بر او بانک بر آورد که:

"ای گربه مرده تو که هیچ، حتی اگراز تو کنسرو گربه هم بسازند و در قوطی بریزند باز هم به تو نزدیک نخواهیم شد"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

 

شیر، خرس و روباه

بزغاله ای از گله مانده و از قضا شیر  و خرسی همزمان او را یافتند و بر سر خوردن او با سر سختی تمام با هم می جنگیدند. روباه با شنیدن صدای غرش آنها به آنجا نزدیک شد  و با مشاهده بزغاله علت جنگ آن دو را دریافت. پس لبخندی زد، به آهستگی به بزغاله نزدیک شد، او را بگرفت و با سرعت از آنجا دور شد در حالیکه شیر  و خرسی همچنان به سختی می جنگیدند.

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

مرد خسیس

مرد خسیس هر آنچه داشت طلا خرید و آنها در سوراخ دیواری پنهان کرده و هر روز به آنجا سر زده و از دیدن آن طلاها لذت میبرد. روزی دزدی او را تعقیب کرد ودر وقت مناسب همه آن دار و ندار را دزدید و رفت. فردای آن روز وقتی مرد خسیس چون ماجرا را دریافت از شدت تالم نزدیک بود جان از قالب تهی کند. دوستی او را بدید و ماجرا را پرسید. بعد رو به او کرد و گفت:

"دوست من سنگی را بجای آن طلاها در سوراخ دیوار دیوار قرار بده و هر روز به آن نگاه کن و لذت ببر چرا که آن هنگام نیز از طلا ها بهره ای بیش نداشتی"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

دو دشمن سر سخت

آن دو مرد سال ها با هم در خصومت بودند. از قضا هر دو سفری را در یک کشتی آغاز کردند و یکی در دماغه و دیگری در عقب کشتی سکنی گزیدند. چند روزی اوضاع بدین منوال سپری شد تا اینکه کشتی دچار طوفان سختی شد و ناخدا از نجات آن عاجز. مردی که در عقب کشتی بود به نزد ناخدا آمده و پرسید:

"ناخدا اول جلو کشتی زیر آب خواهد رفت یا عقب آن؟"

ناخدا او را پاسخ داد:

"جلو کشتی"

و آن مرد شادمان شد و لبخندی زد. ناخدا که تعجب کرده بود او را گفت:

"اما ای مرد عقب کشتی نیز به فاصله کوتاهی به زیر آب خواهد رفت و همه غرق خواهند شد"

آن مرد گفت:

"دانم اما خوشحالم زیرا دشمنی دارم در جلو کشتی و او زودتر از من غرق خواهد شد و به شکرانه آن مرگ بر من آسان خواهد بود"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

شیپورچی

سپاه عازم جنگ بود و شیپورچی در پیشاپیش سپاه شیپور جنگ را می نواخت. اندکی بعد تعداد زیادی از سربازان سپاه به اتفاق شیپورچی به اسارت دشمن درآمدند. فرمانده سپاه دشمن دستور داد همه اسرا را زندانی نموده اما شیپورچی را گردن زنند. شیپورچی که خود را در آستانه مرگ یافت به التماس افتاد و گفت:

"اما قربانت گردم  من  که  سلاحی  نداشته  و ندارم  و به  هیچیک از سربازان شما نیز آسیبی نزده ام!!"

فرمانده سپاه گفت:

"آری اما این صدای شیپور توست که این سپاه را به حرکت درآورده"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

پسرک و زنبور

پسرک خواست زنبوری را نوازش کند که آن زنبور دست او را نیش زد. پسرک دوان دوان و نالان نزد مادر خود رفت و گفت:

"مادر جان من زنبور را نوازش کردم اما او .."

و مادر او را گفت:

"پسرم هر گاه خواستی زنبوری را نوازش کنی ابتدا او را محکم بفشار، پس زنبور در دست تو مانند ابریشم نرم و بی آزار خواهد شد پس آنگاه هر چه خواهی او را نوازش کن و مطمئن باش که  تو را گزندی نخواهد بود"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

 

سگ و گرگ

سگی فربهی در حاشیه جنگل جست و خیز می کرد که گرگ نهیفی را دید و گفت:

"دوست من مرا صاحبی است که مرا توجه فراوان کند، به خانه او درآی و آسوده زی"

گرگ گفت:

" مباد اینچنین بر خاندان ما که چونان زنجیر گرانی چون تو بر گردن خود داشته باشیم"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

پسرک

پسرک به قصد شنا در حوضچه آبی پرید و چون فن شنا نمی دانست در حال غرق شدن بود که مردی او را دید و با سرعت بطرف او آمد. پس او را سرزنش بسیار می کرد که چرا اینچنین جان خود را به خطر انداخته. پسرک را که دمقی چندان نمانده بود به آن مرد گفت:

"ای مرد اول مرا نجات ده و سپس سرزنش نما"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

گراز و روباه

گرازی شاخ خود را بر سنگی سائیده و آنرا تیز می کرد. روباهی بر او گذشت وگفت:

اکنون که نه شکاری و نه دشمنی است، پس چرا شاخ خود را تیز می کنی؟"

گراز گفت:

"چون شکاری باشد یا دشمنی مرا فرصت تیز کردن آن نباشد"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

خرگوش و سگ شکاری

 سگ شکاری خرگوش سرگردانی را دید و او را دنبال کرد اما اندکی بعد از نفس افتاد و ایستاد. بزغاله ای که دورا دور شاهد تاقیب و گریز آنها بود سگ را به صخره گرفت و گفت:

"آن خرگوش کوچک بهتر از تو دوید"

سگ شکاری نفس زنان گفت:

"کوچولو من بدنبال طعمه می دویدم اما خرگوش در پی نجات جان  خود می دوید"

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

سگ و توله هایش

سگ بارداری بود که زمان زائیدن توله هایش رسیده بود. پس نزد چوپانی رفته و با حالی نزار از او خواست او را برای مدتی پناه دهد و چوپان که او را در آن حال دید چنین کرد. چند روز بعد سگ باز از چوپان اجازه خواست توله  هایش را هم همانجا بزرگ کند و باز چوپان بی نوا پذیرفت تا سرانجام در زمانی نه چندادن دور سگ و توله هلیش آن مرد چوپان را از آنجا راندند.

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

 

قورباغه شارلاتان

قورباغه شارلاتان ادعا میکرد هر دردی به دست او درمان است. روزی کسی او را خطاب کرد که:

"اگر تو را هر دردی دواست چگونه برای پوست چروکیده و کریه خود دوائی  نداری"

پایان

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

فروشگاه شوهر

فروشگاهی بزرگی بود و انواع شوهران را با ویژه گی های متفاوت در آنجا به فروش می رسانید. پس هر زنی می توانست شوهری دلخواه برای خویش برگزیند.

این فروشگاه که از شرایط بسیار مناسبی برای خریداران برخوردار بود از شش طبقه تشکیل شده بود و در هر طبقه شوهرانی در معرض فروش قرارمی گرفتند که دارای ویژه گی های خاص خود بودند که آن ویژه گی ها روی درب هر طبقه نصب و اعلام گردیده بود. اما هر مشتری پس از خروج از هر طبقه و ورود به طبقه بالاتر قادر به برگشت به طبقه قبلی نبود.

من نظاره می کردم، زنی وارد شد، روی درب طبقه اول نوشته شده بود:

"این مردان دارای شغل هستند"

زن خواند و با خود گفت:

"خب اینها بهتر از نامزدم هستند، لااقل شغلی دارند اما دوست دارم ببینم بالاتر چه خبره" و به سمت طبقه دوم حرکت کرد. طبقه دوم نوشته شده بود:

" این مردان دارای شغل هستند و عاشق بچه نیز هستند"

" خب اینها بهترند اما بازم دوست دارم ببینم بالاتر چه خبره" و راه افتاد

طبقه سوم نوشته شده بود:

" این مردان دارای شغل هستند، عاشق بچه هستند و بسیار هم خوشگل هستند" زن با خود گفت:

"به به این که خیلی بهتره" اما باز هم براه افتاد

طبقه چهارم نوشته شده بود:

" این مردان دارای شغل هستند، عاشق بچه هستند، بسیار خوشگل هستند و به خانم هایشان نیز در خانه کمک می کنند" پس زن با تعجب گفت:

" دیگه بهتر از این نمیشه" اما مکث کوتاهی کرد و راهی طبقه پنجم شد

طبقه پنجم نوشته شده بود:

" این مردان علاوه بر انیکه دارای شغل هستند، عاشق بچه هستند، بسیار خوشگل هستند و به خانم هایشان در خانه کمک می کنند از احساساتی بسیار رمانتیک نیز برخوردار می باشند "

زن که به وجد آمده بود با خود گفت

"این دیگه خیلی خیلی عالیه وبهتر از این نمیشه اما حتما طبقه آخری ... و با کمال اشتیاق و دوان دوان دوان راهی طبقه ششم گردید. آنجا نوشته شده بود:

"اینجا طبقه ششم، مردی یافت نمیشود، صرفا خروجی فروشگاه می باشد، خوش آمدید و وقت شما بخیر"

پایان

مترجم: مصطفی امینی ولاشانی

(برگرفته از سایت : www.singhisking.net)

 

داستان روباه و گربه

 روباه خیلی زرنگ و حیله گری بود و از اعتماد به نفس بالایی نیز برخوردار بود. همه مرغ و خروسها ، مردم و سگها و او را بخوبی میشناختند . سگ های محله خیلی مشتاق بودند كه او را به چنگ بیاورند اما هیچوقت موفق نمی شدند. روزی همچنانکه روباه از نزدیك محله در حاشیه مزارع كشاورزی گذر میکرد و طبق عادت همیشگی سر و دم خود را بالا نگه داشته  خانم گربه سر و ساده و چولاق محل  را دید و گفت:

چطوری گربه موش خور"

 و گربه بلافاصله با دستپاچگی گفت:

"سلام آقا روباهه ".

آقای روباه نگاهی تحقیر آمیز به او كرد و رد شد. گربه نگاه حسرت آمیزی به قامت او كرد و از هوش و زكاوت او قبطه خورد. ناگهان به فكر افتاد كه چه خوب می شد اگر از زرنگی های روباه معروف چیزهایی یاد می گرفت. پس لنگان لنگان پشت سر روباه دوید و باز گفت:

 "جناب آقای روباه، جناب آقای روباه ...  "

و روباه اعتنایی نكرد. پس گربه همچنان ادامه داد:

 " جناب آقای روباه بزرگ ..."

 تا اینكه روباه به خود زحمت داد و گفت :

"چیه گربه چولاق موش خور"

"می خواستم اگر ممكنه كمی از زرنگی های خودتون را به من یاد بدهید تا ....."

"تا اینكه چی ؟!"

 و بعد ادامه داد

"من هزاران زرنگی دارم و اگر بخواهم آنها را به تو یاد بدهم باید همه عمرم را صرف تو گربه بی عرضه كنم".

گربه خیلی رنجید ایستاد و با جدیت گفت:

"پس تتها زرنگی مرا یاد بگیر"

"زرنگی تو ؟!"

"بله جناب روباه !"

و روباه از روی تمسخر گفت:

"باشه ، باشه خانم گربه موشو خور"

و خندید و ادامه داد:

"خوب شروع كن"

 و باز خندید.  گربه گفت:

"تنها زرنگی من این است كه می توانم با سرعت روی درخت بپرم"

 و روباه که از از شنیدن کلام گربه بشدت قهقه میزد با صدائی بلند گفت:

"فکر کنم  سر پوکت هم محكم توی دیوار خورده ولی روی درخت موش مرده پیدا نمیشه كه تو بخوری"

گربه كه خیلی عصبانی شده بود شروع  به جیق كشیدن كرد  و روباه همچنان می غلتید و می خندید تا اینكه سگ های گله به طمع شكار گربه به سرعت نزدیك می شدند و گربه كه پیش بینی حمله سگ ها را می كرد با نزدیك شدن آنها با عجله روی درختی در همان نزدیكی پرید و روباه همچنان در حال خنده بود كه ناگهان خود را در محاصره سگ ها دید و ... و گربه بالای درخت در حالیكه شاهد پاره پاره شدن روباه زیرك بود با خود گفت:

 "شما موجودات نر شاخ تیزی دارید اما شامه ضعیف ، .... "

سگ ها روباه زیرك و هزار هنر را با اشتها میخوردند وگربه از بالای درخت با لذت تمام نظاره می كرد.

پایان

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

1384

 

 

  (iranamini@gmail.com)

 داستان هاي ترجمه شده عمدتا از داستان هاي انگليسي اينترنتي استخراج و ترجمه گرديده اند.

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:50  توسط امینی ولاشانی مصطفی Amini Valashani   | 
 

پسرك و فيل

پسرك با ريسماني باريك پاي فيل تنومندي را به شاخه درختي مي بست كه حيوان در غياب او فرار نكند. من از دور اين صحنه را نظاره مي كردم و ناخودآگاه خنده ام گرفت. پسرك نيز كه زير چشمي مرا نگاه مي كرد به خنده افتاد و هر دو خنديديم. سپس به او نزديك شدم و گفتم:

"پسر جان اين فيل مي تواند چند برابر همه اين درخت را با خود ببرد، تو چگونه انتظار داري با ريسماني پاي او را به شاخه نازكي بسته و او در جاي خود بماند؟!" پسرك در حاليكه همچنان مي خنديد گفت:

"بچه فيل ها وقتي به دنيا مي آيند صاحبانشان پاي آنها را با طناب محكمي به درختي كهنسال مي بندند و بچه فيل هرچه تلاش مي كند نمي تواند حركت كند و پس از مدت كوتاهي ديگر مقاومتي نمي كند" من كه هنوز چيزي نفهميده بودم با كنجكاوي زيادي گفتم:

"اما پسر جان اين فيل كه نوزاد نسيت و علاوه بر آن نه اين شاخه درخت تنومند است و نه آن ريسمان طناب محكم!!" پسرك در حاليكه همچنان لبخندي بر داشت ادامه داد:

"آري، اما نكته اين معما در اين حقيقت است كه فيل ها پس از آن فكر مي كنند هرگاه پايشان با چيزي بسته شد امكان حركت نخواهند داشت، حتي با ريسماني بر شاخه اي"

پسرك دوان دوان ميرفت اما انگار پاي مرا نيز بسته بود و احساس مي كردم بر جاي خود خشك شده ام ...

                                                                                                                                             پايان

نويسنده:

مصطفي اميني ولاشاني

(بر اساس برداشتي آزاد از نصايح پائلو كوئليو)

 

 

خدايا نگران توام

برف زيادي مي باريد، پير مرد با پشتي خميده سر به سوي آسمان ابري و مه آلود برده بود و در حاليكه بدن او ميلرزيد ميگفت:

"خدايا دلم برات خيلي تنگ شده، خيلي برات نگرانم، نميدونم كجائي، هستي يا نيستي؟!!، خوشا به حال اون قديم ها، هميشه پيش من بودي، دست هاتو احساس مي كردم، هميشه به من كمك مي كردي، وقتي گرفتار بودم نجاتم مي دادي، هر وقت داشتم غرق مي شدم دستم را مي گرفتي، خدايا نگران توام، كجائي؟! هستي يا نيستي؟! ديگه كمكم نميكني، گرفتاري مثل موجي داره غرقم ميكنه!! آخه خيلي وقته!! اما تو ديگه نيستي!! هستي؟!! كجائي؟!! خدايا يادت مياد..."

نميدانم پيرمرد از سرما مي لرزيد يا از ترس اما هر چه بود او مي لرزيد.

پايان

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

 

فالگير

پيره زن فقيري بود، او معمولا سر كوچه روي نمد پاره اي اي مي نشست و براي مردم فال مي گرفت و مردم هم چيزي به او داده و اينگونه امرار معاش مي كرد. گاهي هم آينده را پيش گوئي مي كرد و براي مردم نسخه مي پيچيد. روزي پسرك شيطان نزد او رفت و گفت:

"دوست داري خانه خوبي داشته داشته باشي؟ پول زيادي داشته باشي؟" و پيره زن با مهربوني گفت

"آره ننه جون، معلومه دوست دارم"

"پس چرا برا خودتون فال نمي گيريد؟! چرا پيشگوئي نمي كنيد؟!" پيره زن آهي كشيد و پس از سكوتي سنگين جواب داد:

"ميدوني ننه جون من هميشه پول را دوست داشتم، بچه هامو دوست داشتم، آبرومندي را دوست داشتم، من خيلي چيز هاي ديگه را هم دوست داشتم،..." و بعد ساكت شد. پسرك غم عميقي را در چشمان پيره زن احساس كرد، انگار از اين شيطنت خود پشيمان شده بود. بعد بريده بريده گفت:

" ا.. اما مادر جون نمي خواستم ناراحتتون كنم، فقط شوخي كردم.." و بعد پيره زن ادامه داد

"ننه جون گوش بده، داشتم جواب سوالتو ميدادم.." و پسرك كه گيج شده بود با حيرت او را نگاه مي كرد و گوش ميداد. او ادامه داد

"ننه جون فالگيري و پيش گوئي كار سختي نيست، كافيه بدوني هر كسي از چي مي ترسه و نگران چيه، بعد همان ترس ها و نگراني ها نان و آب زندگي اون آدم ميشه!! وقتي دلش به حال كسي مي سوزه بعد بايد دلش به حال خودش بسوزه، قانون هستي همه ترس هاي آدم را اينجوري مي ريزه و در عوض چيز هائي ميده كه نه آرزوئي بوده و نه آدم براش زحمتي كشيده، .."

پيره زن چيز ديگري نگفت اما پسرك همچنان ناباورانه گوش مي كرد، انگار حرف هاي پيره زن را از دل او ميشنيد..

پايان

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

1390

 

 

شاخ هاي گوزن

جنگل زيبائي بود، درختان دست بر آسمان برده بودند تا ماه و خورشيد را با انگشتان خود لمس كنند و جويبارها و چشمه ها در هر گوشه و كنار جنگل نقش شگفتي بر دامن آن زده بودند.

گوزن داستان ما انگار با نغمه پرندگان در ميان شاخسارها مي رقصيد و شادمانه جست و خيز مي كرد. سپس او به نزديكي بركه آبي رفت و چند جرعه نوشيد. آب  بركه زلال بود و چون آئينه اي تصوير محيط را  در خود  منعكس  مي كرد. گوزن پس از نوشيدن آب تصوير خود را در آن ديد و از زيبائي و وقار آن تصوير بر خود باليد. شاخ هاي خود را برانداز كرد، در نظرش بسيار زيبا آمد، شاخ هائي كه علاوه بر زيبائي سمبل اقتدار او نيز بودند. اما انگار گوزن زيبا از پاهاي باريك خود راضي نبود و آنها را دوست نداشت زيرا آنها لاغر و باريك بودند ، با خود فكر ميكرد اين پاها زيبائي شاخ هاي قوي و قدرتمند او را كمرنگ ميكند.

همچنان كه گوزن خود را برانداز ميكرد و در افكار كودكانه خود غوطه ور بود ناگهان صداي غرش رعد آسائي را از پشت سر خود شنيد، آري ببري گرسنه كه مانند رعد به او نزديك مي شد. گوزن در چشم بر هم زدني چابك و سريع پا به فرار گذاشت و دور شد در حاليكه ببر نواميدانه او را تعقيب مي كرد.

گوزن به سرعت خود را به سوي درختان انبوه رساند اما... اما ناگهان شاخ هاي بلند و زيباي او در انبوه درختان در هم تنيده گير كرد و در حالي كه مي كوشيد شاخ هاي بلند خود را از ميان توده درختان رها سازد ببر گرسنه به او نزديك شد و در چشم بر هم زدني گلوي او را به سختي فشرد.

من شاهد اين صحنه بودم، ببر در حاليكه گلوي گوزن را در ميان دندان هاي آهنين خود مي فشرد و او را كشان كشان بر روي بوته هاي خيس كف جنگل مي كشيد چشمان گوزن باز بودند و انگار چيزي را زمزمه ميكردند. آن چشمان زيبا ميگفتند:

"دريغ و افسوس، پاهاي باريك و لاغر من كه آنها را دوست نداشتم مرا با سرعت و قدرت از چنگال هاي ببر نجات دادند اما شاخ هائي كه هميشه بر آنها مي باليدم و آنها را سمبل اقتدار خود مي دانستم مرا در بند دندان هاي آهنين دشمن ديرينه ام گرفتار نمودند.

آه و افسوس چشم هاي گوزن را  به آرامي مي بستند و او را به خوابي سنگين فرو مي بردند.

پايان

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

(بر اساس برداشتي آزاد ازمطالب كليله و دمنه و اينترنت)

 

 

مرد درمانده

مرد در مانده اي بود و خيلي افسرده. او روي زمين لميده بود و با خود چيز هائي مي گفت. آهسته به وي نزديك شدم. او با چهره اي زرد در حاليكه سري به سوي آسمان داشت مي گفت:

"خدايا، من روي كمك تو حساب كرده بودم، فكر نميكردم مرا اينطور به حال خود بگزاري و ديگراني را نيز به حال من!! خدايا ...." و گاهي گريه ميكرد.

دلم به حال او سوخت، خواستم چيزي بگويم كه او ادامه داد

"آخر خداي بزرگ، من كه نميخواستم بوجود بيام، زندگي كنم، تو مرا آوردي، شكل دادي، صفت دادي، اكنون از جاني كه به من دادي چه مي خواهي؟! مگر تو اينگونه مرا نيافريدي؟! و يا ديگري آفريد؟!" به او گفتم

"دوست من خدا به تو نعمت هائي را نيز داده چرا از آنها لذت نمي بري و چرا شادمان نيستي؟! چرا اينقدر در غم و اندوهي؟!" نگاهي كرد و گفت:

"اگر ميتوانستم هزاران بار او را نعمت بيشتر ميدادم كه اين نعمت ها را از من گرفته و مرا در سراي نيستي رها كند.."

"سراي نيستي كجاست؟"

"جائي ست كه محنت را در آن راهي نيست"

نميدانم او ديوانه اي بود عاقل يا عاقلي ديوانه، اما هر چه بود اسير محنت بود.

پايان

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

1390

 

بوگوتا

چه مي خواني دوست من؟

من داستان بوگوتا را مي خوانم.

بوگوتا چيه؟

بوگوتا نام سرزميني بوده است كه اطراف آن را كوه هاي سر به فلك كشيده احاطه كرده و در آن مردمي مي زيسته اند كه نسل در نسل كور مادر زاد به دنيا آمده بودند.

بايستي داستان جالبي باشد!! حتما در آن سرزمين يك آدم يك چشم مي توانسته پادشاه باشد.

پادشاه نه اما مي توانسته فقط يك جنازه باشد.

شوخي ميكني!! جنازه؟!!

درسته، مردمي كه قرن ها نسل در نسل كور مادر زاد بوده و تمام ادراك آنها از جهان هستي فقط از حواس جسماني  آنها تامين مي شده!! حالا اگر يك آدم يك چشمي راه خود را گم كرده و به اين دره فرورفته در اعماق زمين سقوط كند و جان سالم بدر برد هنگامي كه از خورشيد و ستارگان و دريا سخني به ميان آرد از دست آن مردم جان سالم به در نخواهد برد.

اما چرا؟!!

زيرا حرف هاي او براي مردم جنون آميز بوده و در ميان آنها وحشت ايجاد خواهد كرد!!

پايان   

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

1390

بر اساس داستان "كشور كورها" از H.G.Weels

 

 

سوال كودكانه

پسرك همچنان كه به تلوزيون نگاه مي كرد از پدرش پرسيد

"بابا معني دين چيه؟" پدر قدري فكر كرد و گفت

"پسر خوبم، دين چيزي است كه خدا براي هدايت ما انسان ها فرستاده است"

"چند تا دين داريم بابا؟"

"خيلي"

"اما پدر جان گفتي ما همه يك خدا داريم، پس چرا يك خدا دين هاي زيادي را فرستاده؟"

"ببين پسرم همانطوري كه يك دكتر براي هر بيماري يك نوع دارو تجويز مي كند خدا هم براي هر نوع جامعه اي با توجه به نوع گمراهي آنها يك دين را فرستاده است"

"پس دين ها با هم فرق مي كنند؟"

"البته، اما اصول همه آنها يكي است"

"بابا كدام دين از همه بهتره؟"

"پسرم سوال سختي است اما ..."

"اما چه؟"

"اما از نظر اصول آنها آن ديني بهتر است كه بتواند انسان را بهتر تربيت كند"

"پدر جان، تربيت كند يعني چكار كند؟"

"يعني اينكه انسان به جائي برسد كه هيچگاه دروغ نگويد، چون وقتي آدم ها بد ميشوند كه كارهاي زشت خود را با دروغ مي پوشانند و اگر دروغ نگويند نمي توانند آدم هاي بدي بشوند"

"فهميدم پدر جان، پس من كه دروغ نمي گويم انسان خوبي هستم؟"

"البته كه هستي، وقتي دروغ نگوني فرشته كوچك من هستي"

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

آبان 1390

 

معني دزدي

معلم رو به شاگردانش كرد و گفت

"ساده ترين معني دزدي چيست؟"

يكي از شاگردانش دست خود را بالا برد و گفت

"اجازه؟ من بگويم؟"

"بگو پسرم"

"دزدي يعني بد شانسي"

معلم با تعجب گفت

"بد شانسي؟!"

"بله مثل اينكه هر دزدي كه در محله ما اتفاق مي افتد پليس در خانه ما را مي زند و پدرم را دستگير مي كند"

"ولي اين چه ارتباطي با بد شانسي دارد؟"

 " آخه از بد شانسي وسائل دزديده شده هم هميشه در خانه ما پيدا مي شود"

پايان

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

(بر اساس شنيده هاي اجتماعي)

 

وفا

"دوست من آيا تو معني وفا را ميداني؟"

"من نميدانم، ولي .."

"ولي چه؟"

"ولي تنهائي من معني آن را بخوبي ميداند"

نويسنده:

مصطفي اميني ولاشاني

1390

 

باكوبا

باكوبا مرد دانشمندي بود كه بيشتر عمر خود را در راه كسب علم و تحقيقات علمي گذرانيده بود. او چندين سفر علمي به اعماق جنگل هاي بكر و زيباي آمازون داشته بود. ساليان قبل در يكي از اين سفرها در بين يكي از قبائل ساكن در جنگل به تحقيق پرداخت و در پايان بوسيله بالن كوچكي كه در بدو ورود با خود آورده بود به كشور خود، برزيل بازگشت. بابوكا حدود ده سال بعد براي ادامه تحقيقات به همان منطقه جنگلي بازگشت ودريافت كه مردم او را بعنوان فرزند خورشيد مي پرستند.

نويسنده:

مصطفي اميني ولاشاني

1390

 

 

 

شكارچي

"صبح بخير دوست من"

"صبح بخير"

"امروز به كجا خواهيم رفت؟"

"به شكار"

"اما من علاقه اي به شكار ندارم و تا كنون هيچ حيواني را شكار نكرده ام"

"حيواني را شكار نكرده اي؟!"

"نه هرگز، من حيوانات را هميشه دوست داشته ام"

"آيا تا كنون گوشت خريده اي؟!"

"بله اغلب"

"پس بدان هرگاه پولي براي خريد گوشت داده اي در حقيقت حيواني را با گلوله شكار كرده اي!!"

نويسنده:

مصطفي اميني ولاشاني

 

سلام بسيجي

سلام بسيجي، چه مي كني؟

به دنبال خود مي گردم.

به كجا؟

نمي دانم.

پس چرا مي گردي؟!

كه شايد او را بيابم.

او كيست؟

او من بودم!!

او چگونه بود؟

او روزگار جواني من بود كه در جبهه ها عمرش بسر آمد.

او را دوست داري؟

دوست داشتم زيرا پاك و زلال بود، اما ...

اما چه؟

نميدانم!!

چگونه؟

زيرا انسان ها، اگر نگويم همه، بهتر است بگويم اكثرا، مقدس و پاك وارد مي شوند و منحرف  و  ناپاك  خارج  مي شوند!! انگار ضد ارزش ها همانا تكامل ارزش ها هاست، دنياي بي نظم و پوچي است، هر كسي را  روزي  فرشته اي خوانند و فرداي آن روز شيطانش خوانند!! انگار هيچ نظمي، هيچ قانوني نيست، دنيائي مملو از سردرگمي!! همه چيز مانند ابري سياه كه هر لحظه شكلي و نامي به خود مي گيرد.

و تو اكنون فرشته اي يا شيطان؟

من فقط هستم، آنچنان كه ديگران هستند.

پايان

نويسنده:

مصطفي اميني ولاشاني

1389

 

 

جستجوي شيطان

شهر شلوغي بود، مردم در هم مي لوليدند، شيطان را لابلاي جمعيت ديدم كه چراغي در دست داشت و هراسان به هر سو نظر ميكرد. كنجكاو شدم و با عجله خود را به او رسانده و گفتم:

"شيطان، پريشاني!! به دنبال چه ميگردي؟!" او آهي كشيد و گفت:

"آدمي را ميجويم"

"آدمي را؟!"

"دير زماني است كه او را ميجويم"

"كه چه كني؟!"

"تا بر او سجده كنم"

نويسنده:

مصطفي اميني ولاشاني

 

مگس و عسل

مگسی گفت "کیست که چهار درهم ستانده و مرا به عسلی برساند"

مگسکی شنید و او را به نزد ظرفی از عسل برد. مگس چون به عسل رسید در آن فرو رفت و فغان برآورد که "کیست چهل درهم ستانده و مرا از این هلاکت برهاند"

مصطفي اميني ولاشاني

 

 

دو راهب

صبح دل انگیزی بود، آن دو راهب در حالیکه زیر لب حمد و ثنای خدا می گفتند به سوی معبدشان باز مي گشتند. راهب مسن تر در جلو راه مي رفت و راهب جوان با اندک فاصله ای در پی او روان بود. در مسیر گذر آنها  رودخانه اي بود، کم عمق و زیبا. در ساحل آن رودخانه دختري جوان و زيبا ايستاده بود که مي ترسيد تنها از آن رود بگذرد. با نزدیک شدن راهب پیر دختر زیبا گفت:

" راهب من مي ترسم و نمي توانم از رودخانه رد شوم،  کمکم کن از رود بگذرم" 

اما  راهب پیر نگاهش را از دختر برگرفت و با عجله به رودخانه زد و از آن گذشت.  وقتي به آن سوي رودخانه رسيد به عقب نگاه كرد و در كمال حیرت راهب جوان همراهش را ديد كه آن دختر را روي شانه هايش حمل  مي كند.

راهب پیر در ابتدا چیزی نگفت  اما در دلش راهب جوان را به سبب نقض قوانین معبد بسیار نکوهش می کرد، نکوهشی آمیخته با حسادت، حسادتی عمیق.

سپس آن دو مدت ها در سكوت راه رفتند تا جلوي دروازه ي معبد رسیدند. راهب پير ناگهان ایستاد و به راهب جوان گفت:

 " اين خوب نبود ، خلاف قوانين بود، باید چشمانت را به روی آن دختر زیبا می بستی، نه اینکه او را بر روی شانه هایت بگذاری، تو دچار هوس و گمراهی شدی ..."

و راهب جوان در حالیکه لبخندی بر داشت او را گفت:

" اما استاد، من آن دختر را در ساحل رودخانه رها كردم، ولي تو هنوز او را حمل مي كني، اگر هشيار باشي، آنوقت زني وجود نخواهد داشت ، فقط وزنه اي روي شانه هايت وجود دارد، فقط همين. اگر هشيار نباشي، آنوقت آن زن وجود خواهد داشت، آنوقت آن زن در انواع اميال، تخيلات، و توهمات تو رسوخ می كند و تو همیشه آنرا بر دوش خواهی داشت. اين بصيرتي عميق است. مي تواني چيزهايي را حمل كني كه حمل نمي كني، مي تواني از چيزهايي گرانبار باشي كه وجود ندارند، مي تواني زير چيزهايي خرد بشوي كه وجود ندارند ... "

پایان

نویسنده:

مصطفی امینی ولاشانی



خداداد و پسرک شیطان

نزدیک غروب بود و آخرین اشعه های طلائی خورشید به آهستگی زمین را نوازش می کردند. خداداد مثل هر روز نزدیک غروب در حالیکه سرش را پائین انداخته و در دعا و راز و نیاز خود با خدای خویش غوطه ور بود به مسجد قدیمی  روستا می رفت. روزی پسرک شیطان محل برای شنیدن صدای مناجات خداداد در هوای گرگ و میش غروب خود را روی بام مسجد رساند و گوش خود را نزدیک سوراخ هواکش بام مسجد گذاشت. آری، خداداد مناجات می کرد و خدای خویش را می خواند. پسرک با خود فکری کرد و در حالیکه حالت صدای خود را تغییر داد از درون هواکش سقف ندا برآورد:

"ای بنده من ...."

و خداداد  ناگهان سر از سجده برداشت و هراسان گفت:

"ب .. ب ... بله"

و باز پسرک شیطان:

"ای بنده من ..."

و خداداد  با هراس بیشتری باز پاسخ داد:

"ب .. ب ... بله"

پسرک در حالیکه لبخندی از رضایت بر لب داشت به آرامی و دزدکانه از بام کوتاه مسجد پائین جست و رفت.

روز بعد و غروب دیگری فرا رسید و همان اتفاقات روز قبل تکرار شد. خداداد از مسجد بیرون آمد، اما او دیگر سرش را پائین نینداخته بود بلکه سر بر آسمان داشت، انگار در لابلای ستگارگان بدنبال چیزی بود و نجوائی داشت، نجوائی خوش.

پایان

نویسنده:

مصطفی امینی ولاشانی

1389

 

 

من و او

" سلام دوست من. چه می کنی؟! "

" می نویسم"

" چه می نویسی؟ "

" برای  دل  خود می نویسم،  او گاهی مرا  درک می کند. گاهی  هم  برای  خود  دیگری  می نویسم"

"یعنی برای دوست دیگری؟"

"نه آن دیگری هم در من است و .. و  شاید من در او و شاید هم ما هر دو و بیش در دیگری"

" اما تو که تنهائی!!"

"بله، با این همه من و او و او من باز هم تنهایم"

"من که نفهمیدم اما بگو آن قلمی که در دست داری میتواند داستان تو را بنویسد؟! "

" نه، هر بار که او  می نویسد من میخوانم وبعد پاره می کنم. زیرا این مداد هرلحظه دردست دیگری است"

"اما این قلم که همیشه در دست توست!!"

"آری دوست من، این قلم در دست من است اما این دست من هر آن در آستین دیگری"

|پایان

نویسنده:

مصطفی امینی ولاشانی

 

 

مجسمه مقدس

مردی مجسمه مقدسی را بر پشت خرخود حمل می کرد. مردمان که در کوی و گذر آمد و شد می کردند با دیدن مجسمه مقدس تعظیم می کردند و خرکه می پنداشت مردم او را تعظیم می کنند دچار توهم و غرور بی حد و حصر شده بود و مردمان را لگد باران می کرد اما مردم  از ترس افتادن مجسمه مقدس خر را نوازش می کردند.

 مصطفی امینی ولاشانی

 

مرد ثروتمند و دزد جوان

او مردي بسيار ثروتمند بود  اما در غم از دست دادن تنها  فرزندش كه سال ها قبل اتفاق افتاده بود هميشه اندوهگين به نظر ميرسيد. شبي صداي گيتاري فرزندش بگوشش رسيد، ابتدا فكر كرد در رويا بسر مي برد اما با ادامه آن شگفت زده و با پاهاي لرزان  از جاي خويش برخواست و با حيرت و چشماني گشاده به سوي اطاق آن فرزند از دست رفته قدم برداشت. اطاق تاريك بود اما از شكاف پرده ميتوانست شبهي را در آن اطاق ببيند كه در حال نواختن گيتار بود. ناخودآگاه در اين حال دستش به كليد لامپ خورد و روشنائي همه فضاي اطاق را احاطه كرد، نه او فرزندش نبود، اما جواني بود به سن فرزدندش، با همان گيتار و به همان زيبائي مينواخت. مرد با دست پاچگي پرسيد:

"تو كيستي؟!" و جوان كه كاملا خونسرد بنظر مي رسيد نگاهي مهربانانه به آن مرد انداخت و گفت:

"من دزدم"

"دزد؟!!"

"آري، پدر و مادري داشتم همچو تو ثروتمند كه دست تقدير آنها را از من گرفت و اطرافيانم دار و ندارم را بردند و من از فرط بينوائي كم كم مجبور به دزدي شدم و ..." و سكوتي كرد. آن مرد كه همچنان حيرت وجودش را احاطه كرده بود گفت:

" اما تو .. تو دزدي ، پس .." جوان با خونسردي ادامه داد:

"تا اينكه امشب به قصد دزدي به سراي تو آمدم اما اين گيتار مرا به ياد خاطرات زندگي پيشينم انداخت پس شروع به نواختين آن كردم، با خود گفتم ...."

آن مرد انگار فرزند خود را ميديد، ناگهان آسمان دل تنهائي  آن مرد به غرش در آمد و ابرهاي آن باريدن گرفت. آغوش خود را باز كرد و با صدائي ارزان گفت:

"ف.. فرزندم ...."

پايان

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

 

انسان و حيوان

دانش آموزان با هوشي بودند، معلم به آرامي وارد كلاس شد و همه به احترام او ايستادند. معلم بعنوان مقدمه درس انشاء گفت

"بچه ها تفاوت انسان و حيوان در يك جمله چيست؟" يكي از بچه ها زودتر از بقيه دست خود را بالا گرفت و گفت

"اجازه آقا، من بگم؟" معلم لبخندي زد و گفت

"بگو پسرم" دانش آموز جواب داد

"انسان و حيوان قابل تفكيك از يكديگر نبوده ومكمل هم هستند " معلم با كمي تعجب پرسيد

"اما چگونه؟!"

"خدا به انسان عقل را داد و به حيوان قدرت را و اينگونه اين دو را مكمل همديگر ساخت وهركدام بدون ديگري محكوم به نابودي است" معلم كه بيشتر تعجب كرده بود پس از درنگي كوتاه گفت

"ببين پسرم اين درست است كه انسان از قدرت و نيروي حيوانات هميشه استفاده كرده است اما تاريخ گوياي اين واقعيت بوده است كه انسان هميشه عامل تهديد نسل خود بوده است و حيوان در اين رابطه نقشي نداشته است!!" و بعد ادامه داد

"قانع شدي پسرم؟". و دانش آموز پس از درنگي كوتاه گفت

"ببخشيد آقا اما من..." و سكوت كرد. معلم با مهرباني ادامه داد

"اما اگر نظر ديگري داري بگو" و دانش آموز ادامه داد

"بنظر من هنگامي كه انسان تعادل اين ارتباط را به هم زده و عقل خود را به دست حيوان مي دهد آن وقت هم خود و هم حيوان نابود ميشوند!!" معلم كه سخت به فكر فرورفته بود از نظر دانش آموز پرسيد

"خب پس حيوان چگونه در اين حال خود را نابود مي كند؟" و دانش آموز در حاليكه همچنان ايستاده بود جواب داد

"تركيب عقل و قدرت او را به توهم انداخته و اين توهم عامل نابودي او نيز خواهد بود"

پايان

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

1390

 

 

داستانك هاي نوشته شده اصولا براساس مفاهيم رايج اجتماعي، ضرب المثل و يا برداشت هاي اجتماعي نوشته شده اند.

90-1388

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:48  توسط امینی ولاشانی مصطفی Amini Valashani   | 

جشن ميهماني خدا

غوغاي عجيبي بود، هفت آسمان خدا غرق در نور و روشنائي بود، مخصوصا آسمان هفتم كه در وصف آن قلم قاصر از بيان زيبائي و شگفتي هاي آن است. فرشتگان همه لباس فاخر بر تن كرده بودند، انگار خورشيد در آسمان ما سوسو ميزد، مانند يك رويا بود، رويائي كه هر بيننده اي را محو تماشاي خود مي ساخت و او را بيدرنگ افسون جلوه هاي خود مينمود. پرندگان آواز مي خواندند، ابرها در آسمان ها مي رقصيدند ، باد دلنشين ترين آهنگ هاي مسحور كننده را مينواخت و ستارگان هر كدام چونان خورشيدي مي درخشيدند و با رنگ هاي خود جلوه زايدالوصفي داشتند.

آن ميهماني بزرگترين دعوتي بود كه خداوند برگزار نموده بود و در آن همه مقربان اديان مختلف و پيروان آنان را دعوت كرده بود تا عظمت خلقت خويش را به بندگان خود نشان داده تا شايد چراغي بهر هدايت بهتر آنان گردد.

همه مقربان هر كدام سوار بر اسب هاي جادوئي و با شكوه با ميليون ها پيرو خود كه در پشت سر آنها حركت مي كردند راه عرش را در پيش گرفته بودند، فرشتگان نگهبان در دو طرف جاده عرش صف كشيده بودند و ورود مقربان وپيروان آنان را  با  تسبيح و  تعظيم  گرامي مي داشتند، و البته هرمقربي كه مقام بالاتري نزد پروردگار داشت با پيروان خود جلوتر از ديگران حركت مي كردند.

روز ها و روزها گذشت و در اين هياهو و ولوله خيره كننده همه ميهمانان، آسمان ها را يكي پس از ديگري درنورديدند و به آسمان هفتم، جائي كه محل ميزباني خداوند بود رسيدند، فرشتگان نگهبان كم كم نفسي راحت مي كشيدند و براي آنها فرصتي فراهم مي شد كه رمقي تازه كنند.

اما از دور كسي مي آمد، پيرمردي يكه و تنها، بدون هيچ پيرو و همراهي و به دور از هر آلايشي، سوار بر الاغي پيربود. فرشتگان همه از ديدن او حيرت كردند و در حاليكه آماده مي شدند راه را بر او سد كنند صداي قهقه خنده آنها از ديدن وي و الاغ او گوش فلك را پر كرد. من از دور اين صحنه را نظاره ميكردم در حاليكه لبخندي نيز بر لب داشتم، زيرا بسيار عجيب بود در حاليكه همه با آن اوصاف به ميهماني رفته بودند اين پيرمرد آن هم بي هيچ پيرو و همراهي اينگونه سوار بر الاغي ولنگان لنگان به سوي عرش روان بود!!.

رئيس فرشتگان نگهبان قدم پيش نهاد و گفت:

"اي پيرمرد به كجا رواني؟!" و او متواضعانه با لبخندي شيرين چيزي را در گوش او گفت. من احساس كردم آن كلمات ناشنيده لرزه اي بر آسمان ها انداخت و شايد شوري، ناگهان آن فرشته اشارتي كرد و همه فرشتگان نگهبان به سجده افتادند. من خواستم بار ديگر نظري بر آن پيرمرد و الاغش كنم كه احساس كردم چشمانم توان آنرا ندارد.

نميدانم من در رويا بودم و از آن بيدار شدم و يا بيدار بودم و اكنون در رويائي غوطه ور شده بودم.

براستي آن تنهاي بي همراه كه بود؟!!

پايان

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

بر اساس يكي از گفته هاي بابا فريد جي كه در قرن 11 ميلادي

 ميزيسته و از جمله صوفيان معروف پنجاب هند بوده است.

 

 

 

مردی که گدا شد

 

مرد بیچاره ای بود، گاهی در سکوت و تاریکی شب ها به گورستان می رفت، فکر می کرد ساکنان آنجا بی آزارترین مردم دنیا هستند. اوکم کم از خانواده خود و بعد از مردم رانده شد بطوریکه به تنها اتاق محقری که برایش باقیمانده بود پناه برد و کمتر در میان مردم آفتابی می شد.

روزی به دیدار او رفتم

" سلام دوست من. چه می کنی؟! "

" نمیدانم، در خود گم شده ام "

" چه می نویسی؟ "

" برای دل خود می نویسم، از خود خودی دیگر ساخته ام که مرا درک میکند، آخه اون تنها کسی است که حرفم را باور میکند "

" خیلی تنهائی؟"

" همینطوره "

" مدادی که در دست داری داستان تو را مي نویسد؟! "

" نه، هر بار می نویسم و پاره می کنم، چون چیز های خیلی  زیادی هستند که داستان تنهائی مرا می سازند، خیلی چیزها، خیلی آدم ها و...."

"پس نوشتن داستان خود یعنی متهم کردن دیگران"

" نمی دانم، به یک باره نادان شده ام یا در نادانی فرو رفته ام، وقتی می نویسم رنجور میشوم و وقتی نمی نویسم هم ، ........... "

"پس چرا می نویسی؟ "

 " می نوسیم که فراموش کنم"

او خسته بنظر می رسید، پس با او خدا حافطی کردم و  او را در تنهائی خود در اطاق محقرش به خود رها کردم، در حالیکه با خود می گفت:

"اینجا از همه جا بهتره، این اطاق  کوچک  منو از سرزنش های  مردم  و اطرافیان  دور  می کنه،  پرده هاشو باز می کنه، تاریک میشه، اما....."

دیگر اون مرد با شوق و ذوق کار نمی کرد، انگار از همه چیز می ترسید، ترسی که هر روز در او بیشتر می شد.

اطاق مهربان هم زیاد او را تحمل نکرد، انگار سقف آن روی سرش سنگینی می کرد

" نمیدونم چرا این اطاق هر روز کوچک و کوچکتر میشه! انگار دیوارها دست هاشون را به طرف هم دراز کرده اند تا به هم برسند، اما خب چه میشه کرد، وقتی دنیائی که ما آدم ها در اون زندگی می کنیم اینقدر کوچيکه که جائی برای نفس کشیدن نداره، وقتی چاله چوله های این زمین اونقدر جا نداره که اشک های من در اون جا بگیره، وقتی دریا ها و روخونه هاش اونقدر آب ندارند که منو سیراب کنه، وقتی گوش های آدم ها اونقدر جا نداره که ناله منو در خودش جا بده، وقتی...، خب این دنیای اینجوری به چه دردی میخوره!! "

عاقبت دیوارها هم آن مرد را بیرون انداختند، او تنها در کوچه ها و خیابان ها پرسه میزد، گاهی خسته می شد و کنار دیواری چمباتمه می زد و به مردمی که که آمد و شد میکردند نگاه می کرد، سر و وضعی ژوليده داشت و کسی به او اهمیتی نمی داد، آخه او آدم مهمی نبود.

" گربه ها هم که روزی از سر و کولم بالا می رفتند و میو میو می کردند دیگه از من فرار می کنند"

احساس تنهائی زیادی می کرد، مخصوصا وقتی در میان مردم آفتابی می شد بیشتر احساس غربت می کرد.  روزی خسته و کوفته در کوچه ای لمیده بود، پسرکی به او نزدیک شد و گفت:

"سلام آقا، این سکه را از من بگیرید"

مرد ناخودآگاه  دست خود را دراز کرد و آن سکه را گرفت، برای اولین باری بود که این کار را می کردو بعد رو به پسرک کرد و گفت:

" ممنون پسر جان"

سکه را در دست چرخاند، برای اولین بار چيزي شبيه محبت در آن احساس کرد، بعد از مدت ها پسرکی به او توجه کرده بود. با خود گفت:

" نه دنیا آن قدر هم بی رحم نیست" و با خود فکر کرد:

" اگر گدائی را پیشه خود کنم و با گرفتن سکه ای محبتی را در دستان خود حس کنم شاید کمی از این تنهائی کشنده نجات پیدا کنم وآزار این دیوارهای بی رحمی که هر روز مرا در دستاش بیشتر و بیشتر می فشاره  کمی اسودگی یابم. اصلا از این دیوارها هم گدائی میکنم"

خورشید از کنار مرد به آرامی گذشته بود و نور لامپ هاي كوچه و خيابان سو سو میزدند

" به من فقیر کمک کنید، به من فقیر کمک کنید..."

او محبت گدائی می کرد و مردم هر از چند گاهی سکه ای را بطرف او می انداختند. آن مرد هر روز تا پاسی از شب گذشته گدائی می کرد و بعد در یکی از پارک های دور افتاده شهر، جائی که بی خانمان هایی مثل خود او شب های تاریک خود را به صبح می رساندند میرفت، پول هایی را که مردم با او داده بودند به آهستگی در کنار آنهايي كه در خواب بودند مي گذاشت و بعد در گوشه ای می خوابید.

روزها و شب های آن مرد همچنان می گذشتند تا اینکه روزی دختری را دید که به سمت او می آید، بنظرش آشنا می آمد، کمی به او خیره شد، دخترک هم متوجه نگاه کنجکاوانه مرد گدا شد

" او، اون دختر، دختر منه، کسی که همیشه او را دوست داشته و دارم، اون..."

سرش را پائین انداخت که دخترک او را نشناسد، در حالیکه انگار چشمه های اشک او به جوشش در آمده بودند..."

دخترک سکه ای را بطرف مرد گدا انداخت و رد شد. اما آن سکه بر زمین نیفتاد، گوئی بر دنیای آرامش اندک مرد گدا افتاد و دنیای تيره و تاراو را متلاطم و آشفته تر کرد. از جا برخواست و به آرامی حرکت کرد، انگار ابری سنگین آسمان وجودش را در بر گرفت و دانه های اشک از چشمانش جاری شد.

دل آسمان هم برای آن مرد گدا گرفت و قطره های باران به آرامی باریدن گرفت.

دیگر کسی هر گز آن مرد گدا را ندید، انگار به سرزمین دوری پرواز کرده بود، سرزمینی خیلی دور.

پایان

نویسنده:

مصطفی امینی ولاشانی

 

 

 

من و شیطان

عصر یک روز پاییزی  بود. من افسرده در دامنه ی کوهی قدم می زدم و صدای خش خش برگ ها در گوشم نجوایی خوش داشت. از دور مردی را دیدم، در گوشه ای چمباتمه زده و سر بر زانوی خویش داشت. حوصله کسی را نداشتم. راهم را کج کردم، اما  گویی مرا صدا زد! به طرفش نگاه کردم. با دست اشاره می کرد پس به سوی او رفتم.

"سلام. چه کمکی از من ساخته؟ "

آن مرد مرا براندازی کرد و گفت:

" سلام آدمیزاد "

این بار من او را برانداز کردم و گفتم:

" آدمیزاد؟! مگر تو آدمیزاد نیستی؟! "

مرد آهی کشید و گفت:

" نه، نیستم. "

با صدایی بلند خندیدم ! سپس در سکوت و ناباوری در کنار او نشستم در حالیکه با خود گفتم:

"این بیچاره هم مجنون شده "

" نه، مجنون نیستم. "

برای لحظه ای به فکر فرو رفتم و با خود گفتم:

 "او دیوانه نیست وافکار مرا هم که می خواند، پس او کیست؟!"

باز هم آن مرد نگاهی به من انداخت و بدون پرسشی بار دیگر افکارم را پاسخ داد که:

"شما شیطانم خوانید"

" شیطان؟! "

" بله "

" اما تو که ... مانند ما انسانی!! "

"مباد بر خاندان ما که چون شما انسان باشیم اما  به شکل تو درآمدم که دمی با تو بوده و قدر خویشتن را بیش دانم"

" اگر شیطان باشی که همیشه با مایی! "

" نه! ما همیشه از شما آدم ها گریزان بوده و هستیم! "

حرف های آن مرد افکارم را در هم آمیخت و پریشانم کرد.

"پس تو شیطانی و از آدم ها گریزان، همینطور است؟"

" بله "

"مگر تو فرشته ی مقرب نبودی که نافرمانی کرده و رانده شدی؟! "

"داستان ما اینگونه نیست که شما آدمیان میگوئید! "

" پس چیست؟ داستان خود را بگو "

"ما به اراده خداوند خلق شده و فرشته مقرب او گشتیم. پس به ما امر شد که جز او را سجده و ستایش نکنیم... " 

شیطان در حالیکه در چشمان من خیره شده بود سکوتی کوتاه کرده و ادامه داد:

 " و روزی خداوند موجود دیگری را آفرید که ما را از افلاک به خاک کشانید!! "

"و آن موجود چه بود؟ "

"و آن موجود جد تو بود، که پیدایش او ........"  و ساکت ماند!

به او گفتم: " تو فرشته مقرب بودی و به مقامت مغرور! "

"غروری در میان نبود! تو انساني بياور من بر او سجده خواهم كرد! "

و پس از درنگي ادامه داد

" اگر سجده می کردیم ، به غیر او سجده کرده بودیم و رانده می شدیم! اکنون نیز که سجده نکردیم ، باز رانده شدیم! پس چاره ای بجز رضاي به تقدير نبود! "

من در حالیکه در شعاعی کوچک قدم می زدم و با خود می اندیشیدم از او پرسیدم:

" اگر چنین است پس چرا در پی انسان و فریب اویی؟! "

" فریبی در بین نیست، این شما هستید که با نسبت دادن خطاهای خود به شیطان  خود  را  می فریبید"

" مگر نه اینكه وقتی خداوند آدم را آفرید به این خلقت مباهات كرد؟!"

 "اگر مباهات كرد پس چرا اینقدر از این خلقت نالید؟!"

" چه می گویی؟!! نالید؟! "

شیطان لبخند تلخی زد و گفت:

 " آیین تو چیست؟"

و قبل از اینکه پاسخی از من بشنود ادامه داد:

" در كتاب آسمانی تو خواندم  همان خدایی كه بر خلقت آدم بالید، پس از آن چه بسیار بر خود نالید! "

" نالید؟!! "

" آری نالید و گفت... اكثرتان ایمانی ندارید، اكثرتان ناسپاسید، اكثرتان نمی دانید، اكثرتان عقلانیت ندارید، اكثرتان به هویت خود بر نمی گردید، اكثرتان جاهلید، اكثرتان اهل فسق و فجورید و ..... و اگر اندكی را از این گمراهی مستثنی كرده، نه مدعیان دروغگو و فریبكار بلكه معدود گنج های پنهانند در كنج خرابات.  آدميان شیطان را گمراه و فریبكار خوانند و ما شیطان ها در حیرت از  فریبكاری، گمراهی و دروغگوئی آدم!! "

" اما شیطان ، ما ............ "

شیطان میان حرفم پرید و گفت:

 " شما آدم ها چون حمارید که تنها آن کتاب های مقدس را بر پشت خود داشته و اندك ادراکی از آنها ندارید!! "

" اگر خطا هم داریم همانا ناشی از وسوسه توست! و اگر انکار کنی پس او را چگونه خدائی است که هر انچه را آفریده اكثرآنها جاهل، نادان، دروغگو، فریبکار. و دارای همه بدی های ممکن هستند؟!!"

و شیطان پس از سکوت کوتاهی گفت:

"من نیز مخلوق اویم اما آگاه از اسرار او نیستم!!"

"یعنی تو را زیانی بر آدم نیست؟!"

" ای آدم و آدم ها، نه اینکه مرا زیانی بر آدم نیست بلکه من همیشه خدمتکاری صادق و وفادار برای شما بوده ام و ... "

و من که از این ادعای شیطان در شگفت آمده بودم با تعجب  گفتم:

 " عجیب است شیطان! تو چگونه خدمتکاری صادق و وفادار برای ما بوده ای؟!! "

شیطان آهی کشید و ادامه داد:

" اگر من نبودم چگونه هر جرم و جنایت، هر حیله و نیرنگ، هر پستی و دنائت و هر  کجروی و ناپسندی را در اندیشه و رفتار خود، توجیه می کردید؟!! و آنها را به گردن که می انداختید؟! اگر من نبودم شما آدم ها از این همه دروغ و نیرنگ هرآینه در پیشگاه وجدان خفته خود دق کرده و از شرمساری می مردید! اگر من نبودم چگونه پیشوایانتان به نام رهائیتان از بند من  شما را اینگونه در بند خود گرفتار می کردند؟! و..."

" پس شیطان، سرچشمه این همه تاریکی که بر ما سایه افکنده کجاست؟!

" منشا این تاریکی دوری از خرد و اندیشه و پناه بردن در دامان تاریک نیرنگ و فریب است، درد و درمان هر دو در توست. در کجا به دنبال درمان می گردی؟!..."

و پس از سکوت کوتاهی ادامه داد:

".... شما به خود نیز دروغ می گوئید و آنچه را با چشم می بینید باور ندارید اما آنچه را  نمی بینید و خرد و اندیشه نیز با آن بیگانه است باور داشته و هستی ناچیز خود را به پیشگاه آن قربانی می کنید و این یعنی فریب دادن ریاكارانه ی خود.”

" اما ..."

 اما او رفته بود!!

هوا رو به تاریکی می رفت. از جا برخاستم و راه خانه در پیش گرفتم، خسته تر از پیش و خسته تر از خویش.

پايان

نویسنده:

مصطفی امینی ولاشانی

 

 

 

اندیـشه سقراط

- من سعی خواهم کرد برای شما توضیـح دهم که چه چیـزهای باعث شد سیـل دروغ و تهمت  و افترای اندیـشمندان بر من ببارد و مرا ایـنگونه به انزوا كشانید. برخی از شما ممكن است گمان كنید كه من هذیان می گویم و یا چیزی شبیه  به آن، اما من به شما اطمیـنان میـدهم که آنچه می گویـم حقیـقت محض است .  من ایـن بد نامی را،  ای آتنی ها، بواسطه نوعی از خرد و اندیـشه بدست آورده ام.

 کدام نوع خرد و اندیـشه؟ ( از او سئوال میـشود)

 صحبت مرا قطع نکنیـد. از نوعی خرد و اندیـشه که انسان می تواند آن را بدســـــت آورد و نه به او هدیـه گردد.

- من میـخواهم چیـزی را به شما بگویـم که از خود نساخته ام و شایـسته است كه شما به آن گوش کنیـد، پس حرف مرا قطع نكنید اگر چه به نظر برسد که من مجنونم  و یـاوه    می گویم.

شما کرفون  (Chaerephon) رابخوبی  می شناسید و به صداقت گفتار او ایـمان داریـد. او انسانی وارسته، بی پروا و از دوران نوجوانی دوست و همراه من بود.

روزی به نزد دلفی  Delphi) نام کشیـش و معبدی در یـونان باستان بوده که آن کشیـش الهامات غیـبی خداوند را دریـافت می کرده است) رفته بود  و ایـن پیـام را بواسطه دلفی از خداوند شنیـده بود که سقراط یـعنی من خردمندتریـن انسان در عصر خود هستم.

کرفون اکنون  مرده است اما برادر او در میـان شما حاضر است و داستان خرد مرا از زبان او شنیـده است0 من چرا ایـن حقیـقت یـا داستان را برای شما بیـان میـکنم ؟! بیـان میـکنم که شما بفهمیـد چگونه خرد و اندیـشه مرا در میـان شما ایـنگونه به بد نامی کشانده است!!

وقتی من اعتقاد خداوند را در باره خود ای دريافتم سخت در حیـرت و اندیـشه فرو رفتم زیـرا هرگز خود را خردمند نمي دانستم. در عصری که آن همه حکیـم، دانشمند،  حاکم وداروغه  و بزرگان اندیـشمند و مشهور وجود داشته چگونه من می توانستم خردمندتریـن انسان عصر خود باشم. پس به دنبال راز درک ایـن حکمت شدم و کنجکاوی درک آن مرا وادار ساخت که بپا خیـزم و دلیـلی یـابم به آنچه که نمی توانستم دریـابم.  پس از زمانی طولانی تفکر و اندیـشه  و چرخاندن ایـن حکمت در ذهن خود راهی را گزیـدم که بواسطه آن بتوانم حقیـقت را از درون آن دریـابم. پس به نزد انديشمندي رفتم که گفته می شد بسیـار خردمند است . او را پس از سفرهای دور و دراز یـافتم. وی به خرد و اندیـشه شهره آفاق بود حاکمی اندیـشمند بود. او را بدقت ارزیـابی کردم و باز ارزیابی كردم. آنچه در توان من بود در شخصیـت و منش او کنکانش كردم ، نام او را برزبان نمی برم، او سیاستمداری برجسته خوانده می شد. اما ای آتنی ها نتیـجه ایـن بود گرچه شهرت زیـادی داشت وانسان های زیـادی از اقشار بالای مردم  گردا گرداد او  بودند و از همه مهمتر ایـنکه خود را در کمال اندیـشه وخرد می دیـد اما بهره ای از خرد نداشت.

من تلاش کردم به او نشان دهم که به اندازه ای که خود و دیگران تصور می کنند خردمند نیـست اما هر چه بیـشتر سعی کردم   بهره کمتری گرفتم و ایـن حاکم بزرگ و اطرافیـان بلند مرتبه اش را با خود دشمن ساختم.

پس همچنان که از او دور می شدم دریـافتم كه من از او اندیـشمندترم.  او تهی بود از آنچه که خود و ديگران  می پنداشتند.

- بعد به ملاقات دیـگری رفتم که از اندیـشمند اولی اندیـشمندتر می نمود و نتیـجه باز همان شد و دشمنان دیـگری را در پیرامونم افزون كردم.

- همچنان اندیـشمندی را در پس اندیـشمند دیـگری ملاقات کردم و همچنان دشمنانی را در پس دشمنانی برای خود افزون کردم و ایـن زندگی را برایـم تیـره و تار ساخت و عرصه حیـات و آزادیـم را محصور و محصورتر. اما، ای آتنی ها، ایـن محدودیـت ها مرا بیـشتر مصمم ساخت و بیـشتر در پی آن شدم که حقیـقت تلخ  ادعا ی خداوند را لمس کنم.

پس هرآنکس را که به بهره ای از خرد و شهرت اندیـشه داشت  ملا قات  و ارز یـابی کردم و ایـن بر آیـند همه زحما ت من بود:  به همان نسبتی که آدمیان از شهرت  اجتماعی  بالاتری در رابطه با خرد واندیـشه برخوردار بودند و پیـروان و اطرافیـان بیـشتری داشتند به همان نسبت پست تر و جاهل تر از متوسط خرد اجتماعی بودند در حالیـکه انسان هایـی که در سطوح پایـیـن جامعه قرار داشتند و آن همه دب دبه و کب کبه بزرگی و خرد و اندیـشه را با خود نمی کشیـدند خردمند تر بودند و مستعد تر برای درک مفاهیـم و واقعیـات محیـطی خود. 

- من لازم میدانم  شگفتی ها ی بیـشتری را از ایـن تلاش كه برای درک حقیـقت آغاز کردم برایـتان به اختصار بگویـم، شگفتی هایـی که خداوند در پیـام کرفون به آن اشارت داشت.

- بعد از گذشتن ازحصار بلند اندیـشه و سیـمای  حاکمان به سوی شعرا  رفتم ،  آنانی که با کلام خود روح انسان را جلا داده و متاثر می سازند.  با خود گفتم اگر ایـنان را توان دگرگونی در عمق وجود آدمیان است پس خرد شایـسته انها ست. ای آنتی ها،  دوستان من، من از بیـان آنچه دریـافتم شرمگینم،  اما بایـد به  شما بگویـم. آنچه را که پایـیـن تریـن افراد جامعه از اشعار  ایـن شعرا درمی یـافتند به مراتب عمیـق تر و والاتر از آنچه بود که خود درمی یـافتند.  پس بزودی آگاه شدم که چیـزی که شعرا را به گفتن و سرودن ایـن مفاهیـم عمیـق یـعنی اشعار رهنمون کرده نه خرد ، اندیـشه و احساس آنها بلکه قطعا" نیـرویـی  ماورائ طبیـعه و نوعی الهام بوده مانند آنچه پیـشگویـان و فالگیـران را هدایـت می کرده است و زبان آنها را به ادای آن کلمات  عمیـق و زیبا هدایت می ساخته ، چیزی شبیه نیرویی كه پیامبران را به نقش هدایت مردم سوق می داده است،  اما ایـنها هیـچکدام از باب خرد و اندیـشه نبوده و نخواهد بود. پس از مرز اندیـشه و تفکر شعرا نیـز مانند حاکمان گذر کردم و همچنان دنیـای خود را کوچک و کوچکتر یـافتم و دامنه دشمنان و ناسزا گویـان خود را نیز فراترو فراتر نمودم.

- ای آتنی ها من به هر سویـی رفتم و هر گروهی از اندیـشمندان را یـافتم و به عمق وجود آنها رخنه کردم  و نظر کردم به مفهوم تازه ای دست نیـافتم و همه چیـز را  در لفافه ای از برداشت های غلط دیـدم، برداشت ها یـی که فقط در در اذهان اطرافیـان انها وجود داشت .

پس از خود پرسیـدم ای سقراط اکنون دوست داری که توهم صاحب خرد و اندیـشه اجتماعی  باشی و یا اینکه مانند خود باشی  و خود مانی ؟ !  ترجیـح دادم همان خود باشم، خودی که بهره ای از خرد و اندیـشه در میـان مردم نداشت،  با دنیـایی پر از نا سزا و دشمنانی بس بسیار.

- ای آتنی ها من به شما میـگویـم که آدمیان آنچنان که تصور می شود از گوهر خرد و اندیـشه برخوردارنیـستند یـا بسیـار نا چیـز تر از آنی که خود تصور می کنند بهره مند هستند.

- خداوند، من، سقراط را انتخاب کرد تا بگویـد از همه مردم عصر خود داناترم در حالیـکه من هیـچ اندیـشه ای در خود نمی یـابم و تنها می دانم كه نمی دانم و ایـن دانستن و آگاهی از ندانستن ها تنها مزیـت من بوده که مرا برتری بخشیده است.  پس اندیشه و خرد خاص خداوند و آگاهی از ندانستن ها حد اندیـشه انسان است و هر کسی را در گردش تمجیـد و ستایـش یـافتید بدانیـد که او را بهره ای از دانش  ندانستن نیست پس او را بهره ای از اندیـشه نیـست.

                                                                                          پایان

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

بر اساس داستاني از سقراط

 

 

درویش و خدا

درویش بی حوصله ای بود، به سختی کسی را به کلبه محقر خود راه می داد وبه ندرت از آنجا خارج می شد. موهای سرش روی شانه هایش ریخته و بنظر می رسید دنبال چیزی است، چیزی كه برای او نامی نداشت. درويش در کوچه ها کمتر ظاهر می شد، روزها بیشتر در اطاقک محقر خود بسر می برد و شب ها بیدار بود و با خود زمزمه هایی داشت چیزهائی می گفت که مفهومی نداشت. بنظر می رسید او در خود گم شده بود و یا چیزی را در خود گم كرده بود، خود را جستجو می کرد و شاید چیز دیگری را، همانکه برایش نامی نداشت. او تنها بود، خیلی تنها. همه از گرد او می گریختند و او از خود.

 درویش گاهی در خلوت خود با خدای خود کلنجار می رفت، می پـرسید و می پـرسید، شاید هم نمی پـرسید بلکه گله می کرد.

روزی او مرا به میهمانی برد، به میهمانی گله هایش، در آن هنگام که انگار همه دنیا در سکوت بود فقط صدای درویش بود و صدایی که به او جواب می داد. درویش صدای خود را صاف کرد، کمی در خود فرو رفت و پـس از لحظاتی چند گفت:

"سلام خدای من"

"سلام درویش ، چه می کنی " آن صدا به او جواب داد.

"خسته ام خدای من، تو چطور؟"

"چرا خسته ای درویش، شیطان را از خود بران و خود را دریاب"

"شـیطان ؟" درویش با صدائی خسته پرسید.

"بله شیطان"

"راستی با شیطان چه می کنی ؟ از دست او کلافه نشوی؟!"

" نه این شما بندگان من هستید که کلافه می شوید"

" آخر خالق من، من می خواهم بدانم وقتی او را خلق می کردی جائی غلط بود یا بعد از آن غلط شد؟ شیطان  جدم را فریفت و او از آن میوه ممنوعه خورد پس او را راندی!! این چه شیطانی است که آفریدی و این چه بهشتی است که با خوردن میوه ای یا دانه ای بر آدم حرام میشود؟! تو خداوند عشق و زیبائی هستی، پس چگونه جدم و شیطان را اینگونه آفریدی، آنها را در بهشت جای دادی ، بعد آنها را بیرون کردی و هر دو را به دنبال هم و قربانی هم داشتی و ابرهای سیاه بر سرشان داشتی تا در گرداب های آنچه گناهانش خواندی غرقشان سازی  و سپس بی نوایان را به عذاب خود گرفتار سازي!! "

"درویش،  اينكه بگوييد خداوندي هست كه خير است و شيطاني هست كه بد است، اینکه  پس هرآنچه كه بد است از شيطان است و هرآنچه كه خوب است از خداوند است حقیقتی است در فکر تو و در نفس تو و به این معنی است که خداوندت خالق متعال نيست. و یا شیطانی هست که  خدا نمي تواند بر او پيروز شود یعنی خداوندت قادر مطلق نیست باز حقیقتی است در ذهن تو و برآیندی از اندییشه و تفسير توست. تو آن را بد مي خواني زيرا نمي تواني دركش كني، پس تو را آشفته مي سازد. من ترازوئی نساخته تا هرکدام از اعمال تو را در آن ریخته وآنها را وزن کنم و تو را بهشت یا جهنم ارزانی دارم، من خداوند عشق هستم .."

"پس خداوند ترس و عذاب کیست؟"

"درویش همه رفتار های بشر در عمیق ترین لایه های خود از دو بخش عشق و ترس ناشی میشوند، من عشقم و جز عشق نیستم و ترس باور نداشتن این عشق است و نتیجه نهائی آن خلق تفکری است که آنرا شیطان خوانید و او را در جنگ همیشگی با خداوند دانید و حتی تصور می کنید که این شیطان ممکن است پیروز این میدان باشد. پس بتدریج عشق بی قید و شرط مرا فراموش ساخته ودر تخیلات دنیوی خود ماهیتی را در ذهن خود خلق کرده و آنرا خداوند خوانید، در حالیکه من برای دوست داشتن تو هیچ فرمانی نداده ام، هیچ شرطی نگذاشته ام، همیشه عاشق تو هستم، همیشه با تو سخن می گویم، همیشه در کنار تو هستم تا به تجربه آوری آنچه را که در وجود توست،  و با تجربه هر ذره به شکوفائی تازه ای دست یابی و این شکوفائی به تو قدرت و توان خلقت شرایط جدید و دوری از تقلید های کور کورانه بشری را خواهد داد و این یعنی وحدت حرکت به سوی تکامل و ذات خداوندی، به سوی عشق مطلق، به سوی من".

"وحدت حرکت چگونه است؟  دو کودک از یک پدر و مادر می آفرینی، یکی سمبل خوبی ودیگری سمبل بدی و شیطان، چرا؟!"

"درویش دو كودك به دنيا مي آيند، يكي خوب است و ديگري بد. چون تو يكي را خوب مي خواني و ديگري را بد!!، آيا اين فقط  تفسير تو نیست؟! كدام كودك خوب است ، و خوبی کدام است؟! کدام کودک بد است و بدی کدام است؟! خوبی و بدی آفریده ذهن توست. اگر كودكي فرمانبردار باشد، آن كودك خوب است. اگر كودك نافرمان باشد، بد است. آن كه از تو پيروي كند خوب است، آن كه مقاومت كند، بد است و شیطانی!!. مي گويي بنشين و او مي نشيند پس او را خوب خوانی، ولي ديگري سعي مي كند نافرماني كند، سعي دارد عصيان كند ، پس او را بد نامی. اين تفسير توست. تو چيزي در مورد كودكان نمي گويي، چيزي در مورد ذهن خودت مي گويي. چرا آن كه اطاعت مي كند خوب است؟! درحقیقت بچه هاي مطيع همیشه کمتر درخشان بوده اند، کمتر كودك فرمانبرداري يك دانشمند بزرگ و انسانی بزرگی بوده است، فقط نافرمان ها مخترعين بزرگ و خالقين بزرگي بوده اند، فقط عصيانگران توانسته اند به فراسوي چيزهاي كهنه بروند و ضمن دور ریختن دهنیت هاي کهنه به چيزهاي تازه و ناشناخته دست بيابند. ولي براي نفس والدين، كودك فرمانبردار مناسب است، زيرا به نفس تو كمك مي كند. وقتي كودك از تو پيروي كند و هرآنچه را كه بگويي قبول كند، احساس خوبي داري، وقتي كه كودك مقاومت كند و تو را منكر شود تو احساس بدي داري و او را شیطانی پنداری. ولي يك كودك واقعاً زنده، خلاق وعصيانگر خواهد بود. چرا بايد از تو پيروي كند؟! تو كيستي؟! فقط به اين دليل كه يك پدر هستي؟! براي اينكه يك پدر باشي چه كرده اي؟!  تو فقط يك گذرگاه بوده اي ، و آن نيز بسيار ناهشيارانه! عمل جنسي تو عملي آگاهانه نيست، آن كودك فقط يك حادثه است، تو هرگز انتظار او را نداشتي، آگاهانه هشيار نبودي كه از چه كسي دعوت مي كني تا بيايد. آن كودك ناگهان همچون يك غريبه وارد شده است، تو پدر بوده اي، ولي پدري نكرده اي، تو دعوتي به عمل نياورده اي، از يك روح خاص دعوت نكرده اي، براي آن كاري انجام نداده اي، و وقتي كه كودك زاده مي شود...  براي آن چه میکنی؟! آيا به قدر كافي مطمئن هستي كه حقيقتي را مي داني كه او بايد از آن اطاعت كند؟ آيا به قدر كافي يقين داري و اطمينان داري كه چيزي را دريافته اي كه آن كودك بايد از آن اطاعت كند؟! مي تواني خودت را بر آن كودك تحميل كني، زيرا او ناتوان است و تو قوي هستي و اين تنها تفاوت بين تو و آن كودك است، تو هم مثل يك كودك حسادت مي ورزي و مانند كودك با اسباب بازي ها بازي مي كني، شايد بازيچه هايت فرق كنند و قدري بزرگتر باشند. اگر من به او زندگي بخشيده تو چگونه نمی توانی او را پذیرا باشی و چگونه به نام من از او زندگی را که همانا راه تکامل اوست می ستانی؟!! "

"اگر این تکامل خلقت است، پس خلقت را نقصان است و تو چگونه قادر مطلق باشی در حالیکه خلقتت را سراسر نقصان است؟! من که نیازی نداشتم باشم  و پا  بر عرصه وجود بگذارم و نمی خواهم باشم، این خلقت، این دایره مردن و زیستن، و هر آنچه بر من نعمت و لطف خوانی قفسی بیش بر این پیکر نحیف من نیست، قفسی که دانه ای در آن اندازی و آنرا کرم خوانی در حالیکه من نه این قفس و نه این دا نه را می خواهم"

"درویش تا آنجا که تو در قالب این تن هستی همه چیز را نمی بینی وهنگامی نیز که از قالب این تن به درآئی به آن اندازه خواهی دید که در قالب تن تجربه نموده ای "

" خوب چرا مرا اسیر قالب تن کرده ای و چرا اینقدر کوچک آفریدی که چیزی را نبینم­­؟! و چرا عقلی که  ..؟!"

" گوش کن درویش من برایت می گویم"

"خدایا بگو و مرا از این سرگردانی نجات بخش"

" جد تو را از وجود خود آفریدم ، از فطرت خود در او نهادم و هر آنچه در من بود در او به ودیعت نهادم  ..."

 درویش سخن خدا را قطع کرد و گفت:

"اگر از نهاد خود در فطرت او چیزی گذاشتی ، چرا خطا را در آن فطرت راهی است که انسان را مستوجب عذاب تو یا عذاب ناشی از عملی ناخودآگاه کند، آیا این خطا هم نقصانی از آن فطرت بود ؟ ، اگر نبود چگونه پیدا شد؟! تو ما را محاکمه می کنی ، محکوممان میکنی در حالیکه ما به خطای خود اعتراف داریم اما وسائل موثری برای پیشگیری از خطا ها در اختیار نداریم و اگر هم داشته ایم وجود ما و فطرت ما در استفاده از آنها ظرفیت لازم را نداشته است"

"درویش این لازمه تکامل است . من خداوند عاشقم و در مقابل عشق ترس را نیز آفریدم تا تو عشق را تجربه کنی و آنرا درک کنی، در مقابل نور تاریکی را، در مقابل عشق و زیبائی نکبت و... تا اینکه تو همانگونه که خداوند را تجلی عشق زلال بدانی شیطان را نیز تجلی ترس نکبت بار یابی، و آنچه را در درونت وجود دارد و تو به آنها آگاهی داری را بتوانی به ادراک تبدیل کنی. درویش مکتب را به خاطر داری؟ وقتی تو به مکتب میرفتی درس می خواندی بعد به مرحله ای از تکامل که می رسیدی به کلاس بعدی میرفتی، " درست مي گويم  درویش؟"

درویش سرش را به علامت تأیید پائین آورد.

"ادراک و تکامل تو هم همینطوره فقط با این تفاوت که در مکتب مطالب را نمی دانستی و می آموختی و آنها را بخاطر می سپردی اما در مکتب آفرینش تو همه چیز را میدانی و فقط آنها را تجربه می کنی و وقتی می میری و دوباره زنده میشوی خاطرات دوران زندگی های قبل را فراموش می کنی بدون اینکه تجربه پنهان آنها را از دست بدهی و این یعنی تبدیل دانسته ها به تجارب و ادراک ...."

" نمی دانم ، این دانش و تجربه چیست؟ "

"دانش یعنی تو میدانی همسایه ات بیمار است و گرسنه است و تو سلامت و سیر اما اهمیتی نمیدهی، زر اندوزی میکنی، به قیمت فقر و اسارت همسایه ات خانه و ماوایی خوش برای خویش بنا میکنی و او با بیماری و فقر و بیچاره گی خود روزگارش را میگذراند اما تجربه اینکه تو حس او را و حال او را درک میکنی و درد او را در جسم و جان خود احساس میکنی و این یعنی عشق .."

" آخه خدای من ، من اینقدر باید بمیرم و زنده شوم که  به کجا برسم"

"به من برسید، درست مثل قطره ای که  پس از تکامل دردریای وجود من خواهید بارید"

" و خدای دیگری خواهیم شد؟"

"نه درویش هیچ خدای دیگری وجود ندارد، فردیت خود را از دست داده و  در وجود من حل خواهید شد و من خواهید شد، در من که جز عشق نیستم، ..."

" اما خدایا من خسته ام و تو را چه میشود که با من اینگونه می کنی، اگر من تو شوم و یا قطره ای از انچه دریای خود خوانی و یا عشقش خوانی، باز انسان های بینوای دیگر و مرارتی دیگر و ... و من اینگونه شادمان نخواهم شد "

درویش را سکوتی حاکم شد، نگاهش به بالا بود، نمی دانم بسوی سقف اطاقک محقر خود، به سوی آسمان و یا به سوی آنکه با او سخن می گفت. پس از درنگی او باز به سخن آمد و گفت:

"شبی در عالم رویا روحی را دیدم. از او پرسیدم اکنون کجایی ، در برزخی ، در بهشتی ، در عذابی و یا در..... و یا در کجایی؟ او گفت : نمیدانم، فقط هستم.  گفتم خدایت را ملاقات کرده ای؟  گفت نه. گفتم خوشبختی را احساس کرده ای؟  گفت خوشبختی کدام است و ... و خدای من تو بهتر از هر کس آگاهی که زندگی و مرگ پله های یک نردبان بی انتها هستند و من اگر بودن و تکامل را نخواهم که به ادراک رسیده، عاشق شوم و در درون تو باشم پس چرا این همه راه پرمشقت را طی کنم؟ علاوه بر آن من وقتی در درون تو راه یابم دیگر من نیستم و باز تو هستی پس آيا من برای تو نیستم؟! تو مرا برای خود نمیخواهی؟! تو نیازی به من نداری؟!"

" من تو را برای خود میخواهم و خودم را برای این خواستن به تو هدیه میکنم"

انگار دیگر درویش با خدا صحبت نمی کرد وبا خود زمزمه می کرد.

" خدایا تو همه چیزرا دادی و باز از من گرفتی ، زن و فرزند را ، مال و منال را ، از همه مهمتر آبرویم  را، آبرویم را، و همه و همه چیزرا. در کوره سختی ها و بدختی ها سوختم و دود شدم و به آسمان رفتم باز مرا برگردانی و باز سوزاندی و همچنان خواهی سوزاند ...!!  صدای گریه ام را نمی شنوی و عشق و کرمت تو را به درد نمی آورد؟!"

درویش همچنان با خود می گفت و در همان حال صدای دیگری در کلام درویش طنین انداخته بود و با صدای درویش هم نوا شده بود که

" درویش من همه چیزتو را گرفتم ، تو را در چشم همه ذلیل و حقیر کردم ، مالت را گرفتم ، فرزندانت را، آبرویت را و .... تا هیچ کس بر تو ننگرد، کسی تورا دوست نداشته باشد، بی نوا باشی، درمانده باشی و امیدی به کسی نداشته باشی و كسی را امیدی به تو نباشد تا ..... تا اینکه فقط مال من باشی و کسی را در تو با خود شریک قرار ندادم .... "

" تو مرا برای خود می خواهی و در این خواستن می سوزانی ، تو از صدای گریه من لذت می بری و .... پس نمی دانم ، نمی دانم ..... ما هر دو به هم نیاز داریم یا ...... ، اگر من چیزی را برای خود خلق می کردم او را در جايگاهي خوش برای خود نگه می داشتم وآنچه را به او می دادم پس نمی گرفتم و نه از گریه و رنج و مشقت او بلكه از خنده و شادي او غرق در لذت  و سرشار از شادی می گشتم و نزد فرشتگان مقربم بر خود می بالیدم، اما نه، این کار را هم نمی کردم بلکه ترجیح می دادم حیات را بصورت زنجیرهای از آمدن ها و رفتن ها قرار ندهم و دنیای مادی و روحی را با پردهایی از ابهام از یكدیگر نپوشانم. ای خدای من، در خلقتی كه میلیونها كهكشان مانند دنیای ما وجود دارد چه نیازی بود كه ما موجودات نادان، بدبخت، علیل و گرفتار معده و غرائز را بیافرینی و اگر نمی آفریدی به كجای خلقت تو آسیبیی می خورد و چه زیانی به آفرینشت می رسید؟! آفرینشی كه با گریه و اندوه تولد آغاز می شود و با گریه و اندوه مرگ چرخه جدیدی را آغاز كرده و سراسرآن درد و مرارت است. در این چرخه ایكاش بجای اینكه مرگ از بدن ما یك اسكلت وحشت آوری را می ساخت ما را بصورت یك شاخه گل سرخ خوشبو در می آورد كه تا این حد از سرنوشت خود مضطرب و نگران نبودیم. اگر من بجای تو خدا بودم و اگر خدای عاشقی بودم هرگز به بندگانم اجازه نمی دادم كه در حضورم زانو بزنند بلكه آنان را فرمان می دادم تا سراپا ایستاده و به صورت و چشمانم نگاه كنند. ایكاش قضا و قدرانسان را در این خلقت با اصرار به ارتكاب گناه وادار نمی کرد  و بدنبال آن او را به جرم آن گناهان مجازات نمی كرد، خلقتی كه هرگاه از مبدأ و آغاز آن صحبت بمیان می آید پایه های استدلال در آن فرو می ریزد. اما خدایا اینها را می گویم و بیش، در حالیكه نمی خواهم و نمی توانم تو را مورد بازخواست قرار دهم چرا كه تو تنها قاضی مطلق خود و مخلوقات خود هستی. تو...."

" درویش تو از دریچه عقل و اندیشه می خواهی همه چیز را درک کنی، من زمان و مکان را آفریدم، پس در زمان و مکان نیستم که اندیشه را در آن راهی باشد، من عقل و اندیشه را آفریدم پس در عقل و اندیشه نیستم که تو را یارای درک آن باشد، من هر آنچه تو دریابی یا نتوانی را آفریدم پس در هر چه توانی و نتوانی اندیشید نیستم و درویش من بخشی از خلقت خود نیستم چرا که خلقت من مخلوق من است و من بر همه آنها محاط هستم و نه از جنس آنها، اما درویش من در تو هستم، هميشه نزديك تو هستم، در درونت هستم. هروقت كه مرا اجازه بدهي تو را مي جويم. درویش، هزاران پرسش وجود دارند ،اما پاسخ يكي است، هزاران درد وجود دارد، اما درمان يكي است، تنها يكي، .. و آن یکی در دستان من است و من در تو..."

گوشم بیش از این توان شنیدن نداشت ، تنها درویش را می دیدم که روی گلیم حصیری چمباتمه زده،  سر در گریبان کرده بود و لب های او حرکتی داشت ، انگار این نجوا همچنان ادامه داشت اما من صدای دیگری نمی شنیدم..

اشعه های طلائی خورشید از پس کوهها پدیدار می گشت و نوید روز دیگری را می داد. من از کلبه درویش خارج شدم ، جائیکه  نه نجوای خدایی بود و نه درویشی ، بلکه مردمی که در خود می لولیدند ونجوایی دیگر....

پایان

نویسنده:

 مصطفی امینی ولاشانی

1387

 

 

 

 

 

روح سرگردان

مرد بيچاره اي بود، تا زنده بود مورد سرزنش خانواده و اطرافيان بود، غريبه ها هم تصور خوبي از او نداشتند، اغلب به گوشه اي مي خزيد و در لاك خود فرو ميرفت، گاهي هم بهانه صيد و شكار ميكرد و روز و يا روزهائي را در بياباني مي گذراند و از چشم همه دور مي شد، شايد هم از خود مي گريخت.

آن مرد به حيوانات علاقه زيادي داشت زيرا مي پنداشت چنگال هاي آنها كه بطور اتفاقي بدن او را زخمي ميكردند درد سرزنش ها و زخم زبان اطرافيان و غريبه ها را نداشته است.

آن بيچاره در درد و تنهائي خود بالاخره مرد و از دست همه چيز راحت شد. وقتي او را در گور مي كردند با خودم گفتم راحت شد و ديگران نيز از شر او راحت شدند.

اما مرگ او هم مايه تمسخر و پچ پچ تازه اي بود، من كه نفهميدم چرا مردمي متمدن و عاقل ديوانه اي اسير خاك را رها نمي كردند و او را همچنان مانند مترسكي براي تمسخر و خنده خود دست آويز قرار مي دادند! نمي دانم او ديوانه اي بود اسير در پنجه خاك و يا مردمي ديوانه اسير خاكستر جهل!

شبانگاهي پائيزي بود، من در بالكن خانه خود كه با پتوي مندرسي فرش شده بود دراز كشيده بودم و ستارگان  را  نگاه مي كردم،  كم كم  پلك هايم سنگين شد و ستارگان  ديگري را  ديدم، ستارگاني  كه  در اطراف  من  پرسه  مي زدند  و  چون  رقص نور مي درخشيدند و با وجوديكه آن آسمان را ابري نپوشانيده  بود  قطره هاي  باران  به  آهستگي از آن مي باريد، منظره اي غريب بود، نمي دانم، شايد رويائي بود در خواب يا خيزشي كوتاه از خواب زندگي.

در آن حال صداني آشنا مرا خواند، به آهستگي به اطراف خود نگريستم،  چهره اي در نظرم آشنا آمد، آري شبهي از آن مرد ديوانه بود كه در ميان اشباح ديگر مانند تكه ابري مي لغزيد و شايد هم مي رقصيد، اما رقصي درد آلود. گفتم

"دوست من تو كه چشم از جهان بستي و مردم خاكي به رويت ريختند و رفتند، پس اينجا چه ميكني؟!، تو هنوز هم زنده اي؟! مگر تو به ديار ارواح نرفته اي؟!" او لبخند تلخي زد و پس از درنگي كوتاه گفت:

"كاش وقتي در گور شدم مرده بودم، اما چه كنم كه مرده اي بودم و زنده شدم، كاش مردگان را سرائي بود كه راهي به ديار زندگان نبود، كاش وقتي مردم بجاي اين اسكلت سنگين كه هر لحظه در حال پوسيدن است شاخه گلي سرخ بر جاي مي ماند و آفتابي آن را مي خشكانيد و سپس آن را در هوا پراكنده مي ساخت! ايكاش خاطراتم نيز چنين بود، ايكاش .." من ميان حرف او پريدم و گفتم

"راست است كه همه تو را ديوانه مي خواندند و مترسك استيضاح  ديگران  بودي و هستي!!  همه  آن چيز هائي  كه  مي گوئي براي من جز مشتي كلمات بي معني نيستند! تو واقعا مرده اي يا مردنت نيز نيرنگي ديگر بود؟!" او در سكوت در چشمانم نگريست، در حاليكه باران ملايم اشك هاي او را احساس مي كردم. پس از درنگي كوتاه آهي بلند كشيد و گفت:

"نيرنگي ديگر نبود، همان هنگامي كه مرا در خاك كردند بيدار شدم، همه وجودم تبديل به گوش و چشم و احساس شد، اگر تا زنده بودم  گاهي تمسخر تلخ يا  ناروائي را مي شنيدم  اكنون  جويبار تلخ  نارواها و نامردمي ها را مي بينم  و مي شنوم، اگر قبلا اندكي را مي ديدم اكنون انبوهي را مي بينم، تو گوئي چشم از جهان بستم، اما من چشمي به جهان گشودم و ايكاش نمي گشودم، و اگر تا زنده بودم گاهي مي گريستم اكنون ابرهاي غم  و نامردمي لحظه اي  وجودم  را  تنها  نمي گزارند! " به او گفتم 

"مگر مردگان به خوابي ابدي نمي روند" لبخند تلخي زد و جواب داد:

مرگ نه فقط خواب و فراموشي نيست بلكه آغاز زمان بي انتهائي است كه انسان از خواب بيدار مي شود و پس از آن هرگز به خواب نمي رود"

" اکنون کجایی؟ در برزخی؟ در بهشتی؟ ، در آرامشي؟ درعذابی؟ و یا در..... و یا در کجایی؟" او گفت

"نمی دانم، فقط هستم..."  گفتم

"خدایت را ملاقات کرده ای؟"  گفت

"نه"  گفتم

"خوشبختی را احساس کرده ای؟"  گفت خوشبختی کدام است؟! فقط بخت است، بخت " گفتم

"به كجا رواني؟" گفت

"در خود" گفتم

"از كجا آمده بودي كه اينچنين در خود ماندي؟" گفت

"از خود" گفتم

"چرا آنگونه تنها زيستي و اينگونه باز تنهائي؟" گفت

"بهتر بود به اطرافيانم شير سگ مي دادم تا درس وفا مي آموختند و ...." و ساكت شد. پرسيدم

"چرا ساكت شدي؟" و او گفت

"تو انساني هنرمند هستي، فریاد را همه می شنوند، هنر در شنیدن صدای سکوت است" گفتم

"كلمات ارزشمندتر از سكوت هستند" و او گفت

" بسيار نادر هستند کلماتي که ارزشي بيش از سکوت داشته باشند"

بتدريج سوزش او را در روان خود احساس ميكردم، سوزشي آميخته با ترس و اندوه، پلك هاي چشمانم با آهستگي به حركت درآمدند و صداي دوست ديوانه را ديگر نشنيدم اما ستارگان همچنان در خود مي لوليدند ......

پايان

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

1390

 

 

 

 

 

 

 

مرد كور و مردان كور

 

آن مرد و زن سال ها كنار هم زندگي كرده و يكديگر را خيلي دوست داشتند. روزي سوار بر استر شده و عزم ديدار والدین كردند. آنها دشت هاي سر سبز را شادمان و خنده کنان پشت سر مي گذاشتند، به رودخانه اي رسيدند، عمق زيادي نداشت، مرد استر را نگه داشت، گيوه هايش را از پاي در آورد و رو به همسر خود كرد و گفت:

"رودخانه عمق زيادي ندارد، تو بر پشت استر بمان تا از رودخانه بگذريم"

در همين حال مرد كوري توجه آنها را به خود جلب كرد. مرد گفت

"اين بيچاره كور است"

"بله اينطور بنظر مي رسد، مثل اينكه كسي را هم ندارد كه به او كمك كند"

آن دو لحظه اي ايستادند و بعد مرد رو به مرد كور كرد و گفت

"آيا حاجتي داري؟"

"آري مي خواهم از رودخانه بگذرم اما نابينا هستم و توان آنرا ندارم"

 و بعد ادامه داد

"در اينجا غريب هستم"

زن و شوهر نگاهي به يكديگر كردند و تصميم گرفتند به او كمك كنند. سپس مرد با زحمت زيادي مرد كور را نيز بر پشت استر سوار نمود. مرد كور تشكر كرده و گفت

"خداوند به شما خير دهد"

مرد درحاليكه  افسار استر را در دست داشت جلو حركت كرده و به آرامي از رودخانه گذشتند. همينكه به آن سوي ساحل رسيدند مرد شادمان از عمل نيك خود رو به مرد كور كرد و گفت

"رسيديم، حالا مي تواني پياده شوي"

اما وقتي مرد كور را از رودخانه عبور مي دادند او با خود فكري كرده بود. پس ناگهان بانگ برآورد كه

"آهاي مردم، آهاي مردم، به فريادم برسيد، من كور هستم و ناتوان، من...."

و فريادهاي مظلومانه او مردمي را كه در مزارع خود مشغول كشت وزرع بودند كنجكاو كرد. زن و مرد كه هر دو از حيرت انگشت به دندان گرفته بودند گفتند

"چه شد؟! چرا فرياد ميزني؟! مگر ديوانه شده اي؟! ........."

و مرد كور همچنان با فرياد و فغان بانگ بر مي آورد

"اي مردم به فريادم برسيد ، من نابينا هستم ، اين مرد مي خواهد استر و زنم را بدزدد كمكم كنيد ، اي مردم ……"

در اين هنگام زن نيز از ترس و تعجب شروع به فرياد كرد كه

"اين مرد کور دروغ مي گويد ، اما ........."

اما صداها در هم آميخته بود وتنها صدایی که مردم می شنیدند فرياد مرد كور بود . مردم اطراف از زن و مرد و پیر و جوان با خشم و عصبانيت مانند رعدي بر سر آن مرد مسافر ريختند و با چوب و بيل و هر آنچه مهيا بود بر سر وبدن او مي كوبيدند كه

"اي آدم پست ، تو قصد خيانت به کور بينوايي را داری ......." و آن مرد  هر  چه تلاش  مي كرد كه

"آن زن ، زن من است  و استر هم مال من است ، آن كور دروغ مي گويد ،....."

اما صدايش بگوش كسي نمي رسيد ، غيرت مردانه  مردم به اوج خود رسيده بود و كسي به صداي ضعيف او توجهي نمي كرد

زن بيچاره هم مي كوشيد تا شوهر خود را نجات دهد اما مردم فقط حالت زار او را مي ديدند و صداي او در هياهوي جمعيت گم شده بود . آخر تعدادي از اهالي به سمت زن آمدند ، او را سوار استر كردند و گفتند

"غمگين نباش ، غيرت و مردانگي ما اجازه نمي دهد بگذاريم كسي به شوهر نابيناي تو تعدي كند و......"

 و از مرد كور خواستند به راه خود ادامه دهد . مرد كور دست زن را محكم گرفته و در هياهوي جمعيت استر را به سرعت حركت داد و جمعيت خشمگين پيكر نيمه جان آن مرد را بر زمين كشيده و به سوي جايگاه  داروغه  مي بردند تا او را بردار مجازات بياويزند ، در حاليكه داروغه خود نيز در ميان انبوه جمعيت بود.

پایان

نویسنده:

مصطفی امینی ولاشانی

 

 

مرد نابغه

مردم ساده اي هستند، فكر ميكنند من آدم خنگي هستم و عقلم به كارم نميرسه. حتي وقتي بچه بودم هميشه قفل صندوقچه پول مادر بزرگم را باز ميكردم، مقداري از اون پول ها را برميداشتم و در اونا دوباره قفل ميكردم، هيچوقت هم نمي فهميد، آخه اون پيرزن خنگ اون همه پول را ميخواست چكار كنه؟! من به گربه ها غذا را نشون ميدادم و اون بيچاره ها ميو ميو كنان نزديك ميشدند، اما فكر نكن اجازه ميدادم حتي طعم اونا بچشند، همينكه نزديك ميشدند با چوب دستي چنان تو سرشون ميكوبيدم كه در جا مي مردند، آخه گربه از زندگي چي ميدونه و به چه دردي ميخوره؟! بعد اونا را هميشه كنار درخت گردوي خونمون چال ميكردم، نميدوني اين درخت هر سال چقدر گردو ميداد!!. اينها كه گفتم كمي از كارهاي كوچيكه. شبي  با ماشينم از خيابون خلوتي رد ميشدم، ديدم مرد جووني وسط خيابون افتاده بود، دنده عقب گرفتم و نزديك اون شدم، بيچاره نميدوني چه دردي ميكشيد و چه جور التماس ميكرد، گاز ماشين را گرفتم و رفتم رو بدنش، بعد ديگه نه ناله كرد و نه درد كشيد، راحت شد، آخه اون ديگه هيچوقت نميتونست خوب بشه، پول زيادي هم تو جيبش نبود اما بدك نبود چند ليتري بنزين شد. شب ديگه پيرمرد كوري را كنار خيابون ديدم، جلو پاش ترمز كردم و گفتم پدر جان بيا بالا، چند بار عصاي خودش را تق تق به زمين زد و سوار شد، بعد سلام كرد و يه عالمه به من دعا كرد و آدرس خونه را داد كه او را برسونم ضمنا كيف پولش را هم داد و گفت پسرم هر چقدر كرايه ميخاي بردار، منم همه پول را برداشتم و در كيف دستي را بستم و گفتم بگير پدر جون، من كرايه نميگريم، باز هم كلي دعا كرد. حالا شما فكر ميكنيد من خنگم؟ تازه اين آخر ماجرا نبود، بجاي آدرسي كه داده بود او را به يكي از خيابون هاي كمربندي اطراف شهر رسوندم و گفتم پدر جون اينجا همون آدرسه، پياده شد و اون خيلي خيلي تشكر كرد اما من گار ماشين را گرفتم و به طرف خونه پيرمرد رفتم، كوچه خلوتي بود، مثل شير از ديوار بالا رفتم و هرچه بود و نبود را در يك چشم به هم زدن بار ماشين كرده، البته فكر نكنيد من آدم بي وجداني هستم، نه، غذاي پيرمرد را برنداشتم كه اگه نصف شبي موفق شد برگرده خونه گرسنه نمونه. بعد هم اون وسائل را به نصف قيمت فروختم كه كساني كه وضعيت مالي خوبي ندارند بتونند اونا را بخرند و شرمنده زن و بچشون نباشند، آخه اين همه وسيله به چه درد اون پيرمرد كور ميخورد؟! سرتان را به درد نيارم، من آنقدر نبوغ داشته ام كه اگه همه را تعريف كنم سال ها وقت ميگيره. البته از اين كارها خسته شده ام و به دنبال كار هاي مهمتري هستم كه بتونم خدمات بيشتري به مردم ارايه كنم و با نبوغي كه در خود سراغ دارم حتما موفق ميشم.

پايان

 

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

1389

 

 

داستان واترلو و پترلو

درس تاريخ گاهي براي دانش آموزان جذابيت خاصي داشت، عليرغم اينكه زنگ تفريح بصدا درآمده بود آنها همچنان سوالات خود را مي پرسيدند و معلم صبورانه توضيح مي داد. او تاريخ جنگ واترلو را بعنوان پايان درس براي آنها اينگونه خلاصه مي كرد:

" .. بنابراين همانگونه كه بطور مشروح توضيح دادم جنگ واترلو در اوايل قرن نوزدهم و پس از انقلاب فرانسه در مقابل انگلستان انجام شد كه در طي آن سال هاي بسيارسخت جنگ و ويراني شديد ترين حملات فرانسه به انگلستان صورت گرفت اما از آنجائيكه مردم انگلستان طبق اهداف دولت خود تمام امكانات كشور از جمله صنايع مهم را در راستاي اهداف كشور و دفاع از آن سازماندهي كرده بودند و بخش اعظمي از مردم نيز به نيرو هاي نظامي پيوسته بودند، با ايثارگري كامل موفق شدند نهايتا پس از سال ها جنگ با نيروئي حدود 23000 نفر، ارتش تا دندان مسلح و بي رحم ناپلئون كه داراي توان نظامي  بمراتب بالاتري بود و تعداد آنها بالغ بر44000 نفر بودند را در جنگ واترلو شكست كامل داده و افتخار بزرگي براي انگلستان در تاريخ كسب نمايند و اين پيروزي نه فقط بسياري از كشور هاي ديگر را كه در آتش خشم فرانسه مي سوختند نجات بخشيد بلكه آغازي شكوهمندانه و مقتدرانه اي براي كشور انگلستان در سراسر اروپا گرديد."

زنگ استراحت قبلا خورده بود و دانش آموزان ساير كلاس ها همراه با سرو صدا و غوغاي هميشگي در حيات مدرسه مشغول بودند و معلم احساس خستگي ميكرد. يكي از دانش آموزان باز پرسيد:

"ببخشيد، جنگ پترلو نام ديگري از جنگ واترلو است؟" معلم به فكر فرو رفت و پس از درنگي كوتاه پاسخ داد

"نه، نام ديگري است، ديگري كه هيچ افتخاري در آن نيست.." اما دانش آموزان با اصرار خواستند معلم توضيح بيشتري بدهد. معلم كه اشتياق دانش آموزان را مي ديد ادامه داد:

"چون كلاس بعدي بزودي آغاز خواهد شد ناچارم داستان پترلو را تنها در چند جمله برايتان توضيح دهم. پترلو در حقيقت نام جنگي نيست، همانگونه كه در درس امروز توضيح دادم مردمي كه در طول ساليان متمادي از همه هست و نيست خود گذشته بودند و نهايتا در جنگ واترلو موفق به شكست ارتش مقتدر ناپلئون گرديده بودند و در اين راه از مال و از جان خود گذشته بودند، و تمام توانائي هاي صنعتي خود را نيز در راه دفاع از انگلستان به خدمت گرفته بودند اكنون پس از پيروزي در جنگي طولاني و حفظ استقلال كشور با مصيبت هاي سخت ترپس از جنگ روبرو گرديده بودند، صنايعي كه در خدمت جنگ قرار داشتند اكنون بيكار شده بودند، مردم كه شغل آنها بطور مستقيم و غير مستقيم به نوعي با جنگ آميخته گرديده بود سرگردان بودند، تمامي اقتصاد كشور در راه جنگ مصرف گرديده بود و اكنون همه مردم به شدت سرگردان شده و گرسنه و بيكار بودند. دولت انگلستان نيز به آرامي در روياي شكوه و عظمت بدست آمده فرو ميرفت، شكوه و عظمتي كه همين مردم براي او آفريده بودند، و اكنون به دست فراموشي سپرده شده بودند.  مردم كم كم اعتراض مي كردند اما نه گوشي براي شنيدن ناله هاي آنان وجود داشت و نه دستي براي مرحم نهادن بر زخم هايشان.  بنابراين بتدريج پس از مدتي جمعيت انبوهي از آنها گرد آمدند و از حكام خود خواستند ساماني به زندگي نابود شده آنان دهد. حكومت انگلستان از ارتش و نيروهاي غير نظامي مزدور و وابسته به خود استفاده نمود و در نهايت اين مردمي كه آنچنان حماسه هائي را براي كشور خود آفريده بودند با شدتي بسيار وحشيانه و در عين حال مقتدرانه در مقابل اين مردم كه اكنون هيچگونه دفاعي نداشتند و هرگز تصوري نيز از چنين واقعه اي نداشتند بعمل آوردند و تعداد بسيار زيادي از اين مردم  كه در طول سال هاي جنگ ازچنگ فرانسه جان سالم بدر برده  بودند در كمال بي رحمي كشته شدند و در اين وحشيگري تفاوتي بين مرد و زن و كودك نيز قائل نگرديدند و اين حادثه در تاريخ انگلستان و سپس در تمام جهان به طعنه به >جنگ پترلو< معروف گرديد و مانند ابري سياه تمام افتخارات حاكمان خود در جنگ واترلو را مبدل به لكه اي سياه در تاريخ آن كشور نمود و البته بتدريج زمينه نابودي و زوال حاكمان انگلستان را نيزفراهم ساخت.."

زنگ تفريح بپايان رسيده بود و معلم با عجله كلاس را ترك مي كرد در حاليكه دانش آموزان در بهت و حيرت در جاي خود همچنان نشسته بودند.

پايان

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

بر اساس تاريخ انگلستان در اوايل قرن 19

1390

 

 

 

نقاش چيره دست

او نقاشي بسيار چيره دست بود و نقش هايش چون خودش بي نظير بودند و همه مردم او را بخاطر هنر بی نظیرش می ستودند. مرد نقاش در سالهای جواني روزي تصميم گرفت چهره اي نقاش كند كه همه زيبائي هاي چهان در آن مجسم باشد. پس عازم سفر شد و  شهر به شهر ، روستا به روستا  و حتی جنگل و کوه و دشت و دمن را  گشت و گشت تا شايد چهره مورد نظرش را بيابد و آنرا به نیکی نقاشی  کند تا جاودانه دلها گردد و انسانهای خوش قلب را الگویی تمام و کمال ارزاني دارد.

نقاش پس از مدت ها جستجو با چوپاني كه گوسفندان خود را در كوهستاني به چرا برده بود برخورد كرد كه در چشمان او چنان معصوميت و سادگی چون امواج دريا موج ميزد كه انگار نماد همه زيبائي هاي جهان بود، چهره اي كه نشاني از وطني آسماني در آن نقش بسته بود، انگار نظاره اي كوتاه در آن چشمان كافي بود تا بيننده را در به پرواز در آسمان پاکی و صداقت  رهنمون ساخته و کژی و ناراستی جهان را از خاطراتش بزدايد.

نقاش روزها و روزها از همه توانی که داشت بهره گرفت و در نهايت تصويري از صورت آن چوپان كشيد كه در زماني كوتاه ميليون ها نسخه آن چاپ و در سراسر جهان پخش شد و حتي در سرزمين هاي دوردست مردم را به تماشاي خود ميخواند.  این تصویر نه فقط بر ديوارهاي منازل  مردم بلكه بر ديوار قلب هاي مردم نشسته بود و مردم با آويختن آن نقاشي بر ديوار منازل خود احساس نعمت و بركت در زندگي خود مي كردند.

سال ها و سال ها اين نقش يكه تاز عرصه هنر، زيبائي  و معصوميت بود و هرگز چشم مشتاق بيننده اي را سيراب نكرد و روزگار بدين منوال سپري شد تا اينكه در آن هنگام كه آن نقاش  سالخورده شده بود و دست روزگار برف سپيد پيري بر چهره او افشانده بود با خود انديشيد نقش ديگري را خلق كرده كه سمبل وجود اهريمن و درنده خوئي انسان باشد و اينگونه اين دو چهره متضاد خواهند توانست سمبلي  حقيقي از چهره جهان واقعي پيرامون گردند. پس همچون روزگار جواني بارديگر در جستجوي  يافتن مردي شد كه اين بار نه انسان بلكه آئينه اهريمن و پليدي باشد.

نقاش قمارخانه ها، ميكده ها، تيمارستان ها و هر جائي كه بنظرش ميرسيد را جستجو نمود و سرانحام پس از جست و جو ي طولاني، عاقبت با يك محكوم زنداني برخورد كرد كه مرتكب چندین قتل شده بود و ظرف چند روز آينده قرار بود حلق آويز شود. انگار دوزخ در چشمانش جاري بود و مجسمه تمام نمای نفرت و پلیدی بود، صورتش زشت ترين صورتي بود كه ممكن بود يافت شود. پس نقاش باز روزها و روزها همه همت خود را بكار برد تا سرانجام آن نقش شيطاني و جهنمي به پايان رسيد.

نقاش كه بنظر مي رسيد از حاصل عمر خود راضي شده و توانسته دو آئينه تمام نماي الهي و شيطاني را خلق نمايد نفس راحتي كشيده و آن را بر ديواري در سلول زنداني آويزان كرد و همزمان نسخه اي نيز از آن تصوير چوپان كه در جواني كشيده بود در كنار آن نهاد و با دقت زائدالوصفي به هر دو نقاشي مي نگريست زير لب زمزمه ميكرد:

"بيچاره چند روز ديگر بر دار مجازات آويخته خواهد شد و ماتم مرگ ديدگان او را اينچنين اشكبار كرده".

اين زمزمه انگار چون طبلي در گوش آيينه شيطان جا گرفت و اشك او را جاري كرد. نقاش كه  سخت در نگاه آن تصوير مي نگريست و پشت بر مرد زنداني داشت گفت

"از چه هراساني كه اينگونه زار مي گريي؟!"  و مرد زنداني با همان حال زار جواب داد

"من هميشه با هراس بيگانه بوده ام، چه آن زماني كه تو در سن جواني بودي و من چوپان و چه اكنون كه در بند اين زندانم"

"اما مگر تو زماني نيز چوپان بودة اي؟!!"

او سری به تاسف تکان داد و با صدایی لرزان و بغض آلود گفت:

"بله من همان چوپاني هستم كه ساليان پيش از من نقشي معصوم و ماندگار تصویر کردی "

"من همان چوپان بودم اما اكنون قاتلي شيطاني"

و نقاش هم گريست، انگار آن دو نقاشي هم گريه ميكردند.

 

نويسنده

مصطفي اميني ولاشاني

بر اساس از سخني از Osho Shree Rajneesh

 1389

 

 

باكوبا

باكوبا مرد دانشمندي بود كه بيشتر عمر خود را در راه كسب علم و تحقيقات علمي گذرانيده بود. او چندين سفر علمي به اعماق جنگل هاي بكر و زيباي آمازون داشته بود. ساليان قبل در يكي از اين سفرها به همراه چند تن از شاگردانش قريب يك سال در بين يكي از قبائل ساكن در جنگل به تحفيق پرداخت و ضمن مطالعات علمي موفق شد به زبان و فرهنگ بدوي آن مردم نيز آشنائي يابد. مردم نيز او و همراهش را بعنوان افردي از قبيله خود پذيرفته بودند. اين مردم عليرغم سادگي و بي آلايشي وصف ناپذيري كه داشتند مرتبا به يكديگر چنگ و دندان نشان داده و گاهي چون گرگ هاي گرسنه يكديگر را مي دريدند.

روزي باكوبا تصميم گرفت چند روزي را براي ديدار خانواده و دوستان و همچنين تهيه ملزومات علمي جديد براي امور تحقيقاتي قبل از اينكه زمستان لحاف پشمينه سفيد خود را بر سراسر جنگل سبز بگستراند به كشور خود برزيل بازگردد. پس با همراهان خود مشورت كرده و بخاطر كوتاه كردن زمان رسيدن به وطن خود بالن كوچك يك نفره اي را كه در بدو ورود براي شرايط اضطراري پيش بيني شده و با خود آورده بودند را مهيا و راه اندازي كردند. مردم نيز كه تا آن زمان هيچگونه تخيلي از دنياي متمدن نداشتند با كنجكاوي و دقت زايدالوصفي گرد آمده و به اوضاع مي نگريستند. مردم به باكوبا علاقمند بودند لذا باكوبا در حاليكه مشعل بالن كوچك را با كمك همرامان خود روشن كرده و بالن در حال بلند شدن از زمين بود به آنها قول داد كه بزودي به آنها بپيوندد.

بالن باكوبا سرانجام از ديدگان مشتاق و حيران مردم دورتر و دورتر شد و پس از چند روز پرواز بر فراز آن جنگل هاي رويائي به شهرهاي آباد و متمدن رسيد اما باكوبا وقتي پاي بر زمين گذاشت از شدت تحمل برودت هوا كه در چند روز پرواز متحمل شده بود دچار بيماري مزمن شده و تا سال هاي متمادي بعد از آن بيمار بود و گرچه نگراني زيادي در مورد دوستان خود در اعماق جنگل داشت اما قادر به مراجعت به آنجا و يا تماس با آنها نبود.

اما حيات در آن جنگل هاي زيبا همچنان جريان داشت. مردم ساكن جنگل پس از پرواز باكوبا با اشتياق بسيار زيادي چگونگي و مقصد پرواز باكوبا را از همراهان او جويا مي شدند و آنها نيز كه با گذشت روزها و ماه ها از بازگشت وي نوميد شده بودند به اين مردم جنگل نشين كه هرگز تصوري بيش از دنيائي كه در آن نسل ها زندگي كرده بودند نداشتند ميگفتند:

" باكوبا بسوي خورشيد رفته و روزي بازخواهد گشت".

همراهان باكوبا كه تصور مي كردند او در حال پرواز با حادثه اي روبرو و احتمالا كشته شده باشد پس از سپري شدن زمستان سرد و برفي به اتفاق راهنماهائي كه در بدو وروي آنها را همراهي كرده بودند راه بازگشت را در پيش گرفتند اما هيچكدام هرگز به مقصد نرسيدند.

 باكوبا پس از حدود ده سال از زماني كه از آن جنگل مراجعت كرده بود آمادگي لازم براي مراجعت مجدد به جنگل را حاصل كرده و گرچه اشتياق مطالعات علمي او مانند سال هاي جواني او نبود اما شوق ديدار دوستان و همراهاني كه ده سال قبل آنها را در جنگل به اميد بازگشتي چند ماهه  رها كرده و نيز مردمي كه او به ديدن آنها عادت كرده بود سفري ديگري را به اتفاق يك نفر راهنماي جديد به اعماق جنگل آغاز نمود و در حاليكه در روياي خود مردم ساده ساكن در جنگل انبوه را مي ديد كه او را چون نگيني در ميان  داشتند رنج روزهاي سفر را به شيريني دلپذيري براي خود مبدل مي ساخت. باكوبا سرانجام  پس از روزها و روزها تلاش خانه هاي گلي پراكنده روستا را مي توانست مجددا از لابلاي شاخه هاي انبوه ببيند. او نزديك و نزديكتر ميشد اما مردم بر خلاف انتظارش اصلا اعتنائي به او نداشته و با كنجكاوي و نگراني خاصي به او و راهنمايش مي نكريستند.

 باكوبا نيز كه نه از همراهان قبلي خود و نه از تلاش و سخت كوشي مردم نشاني نمي ديد با شگفتي اوضاع جديد را بررسي كرد و پس از چند روز كاووش دريافت كه مردم منتظران دلباخته مرد آسماني شده اند كه او پس از چند ماه زندگي در ميان آنان  به آسمان رفته و بر فراز خورشيد ماوي گزيده است و اين مردم او را خداوندگار و فرزند خورشيد خوانده و در انتظار بازگشت دوباره وي هميشه به عبادت و نظاره بر آسمان مشغول هستند.

 باكوبا كه ماجراي ورود چند سال قبل خود به اين ناحيه و بازگشت خود توسط بالن كوچكش جلوي چشمانش ر‍‍ژه ميرفت دچار حيرت شديدي شد و از شدت تاثير آن چند روزي بيمار گرديد و مردم گرچه زمين تا آسمان تغيير كرده بودند اما همچنان ميهمان نواز بنظر مي رسيدند و او را بعنوان غريبه اي وحشي كه راه خود را در جنگل گم كرده بود پرستاري و تيمار كردند.

 باكوبا در طي اين چند روز بيماري كه با تب زيادي نيز همراه بود گاهي با خود مي انديشيد، گاهي ميخنديد و گاهي مي گريست اما مصمم بود در اولين روزي كه قادر به حركت شود بر فراز معبدي كه مردم در زمان غيبتش ساخته بودند رفته و به آنها كه بنظر ميرسيد در سايه اين اعتقادات به همزيستي بهتري نيز دست يافته بودند بگويد:

"من همان باكوبا هستم كه چند سال پيش در ميان شما بودم و با بالن كوچكي از اينجا برگشتم، من فرزند خورشيد نيستم و به آسمان عروج نكرده ام، من پيامبر نيستم  ...."

سرانجام باكوبا روزي در حاليكه اشعه هاي طلائي خورشيد بر برف هاي ارتفاعات مي تابيد و آنها را چون خورشيدي جلوه ميداد نزديك معبد رفت و خطاب به مردمي كه مشغول عبادت بودند گفت:

"اي مردم، من مي خواهم شما را از حقيقتي بزرگ آگاه كنم، پس ديگران را نيز فراخوانيد و به سخنانم گوش دهيد باشد كه حقيقت را دريابيد"

مردم و بزرگان كه تصور ميكردند اين مرد شايد داراي خبري از فرزند خورشيد باشد بتدريج گرد آمدند و باكوبا خود را در آستانه اي ميديد كه تصورات اين مردم را در اندك زماني تغيير داده و دگرگون سازد. پس باكوبا صداي خود را صاف كرد و با شور و حرارت و اعتماد به نفس خاصي آغاز به سخن نمود. او گفت:

"من باكوبا هستم، همان كسي كه حدود ده سال قبل در ميان شما حضور داشتم، بسياري از شما شايد مرا بخوبي بخاطر داشته باشيد، ‌من نيز بسياري از شما و خاطرات شما را هنوز به خوبي به خاطر دارم، من  ..."

بر خلاف انتظار باكوبا مردم با شنيدن سخنان او ابروهايشان در هم گره ميخورد و بتدريج آثار ناراحتي و خشم در چهره هايشان آشكار مي گشت تا اينكه يكي از اهالي كه كاسه صبرش زودتر از ديگران لبريز شده بود از ميان جمعيت فرياد زد:

"تو يك دروغگوي شارلاتاني، باكوبا آن مردي كه سال ها پيش در ميان ما بود به آسمان رفت، او پيامبر ما و فرزند خورشيد است و ما در انتظار بازگشت او هستيم" و در همين حال صداي ولوله جمعيت در هم پيچيد. باكوبا با دستپاچگي ادامه داد:

"گوش كنيد مردم، من همان باكوبا هستم، من فرزند خورشيد نيستم، من موجودي آسماني نبوده و چون شما هستم، من به آسمان عروج نكرده ام و اكنون نيز در كنار شما هستم، من ناچار بودم قبل از قرارسيدن فصل برف و سرما با بالني كه با خود آورده بودم اينجا را ترك كنم، من ..."

مردم كه احساس ميكردند غريبه اي بنياد اعتقادات آنها را مورد تاخت و تاز قرار داده به يك باره با خشم و عصبانيت بر سر او ريخته و در حاليكه او را شيطان ميخواندند بر سر و بدن او مي كوبيدند. يكي از بزرگان فرياد زد:

" دست نگه داريد،  آرام بگيريد و ساكت شويد. " و پس از لحظاتي چند ادامه داد:

"اي مردم اين حيوانك بينوا همانطوريكه مي دانيد چند روزي است كه سخت بيمار بوده است و تب فراواني دارد و من فكر مي كنم بايد به او فرصتي دهيم، ما نبايد به عصر قبل از آمدن فرزند خورشيد برگشته و يكديگر را پاره پاره كنيم ..." و مردم با تكان دادن سر گفته هاي بزرگ خود را تصديق مي كردند. او ادامه داد:

"شايد تب و بيماري اين حيوانك را وادار به هذيان گوئي كرده است. پس او را مداوا كنيد، اگر پس از بهبودي باز به اين حرف هاي كفر آميز ادامه داد او را در مقابل معبد قرباني فرزند خورشيد خواهيم كرد، و اگر بر سر عقل آمد او را توشه اي داده و از جنگل برانيد مبادا كه اين بيماري جنون آميز به افراد قبيله سرايت كند"

 مردم در حاليكه از نصايح حكيمانه پير خردمند تا حدودي آرامش گرفته و لبخند رضايت بر لبانشان نقش بسته بود باكوبا و همراهش را ماوائي داده و تعدادي نيز متولي پرستاري او گشتند.

 سرانجام پس از چند روز مردم به دستور پير خردمند باز در نزديك معبد گرد آمده و باكوبا را نيز احضار كردند. خردمند لحظاتي چند با آن ابروهاي سفيد پرپشت در چشمان باكوبا خيره شد و سپس از او پرسيد:

"اي مرد تو اكنون بهبودي يافته اي، پس نظرت را در مورد فرزند خورشيد دوباره بگو"

باكوبا با نگاهي ملتمسانه جمعيت را برانداز كرده و با صدائي بريده بريده گفت:

"اي پير خردمند و اي مردم نجيب و مهربان، من بر اثر بيماري و تب دچار جنون و هذيان گوئي شده بودم و از همه شما طلب عفو دارم، من از شدت علاقه و اعتقادي كه به فرزند خورشيد داشته و دارم هوش از سرداده بودم، من .."

پس بزرگان و مردم توشه اي اندك در اختيار او قرار دادند و او را ناچار به ترك جنگل كردند. باكوبا به همراه راهنماي خود به راه افتاد و راه بازگشت در پيش گرفت، در حاليكه او احساس ميكرد بيماري ساليان متمادي دو باره او را تهديد مي كند و هيچ شانسي براي رسيدن به شهر و وطن خود ندارد. باكوبا در سكوت مرگباري به سختي قدم برميداشت اما انگار زير لب با خود زمزمه اي داشت:

"شايد فرزند خورشيد آنها را بيش از باكوبا كمك و ياري دهد، شايد آنها ...، نه من نبايد به اعتقادات آسماني آنها پشت پا ميزدم، آنها قادر خواهند بود در زندگي خود  به فرزند خورشيد تكيه كنند،  اگر فرزند خورشيد  از  آنها  گرفته شود شايد باز به جان هم افتاده و بيش از پيش به خوي وحشيگري خود باز گردند، ...."

نويسنده:

مصطفي اميني ولاشاني

(بر اساس مثالي از كتاب ساموئل تبلر، بازديد مجدد از ايروهان)

1389

 

 

 

داستان روباه و گربه

 روباه خیلی زرنگ و حیله گری بود و از اعتماد به نفس بالایی نیز برخوردار بود. همه مرغ و خروسها ، مردم و سگها و او را بخوبی میشناختند . سگ های محله خیلی مشتاق بودند كه او را به چنگ بیاورند اما هیچوقت موفق نمی شدند. روزی همچنانکه روباه از نزدیك محله در حاشیه مزارع كشاورزی گذر میکرد و طبق عادت همیشگی سر و دم خود را بالا نگه داشته  خانم گربه سر و ساده و چولاق محل  را دید و گفت:

چطوری گربه موش خور"

 و گربه بلافاصله با دستپاچگی گفت:

"سلام آقا روباهه ".

آقای روباه نگاهی تحقیر آمیز به او كرد و رد شد. گربه نگاه حسرت آمیزی به قامت او كرد و از هوش و زكاوت او قبطه خورد. ناگهان به فكر افتاد كه چه خوب می شد اگر از زرنگی های روباه معروف چیزهایی یاد می گرفت. پس لنگان لنگان پشت سر روباه دوید و باز گفت:

 "جناب آقای روباه، جناب آقای روباه ...  "

و روباه اعتنایی نكرد. پس گربه همچنان ادامه داد:

 " جناب آقای روباه بزرگ ..."

 تا اینكه روباه به خود زحمت داد و گفت :

"چیه گربه چولاق موش خور"

"می خواستم اگر ممكنه كمی از زرنگی های خودتون را به من یاد بدهید تا ....."

"تا اینكه چی ؟!"

 و بعد ادامه داد

"من هزاران زرنگی دارم و اگر بخواهم آنها را به تو یاد بدهم باید همه عمرم را صرف تو گربه بی عرضه كنم".

گربه خیلی رنجید ایستاد و با جدیت گفت:

"پس تتها زرنگی مرا یاد بگیر"

"زرنگی تو ؟!"

"بله جناب روباه !"

و روباه از روی تمسخر گفت:

"باشه ، باشه خانم گربه موشو خور"

و خندید و ادامه داد:

"خوب شروع كن"

 و باز خندید.  گربه گفت:

"تنها زرنگی من این است كه می توانم با سرعت روی درخت بپرم"

 و روباه که از از شنیدن کلام گربه بشدت قهقه میزد با صدائی بلند گفت:

"فکر کنم  سر پوکت هم محكم توی دیوار خورده ولی روی درخت موش مرده پیدا نمیشه كه تو بخوری"

گربه كه خیلی عصبانی شده بود شروع  به جیق كشیدن كرد  و روباه همچنان می غلتید و می خندید تا اینكه سگ های گله به طمع شكار گربه به سرعت نزدیك می شدند و گربه كه پیش بینی حمله سگ ها را می كرد با نزدیك شدن آنها با عجله روی درختی در همان نزدیكی پرید و روباه همچنان در حال خنده بود كه ناگهان خود را در محاصره سگ ها دید و ... و گربه بالای درخت در حالیكه شاهد پاره پاره شدن روباه زیرك بود با خود گفت:

 "شما موجودات نر شاخ تیزی دارید اما شامه ضعیف ، .... "

سگ ها روباه زیرك و هزار هنر را با اشتها میخوردند وگربه از بالای درخت با لذت تمام نظاره می كرد.

پایان

مترجم:

مصطفی امینی ولاشانی

1384

 

 

 

عاقل ديوانه يا ديوانه عاقل

مرد ميان سالي بود، شوق و ذوق زيادي داشت، گاهي مانند كودكان مي دويد و مي خنديد. آن مرد هر روز صبح با طلوع خورشيد به  كار و تلاش مشغول مي شد، زندگي خوبي داشت و تلخي هاي زندگي را درحلاوت عشق و محبت محو مي كرد، اراده اي قوي داشت و دنيا را به بازي گرفته بود.

یک روز تعطیل با طلوع خورشيد در پياده رو هاي خلوت در حاشيه پاركي مي دويد، بسته كوچكي را ديد كه روي زمين افتاده بود، آن بسته جلب توجه كرد، مرد نگاهي كرد و گذشت، اما آن بسته فكر او را مشغول كرد، پس برگشت و آنرا برداشت، داخل آن عينكي بود، چيزي مثل يك عينك آفتابي معمولي، خواست آن را به دو ر اندازد اما  همانطور كه  مي دويد لحظه اي آنرا بر چشم گذاشت، نگاهي به اطراف كرد و ناگهان ايستاد. خيلي عجيب بود، آدم ها را به گونه ديگري ديد، وحشت زده شد، عينك را برداشت و دوباره همه چيز را مانند قبل ديد، آدم هايي كه در پياده رو آمد و شد مي كردند، رانندگاني كه با سرعت در خيابان هاي اطراف مي گذشتند و… باز آن عينك را امتحان كرد و باز وحشت زده  شد،  پرنده هايي كه بر شاخسارها همراه با نسيم صبحگاهي آواز مي خواندند و... اما آدم ها… آنها..

 آن مرد ديگر رمقي در خود حس نمي كرد، پاهایش می لرزیدند، انگار توان راه رفتن و دويدن را از دست داده بود، چمباتمه زده و در فكر فرو رفت ،  شايد هم فكر او را در خود غرق كرده بود. پس ار اندکی از جا بلند شد و به طرف خانه حركت كرد، اما ديگر نمي دويد، بلكه تلوتلو خوران راه مي رفت، گاهي لحظه اي  آن عينك را بر چشم مي گذاشت و بر مي داشت، عینکی که  در زماني بسيار كوتاه دنياي او را دگرگون كرد،  دنيائي كه انگار ديگر براي او وجود نداشت.

آن مرد به خانه رفت و ديگر از آنجا خارج نشد. من دوست او بودم، چند روز بعد به ديدار او رفتم، حال خوشي نداشت،  خانواده او فكر مي كردند او بيمار است.

از او پرسيدم:

”دوست من تو را چه مي شود؟ “

”چيزي نيست“

”پس چرا اينگونه در خود فرو رفته اي؟!“

مثل اينكه احساس تنهائي مي كرد

” آن عينك, عينكي كه….“ و سكوت كرد

”من حس تو را از نگاهت خواندم“

” تو…“

” بله، و در پس آن عينك خود را چگونه ديدي؟“

” دمي نيز در پس خود“

”و مرا هم ديدي؟“

و او باز سكوت كرد.

نمي دانم او عاقلي بود ديوانه يا ديوانه اي عاقل اما هر چه بود او ديگري بود.

                                                                                                پايان

نویسند:

مصطفی امینی ولاشانی

1385

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:47  توسط امینی ولاشانی مصطفی Amini Valashani   | 

این داستان در سال 1374 به همت دوست گرامی آقای حمید چقاجردی چاپ و منتشر گردید.

 

 

سرزمین كورها

كشور كورها قصه سرزمینی در میان رشته كوه‌های «آند» می‌باشد كه در منطقه «اكوادر» قرار دارد، مكانی كه بعدها «كشور كورها» نام گرفت.

کشور کورها بصورت یک دره فرو رفته در اعماق زمین واز سه طرف بین دیواره‌های سنگی عمودی و سر به فلك كشیده محصور و تنها راه ورود به آن راهی صعب العبور و سنگلاخی بوده است.

در سالهای خیلی دور خانواده‌هایی از مردم چند نژادی پرو كه از ظلم و جور حكام مستبد اسپانیایی به تنگ آمده بودند به این سرزمین دور پناه آوردند. این مردم سالها به دور از مشقت شهر نشینی در كنار طبیعت زیبا و مواهب طبیعی مختلف آن زندگی خود را سپری می‌كردند تا اینكه زلزله و آتش فشان تنها راه عبور و مروراین دره را مسدود و پرده‌ای بین دنیای مردم و محیط خارج آن كشید، پرده‌ای كه تقدیر هرگز ذره‌ای آن را كنار نزد و تغییر نداد.

اما قبل از این واقعه، تنها مردی از این دره گمنام شانس خارج شدن از آنرا برای كمك به ساكنین می‌یابد،‌ مردی كه هیچگاه موفق به بازگشت بسوی زن و فرزند و دوستان خود درآن دره را نیافت. او زندگی بیمار گونة خود را در بین مردم آن سوی دره ادامه داد و در تنهایی و غربت مرد و از خاطره‌ها محو گردید اما قبل از مردن داستان خود را اینگونه بیان كرد:

«آن دره كه قلب بسیاری از مردم را در خود جای داده بود مكانی مطبوع و دلپذیر، دارای آبی گوارا، هوایی لطیف، فضایی آكنده از عطر گل‌ها و نمونه‌ای از زیبایی و طراوت طبیعت بود. دارای خاكی غنی، پوشیده از بوته‌های متنوع و گیاهان زیبا. درختان كاج و صنوبر و جنگلهای انبوه كه در دامنه‌های تند و عمودی كوه‌های اطراف آن كه از قلب طبیعت به ودیعت نهاده شده بود تا زیبائی آن را صد چندان كرده و مانع سقوط توده‌های عظیم بهمن ا به پائین دره گردد. در سه طرف دره كوه‌هایی سر به فلك كشیده، صخره‌های مهیب و پرتگاه‌های عمودی بلند و غیر قابل عبور وجود داشت كه در قله‌های آن توده‌های برف و یخ همچون چادری می‌ماند كه بر بسیاری از فضای بالای دره كشیده شده بود، كوه‌هایی كه دست به آسمان برده تا ستارگان و خورشید را در آغوش بگیرند. اسرار طبیعت همه دست در دست هم نهاده بود تا شكوه و جلال این دره زیبا را افزون كند، دره‌ای كه در هر گوشه آن چشمه سارهای متعدد بر پهنه آن نقش شگفتی زده بودند.

مردم در آنجا بخوبی زندگی می‌كردند و از مواهب طبیعی آن استفاده می‌بردند. حیوانات اهلی را كه در ابتدا با خود آورده بودند بخوبی رشد و زاد و ولد می ‌كردند. مردم در پناه این كوه‌ها كه زیبایی و طراوت دره را پاسداری می‌كردند و آنرا از آسیب حوادث مصون می‌داشتند احساس آرامش و صفای درون می‌كردند، غم‌های خود را در طی سالها زندگی در این دره فراموش كرده و دنیای آنها صفایی به قامت كوه‌ها یافته بود.

اما علت مراجعت من از آن بهشت پنهان شیوع بیماری مرموز ضعف بینائی در میان مردم بود كه در طی سالها آهسته آهسته چهره شیطانی خود را نشان می‌داد و كودكانی كه متولد می‌شدند را تهدید به كوری می‌كرد و این تنها نگرانی عمیقی بود كه تارهای عنكبوتی خود را در این بهشت روی زمین و دور از جور و ستم ظالمان روزگار بیشتر و بیشتر بر پیكر مردم می تنید و آنها را به فكر اندیشیدن چاره‌ای برای رهایی از آن انداخت.

مردم گرد هم جمع شدند و راه نجات را در جبران گناه یافتند، گناهی كه بخاطر عدم احداث زیارتگاه و معبد و مكانی مقدس برای عبادت مرتكب شده بودند. بنابراین تصمیم گرفتند به جبران خطاهای خود بپردازند. پس جواهرات و زینت آلاتی را كه در ابتدا با خود آورده بودند و برای آنها در آن دره استفاده‌ای وجود نداشت جمع‌آوری و به رسم امانت به من سپردند تا اشیاء مقدسی تهیه و اینگونه برای رهایی از بیماری طلب كمك و یاری نمائیم.»

من چهره آفتار سوخته این مرد كه نگرانی و اضطراب بر همه وجودش مستولی شده بود را بخوبی بخاطر دارم، مردی كه چشمانی چروكیده و تقریباً نابینا داشت. او همچنان درد دلهای خود را در جمع مردم می‌گفت و بدنبال یافتن كشیشی برای کمک به مردم بود تا قبل از آنكه بیماری جلو چشم مردم را پرده كوری افكند راه درمانی بیابد. او با همه وجود تلاش می‌كرد تا در نهایت با دستی پر و قلبی مملو از امید بسوی دره باز گردد، اما حادثه زلزله تنها راه ورود به آنجا را بسته و دره را در میان كوه‌های سر به فلك كشیده محو كرده بود. آن مرد نسل پانزدهم انسان‌هایی بود كه به آن دره زیبا مهاجرت كرده بودند.

دنباله داستان تلخ زندگی او را كسی بدرستی بخاطر نمی‌آورد، اما آنچه مشهود است وی پس از مأیوس شدن از رساندن كمك به مردم ساكن دره در سایه غم و غربت و دوری از زن و فرزند و دوستان چشم از جهان فرو بست و بتدریج از خاطره‌ها محو شد، اما داستانی كه او تعریف كرده بود كم كم بنام «افسانه كشور كورها» در بین مردم معروف شد.

اما حیات در میان دره گم شده همچنان ادامه داشت و مردم در انتظار بازگشت و دریافت خبری از پیك خود بودند، انتظاری كه بزودی مبدل به یاس شد و دیو وحشتناك كوری همچنان دنیای مردم را در كام خود می ‌بلعید. پیر مردان در حالیكه چشمانشان سو سو می‌زد تلو تلو خوران به اینطرف و آنطرف می‌رفتند،‌ جوانان حالتی از كوری و نوزادان كور مادرزاد بدنیا می‌آمدند.

دیگر زندگی در آن دره زیبا، ‌طراوت و نشاطی نداشت، دره‌ای  كه با مردمش در میان  دنیای انسان ها بدست فراموشی سپرده شده بود. نسل‌های جدید همچنان قدم بر عرصه حیات می‌نهادند، عرصه‌ای كه دیو وحشتناك كوری آن را جولانگاه خود قرار داده بود. مردم دیگر با دنیای چشم، روشنایی و زیبائی كاملاً بیگانه بودند و با گذشت روزها آنرا بدست فراموشی می‌سپردند. بزرگترها عصای خود را تق تق كنان بر زمین کوبیده و راه می رفتند و بچه‌ها را به این سو و آن سوی دره می‌بردند تا با محیط و مزارع آن آشنا شوند، و به سخنی كوتاه، زندگی با چهره‌ای كاملاً جدید نسبت به اجدادشان در میان آنها ادامه یافت. اما با این وجود مردم مانند پیشینیان خود در خانه‌هایشان آتش می‌افروختند و از گرمای آن در هنگام سرما استفاده می‌كردند، خانه‌هایی كه هرگز پنجره‌ای به بیرون نداشتند.

آن مردم همانند اجداد خود با فرهنگ، رسوم، هنر و فلسفه‌ «پرو» آشنا بودند و آنها را دست به دست و سینه به سینه انتقال می‌دادند. اما هرگز مانند اجداد خود تصوری از دنیای بینائی نداشتند و دنیائی بجز دره‌ای كه در آن می ‌زیستند برایشان وجود نداشت.

كارهای روزمره زندگی، كشاورزی، و همه و همه چیز با قوت و قدرت در میان آنها ادامه داشت. بیش از پانزده نسل از زمانی كه آن مرد برای یافتن مددهای الهی از دره بیرون رفته و هرگز برنگشته بود می‌گذشت  و آن مرد خود نسل پانزدهم انسان هائی بود که به این دره مهاجرت کرده بودند و مردم به این ترتیب در دنیای كوچك خود محصور بودند، تا اینكه مردی از دنیای بیرون، از شهرهای شلوغ و پرجمعیت شانس راه یافتن به این دره فراموش شده را می‌یابد و این است داستان آن مرد:

او كوهنوردی بود از نزدیكی شهر «كیوتر» مردی سفر كرده و دنیا دیده، ‌انسانی متهور كه در طول حیاتش مطالعات زیادی انجام داده بود. او به همراه گروهی از كوهنوردان انگلیسی عازم «اكوادر» بود تا جایگزین یكی از راهنماهای سوئیسی كه در حین كوهنوردی بیمار شده بود گردد، نام او «نونیاز» بود.

گروه جدید كوهنوردان راه خود را در میان ارتفاعات «آند» ادامه می‌دادند. اعضای گروه به «پارسكوتوپتل» رسیدند، جایی كه نونیاز از دنیای انسان ها محو و ناپدید گردید. نزدیك غروب خورشید بود، اعضای گروه ناپدید شدن نونیاز را پس از مدت كوتاهی دریافته و فریاد كنان او را می‌خواندند و به هر طرف جستجو می‌كردند اما اثری از او نیافتند. خورشید نیز به همراه نونیاز ناپدید شده بود. اعضای گروه خسته وكوفته در حالیكه از شدت سرما خون در رگ‌هایشان منجمد شده بود، در انتظر صبح روشنی بخش سرپناهی تهیه كردند اما هیچكدام تا صبح خواب به چشمانشان راه نیافت.

با ظهور اشعه‌های طلائی خورشید بر پیكره سفید و شیشه‌ای ارتفاعات، اعضای گروه جستجوی دوباره خود را آغاز كردند و پس از مدت كوتاهی اثر خراشیدگی بهمن عظیمی را در جائیكه نونیاز ناپدید شده بود دیدند. او به همراه بهمن عظیمی از دامنه‌های تند بطرف دره‌ای مهیب لغزیده بوده، دره‌ای كه چشم توان كاوش در اعماق آن را نداشت.

كوهنوردان در لبه دره مدتی به نظاره ایستادند، درختان تنومند در اعماق آن دره هولناك همچون بوته‌های نورسته بنظر می‌رسیدند و آنجا كشور گم شده و افسانه‌ای كورها بود.

اما اعضای گروه حتی تصوراتشان نیز از پائین آمدن از دیواره‌های عظیم و عمودی آن دره عاجز بود. پس همه دوستان برای او تاسف خوردند، تاسفی از اعماق وجود، بخاطر از دست دادن نونیاز و پس از مدت كوتاهی به راه خود ادامه دادند.

اما مردی كه به اعماق آن دره هولناك سقوط كرده بود زنده ماند.

نونیاز روی توده‌های بهمن مسافتی بیش از هزار پا سقوط كرده بود. این كوه روان پس از سقوطی ژرف در دامنه كوه، جایی كه انبوهی از درختان كاج و صنوبر بود ایستاده بود، و او در میان توده‌های برف و یخ مدهوش و آرام آرمیده بود اما وجود بهمن مانع شكسته شدن استخوان‌های بدنش شده بود. بتدریج نو نیاز روحی در بدن نیمه جان خود احساس كرد، تصوری از شدت بیماری و دراز كشیدن در بستر داشت تا اینکه پس از مدت نسبتاً كوتاهی موقعیت خود را تا حدودی بخاطر آورد، خاطره كوهپیمائی و سقوط او که مانند شبهی در ذهنش می‌چرخید.

روز سپری شده بود و نونیاز شگفت زده ستارگان آسمان كه به او چشمك می‌زدند و نوید حیات می‌دادند را نظاره می‌كرد. بدرستی هنوز نمی‌دانست به كجا و چگونه آمده است.  با دست‌های لرزانش بدن خود را كاوش ‌كرد، درد عمیقی در همه بدنش احساس می‌كرد، لباس هایش  مانند گلیمی به دورش پیچیده و دگمه‌های آن  كنده شده بودند. در پرتو نور ماه نگاهی دردآلود به پیرامون خود انداخت، ‌پرتگاه‌ها و دیواره‌های مهیب و مرتفع اطراف خود را مشاهده نمود. انگار از زنده بودن خود سخت متحیر بود. از شدت درد و وحشت جرأت تكان دادن لحاف پشمینه سفیدی كه او را احاطه كرده بود نداشت. لحظه‌ها به كندی می‌گذشت، بتدریج روشنائی صبحگاهان پدیدار و تاریكی در سپیدی آن محو می‌شد. نونیاز به سختی از جای خود بلند شد و با مشقت فراوان، در حالیكه همه بدنش از شدت درد در هم كوبیده شده بود خود را در مسیر یكی از سراشیبی‌های دره قرار داد و جایی در نزدیكی یكی از چشمه‌سارهای جاری آب گوارا نوشید و در پرتو نور گرم خورشید و نغمه پرندگان كه گوش او را نوازش می‌دادند به خوابی عمیق فرو رفت.

پس از مدتی نه چندان طولانی، از خواب شیرین بیدار شد، اطراف خود را با دقت بیشتری نگریست، همه اطراف دره را صخره‌ها و پرتگاه‌های عمودی سر به فلك كشیده احاطه كرده بودند، آنجا یك دره بود، دره‌ای مرموز در اعماق زمین، دارای مناظر زیبا و شگفت آور، همه جا سرسبز و خرم، نغمه افسون كننده پرندگان، و چشمه سارهای بی شمار و زیبا.

اما ناگهان چیز دیگری توجه نونیاز را بخود جلب كرد، تكه‌های سنگ كه مانند خوشه‌هایی منظم در پائین دره روی هم چیده شده بودند، بنظر می ‌رسید دست انسان هایی در ساختن آنها نقش داشته است. نونیاز به خود تكانی داد و برای مدتی، در حالیكه مانند ماری خود را به تخته سنگ‌ها می‌سائید از دامنه كوه بطرف پائین آن دره مرموز حركت كرد. او همچنان تلاش می‌كرد، نور خورشید باز كم رنگ و كم رنگتر می‌شد، آواز پرندگان رو به خاموشی می‌رفت و بزودی تاریكی زودرس دره فرا می‌رسید. نونیاز در پناه تخته سنگی نشست با دقت نگاهی به ته دره انداخت،‌انگار شعله‌های نور ضعیفی از پس سنگها سوسو می‌زدند، سنگ‌هایی كه از دور منظره خوشه گندم را داشتند. نونیاز چند ساقه برگ از بوته‌ای جدا كرد و مشغول جویدن آنها شد تا شاید گرسنگی خود را كمتر احساس كند.

نونیاز نزدیك ظهر روز بعد موفق شد خود را به پائین دره برساند، بسیار خسته و گرسنه بود، در گوشه ای نشست و مقداری آب نوشید و در حالیكه با كنجكاوی زیادی به اطراف می نگریست هر لحظه بر شگفتی او افزوده می شد. بیشترین سطح دره را مزارع شاداب به طرز خاصی پوشانده و با گل های زیبایی زینت یافته بودند، مزارعی كه با مهارت دست انسان تجلی یافته و به شكل منظمی آبیاری می شدند. جریان صاف و زلال آب چشمه سارهای دامنه كوههای اطراف در میان دره به هم پیوسته و بصورت نهری جاری بود، و اینها نشانی از زندگی مردمی متمدن در این گوشه دور افتاده و فراموش شده دنیا را تداعی می كرد.

منظره خیابانها بسیار منظم و دو طرف آنها با سنگ هایی جدول بندی شده بودند. خانه های مركز روستا بر خلاف سیستم نامنظم كوهپایه ای در امتداد خطهای منظم در دو طرف خیابان های اصلی با دقت زائد الوصفی بنا شده بودند. اما در كنار آن همه نظم حاكم بر دره رنگ آمیزی ساختمان ها و درب های كاملاً غیر منظم بنظر می رسید، بعضی قسمت ها رنگ آمیزی و برخی بدون رنگ مانده بودند. رنگهای خاكستری، خرمایی، تیره، روشن، و قهوه ای بصورت پراكنده و نامنظم در خانه های روستا جلب توجه می كرد. منظره رنگ ها، برای نخستین بار كلمه «كوری» را در ذهن نو نیاز تداعی كرد و با خود گفت:

«كسانی كه اینها را ساخته و رنگ آمیزی كرده اند باید مانند خفاش كور باشند»

نونیاز با قدم های آهسته و چشمانی گشاده بطرف روستا حركت كرد، در نزدیكی آبشار كوچكی ایستاد، براحتی قادر بود تعدادی از مردان و زنانی را كه در مزارع بودند ببیند. در سویی دیگر تعدادی از بچه های كوچك دیده می شدند و در نزدیكترین نقطه سه مرد در حال حمل دلوهای آب بر پشت خود بودند كه آنها را به طرف خانه هایشان می بردند، دلوهایی كه بنظر می رسید از پوست شتر ساخته شده بودند. نونیاز با دیدن آن سه مرد، در حالی كه صدای قلب خود را بخوبی احساس می كرد، در پشت تخته سنگی بزرگ مخفی شد، اما همچنان چشم از آنان بر نمی داشت، آن سه مرد در حالی كه پشت سر هم حركت می كردند با خود زمزمه ای داشتند. رفتارشان چنان محترمانه و موقرانه بود كه نونیاز به خود جرأت داد از پشت تخته سنگ بیرون آید. در مقابل آنها ایستاد و آنها را صدا زد، صدایی كه در تمام دره طنین افكند.

آن سه مرد ناگهان ایستادند و سرهای خود را به اطراف چرخاندند، مثل اینكه بدقت به هر سو نگاه می كردند و بدنبال صاحب صدا بودند. حالتی آمیخته از ترس و تعجب در چهره هایشان مشهود بود. نونیاز با دست خود كه آنرا كاملاً بالا برده بود به طرف آنها اشاره كرد تا او را ببینند. اما ظاهراً توجهی به اشارات او نمی كردند، با خود چیزی گفتند مثل اینكه جواب او را داده باشند و دوباره به حركت خود ادامه دادند. نونیاز باز هم فریاد زد و با دست به آنها علامت داد اما باز هم تأثیری نبخشید و پس از توقفی كوتاه به راه خود ادامه دادند. برای دومین بار كلمه «كوری» در ذهن نونیاز تداعی شد و با خود گفت:

«احمق ها باید كور باشند، احمق ها باید كور باشند»

بعد از آن همه فریاد و اشاره او مطمئن شده بود كه آنها بایستی كور باشند. لذا با سرعت و عجله، در حالی كه گرسنه و خستگی او را از پای درآورده بود، تلو تلو خوران خود را به جلو آنها رساند، دیگر جای هیچ تردیدی نبود كه اینجا همان كشور كورهاست كه سالیان پیش در افسانه ها آمده بود، افسانه هایی كه اكنون برای او رنگ واقعیت بخود گرفته بودند. نونیاز شهامت خاصی در وجود خود احساس كرد و به خود جرأت بیشتری داد، چرا كه او تنها بیننده كشور كورها بود و

با شادی و شور خاصی با خود زمزمه می كرد:

« در كشور كورها، در كشور كورها، یك مرد یك چشم هم پادشاه است»

آن سه مرد با رسیدن نونیاز در كنار هم شانه به شانه ایستادند، به او نگاه نمی كردند. اما گوش های خود را به طرف او تیز كردند تا صدای او را بهتر بشنوند. آن سه مرد در همان لحظات اول به خوبی دریافته  بودند  كه  صدای  پای  غربیه ای است، صدائی پایی  كه  برای  نخستین  بار  می شنیدند.

« اما این غریبه از كجا آمده است؟! »

 قدری هراسان بنظر می رسیدند. نونیاز در زیر نور ماه بخوبی می دید كه چگونه چشم های آنها بسته و مثل توپی چروكیده و در هم رفته بودند. یكی از كورها سكوت سنگین را شكست و لب به سخن گشود:

«یك مرد، صدای یك مرد!!»

شنیدن این كلمات كوتاه زبان اسپانیایی را برای نونیاز تداعی كرد. آن مرد ادامه داد:

« او، او یك مرد است و شاید هم یك روح كه از داخل كوهها بیرون آمده »

نونیاز در حالی كه آهسته و با احتیاط به آنها نزدیك می شد به یكباره همه جزئیات افسانه كشور كورها مثل برق از ذهنش گذشت و باز با خود گفت:

« در كشور كورها، آری در كشور كورها یك آدم یك چشم هم پادشاه است »

نونیاز در حالی كه با دقت اجزاء بدن آن سه مرد را نظاره می كرد، مؤدبانه سلام و با آنها صحبت كرد. یكی از كورها گفت:

« برادر پدرو این مرد، این مرد از كجا آمده  ؟! »

« از بالای آن كوهها آمده ام، از آن دور دورها، از جایی بیرون از كشور شما، از جایی كه انسان ها می توانند ببینند، از جایی نزدیك شهر بوگوتا، جایی كه هزاران انسان زندگی می كنند، آنجا، آنجا كه شهرهای آن آنقدر بزرگ است كه به چشم نمی آید.»

پدرو جواب داد:

« انسان ها می توانند ببینند؟!»

و دومی ادامه داد:

  « از آن طرف كوه ها، جایی كه ...؟! »

و ناگهان آن سه مرد دستان خود را كاملاً باز كردند. مثل اینكه می خواستند پرنده ای را قبل از فكر پرواز به چنگ گیرند. آنها آهسته به طرف نونیاز پیش رفتند و او هم به همان آهستگی به عقب قدم بر می داشت. یكی از كورها گفت:

«بیا زبون بسته، بیا فرار نكن»

و بعد با توجه به صدای پای نونیاز یكمرتبه با قدم های بلند به او رسیده و مانند عقاب های گرسنه او را در چنگال گرفتند، با وسواس خاصی با دست های خود همه اعضای بدن او او را كاوش می كردند، حیرت خاصی همه وجودشان را فراگرفته بود، با خود می اندیشیدند، اما او هم مانند خودشان یك انسان بود اما از كجا، براستی او از كجا آمده ... نو نیاز ناگهان فریاد زد:

« آهسته، مواظب باش انگشتت را در چشمم نكنی»

و در حالی كه چشمان او را با وسواس خاصی لمس می کردند پدرو گفت:

« مخلوق عجیبی ست، موهاشو ببین، مثل موی شتره »

و كوریا ادامه داد:

« مثل صخره هایی كه او را زائیده اند خشن و زبره »

و سومی افزود:

« او حرف میزنه، باید یك انسان باشه، یك انسان»

پدرو خطاب به نونیاز گفت:

« هون پس تو تازه به دنیا اومدی؟! »

نونیاز كه كاملاً سر درگم شده بود جواب داد:

«درست از بالای آن ... آن كوهها، آن صـ ... صخره ها؛ از ... از دنیای ...بزرگ، به اندازه، به اندازه دوازده روز سـ ... سفره دریائی آمده ام»

كورها به زحمت به حرف های نونیاز گوش می دادند، حرف هایی كه برایشان هیچ مفهومی در بر نداشت. كوریا تلاش می كرد این پدیده را بصورت عملی و منطقی توضیح دهد:

« هون، پدرانمون گفته بودند كه كوه ها گاهی میزاند و بیشتر وقتی هوا مرطوبه اونا میزاند»

پدرو با حالتی اندیشمندانه گفت:

« او را باید به نزد رئیس و پیشوای خودمون ببریم»

و كوریا فریاد زد:

« اول باید جار بزنیم، آخه ممكنه بچه ها بترسند، آخه اون موجود عجیبیه»

كورها همچنان كه نونیاز را مانند شكاری در دست داشتند شروع به جار زدن كردند و او را با خود كشان كشان به پیش می بردند. نونیاز در برابر رفتار آنها با حالتی اعتراض آمیز گفت:

«اما ... اما من می توانم ببینم، من، من چشم دارم»

یكی از كورها گفت:

« ببینی؟ »

و با حالتی استهزاء آمیز ادامه داد:

« آری آری تو می توانی ببینی !!»

نونیاز در حالی كه مقداری عصبانی بنظر می رسید گفت:

« بله من می توانم ببینم »

كوریا برای همراهان خود توضیح داد:

« اون تازه بدنیا اومده، هنوز حواسش سرجا نیست، و بخاطر همینه كه حرف های بی معنی میزنه، باید او را همینطور با خودمون ببریم»

نونیاز با خود می اندیشید

« بالاخره در موقعیتی مناسب آنها را نسبت به جهان واقعیات آگاه خواهم  كرد، به آنها خواهم گفت چقدر شگفتی و زیبایی در جهان پیرامون آنها وجود دارد، از شهرهای بزرگ و كوچك و از همه چیز برایشان خواهم گفت.»

نونیاز همچنانكه او را به پیش می بردند می دید كه مردم چگونه در حال فریاد زدن و جمع شدن در میدان مركزی روستا هستند و بی صبرانه از تولد فرزندی از كوه به یكدیگر خبر می دادند. همانطور كه به مركز روستا نزدیكتر می شد آن میدان را بزرگ و بزرگتر می دید و رنگ های درهم و عجیب بیشتر توجه او را به خود جلب می كرد. وقتی به میدان رسیدند همه مردم از زن و مرد، پیر و جوان و كودكان مثل گردبادی به دور او می چرخیدند، پچ  پچ می كردند، او را لمس می كردند، می بوئیدند، و گاهی به حرف های او گوش می دادند. به نظر می رسید مقدمات تاجگذاری او در كشور كورها فراهم می شد و نونیاز با ذوق و حرارت خاصی در میان مردم صحبت می كرد، از دنیای وراء این دره، از همه جا و همه چیز.

بتدریج بعضی از زن ها و بچه ها آهسته آهسته از گرد او دور می شدند چرا كه صدای او قدری خشن تر از صدای مردم بنظر می رسید. آن سه مردی كه در ابتدا نونیاز را گرفته بودند با حركات خود وانمود می كردند كه تنها آنها مالك بی چون وچرای او هستند، او را پیدا كرده اند، و مرتباً تكرار می كردند:

« یك مرد وحشی زاده سنگ ها»

پدرو در حالی كه نونیاز را خطاب قرار داده بود گفت:

«آی بوگوتا، یك مرد عجیب كه حرف های عجیب میزنه، شنیدی چی گفتم بوگوتا؟!»

بعد رو به مردم كرد و گفت:

«هنوز ذهنش راه نیفتاده، تازه بدنیا اومده، تازه زبون باز كرده»

یكی از پسر بچه ها نیشگونی محكم به دست نونیاز گرفت و با استهزاء گفت:

« اوی بوگوتا»

و نونیاز، آری او، همچنان به تلاش گرم خود ادامه می داد

« من از دنیای بزرگ به اینجا آمده ام، جایی كه انسان ها می توانند ببینند، جایی كه ...»

« آری تو از بوگوتا آمدی، تو از شهرهای بزرگ آمده ای، تو ...»

سپس مردم همچنان كه او را در میان  داشتند  بطرف  امارت بزرگ دهكده  بردند، جائی كه مثل سایر خانه ها تاریك بود و هرگز پنجره ای به بیرون نداشت، تاریك تاریك، مثل شب های بی ستاره.

مردم با رسیدن به اقامتگاه پیشوای خود نونیاز را مانند شكاری ضعیف در محضر او بر زمین انداخته و گرد او حلق زدند و نونیاز باز هم به تلاش خود ادامه می داد و امیدوار بود پیشوای بزرگ كه مرد عاقل و بزرگی بود از حرف های او چیزی بفهمد.

« من از دنیای بزرگ آمده ام، از شهرهای شلوغ، صخره ها مرا نزائیده اند، من ...»

كلمات نونیاز برای پیشوای بزرگ نیز هیچ معنی و مفهومی در بر نداشت.

صدای كوریا از میان جمعیت باز شنیده شد

« اون تازه بدنیا اومده، كوهها او را زائیدن، هنوز حرف های بی معنی میزنه، هنوز زبونش درست باز نشده»

و هر كس چیزی می گفت. نونیاز كه شدت گرسنگی، خستگی و كوفتگی او را از پای درآورده بود، همچنان كه در میان مردم روی زمین افتاده بود فریاد زد:

« آیا می توانم بنشینم؟ من با شما جدال نخواهم كرد»

مردم پس از مشورتی كوتاه به او اجازه نشستن دادند. صدای مرد كهنسالی كه همان پیشوا یا كدخدای بزرگ روستا بود سكوت نسبی را در میان جمعیت بوجود آورد، او نیز از حرف های نونیاز چیزی نفهمیده بود، و نونیاز این بار در كمال دقت و سادگی دنیای بزرگ پیرامون آنها را برایش توضیح داد. دنیایی كه او از آنجا به داخل این دره سقوط كرده بود، دنیایی كه در آن آزاد بود، از آسمان گفت از ستارگان، كوهها، چشمه ها، زیبائی و ... اما نتیجه همچنان یكسان بود. كدخدا كه مردی متفكر و بزرگ بود و از احترام خاصی در بین مردم برخوردار بود با خود سخت می اندیشید كه چگونه باید این انسان تازه متولد شده از دل سنگ ها را هدایت و ارشاد كند. پس از مدتی كه انتظار سختی برای نونیاز بود او لب به سخن گشود و با نونیاز در مورد واقعیات زندگی، فلسفه، مذهب و بسیاری مطالب دیگر صحبت كرد و اینكه دنیای آنها چگونه از درون سنگ ها پیدا شده و چگونه قاطرها و شترها بوجود آمده اند، چگونگی پیدایش و تكامل انسان، چگونگی خلقت فرشتگان كه آنها صدایشان را می شنیدند و لذت می بردند (همان صدای پرندگان را می گفتند)، چگونگی تقسیم زمان بین سرما و گرما(سرما همان شب و گرما روز است) و اینكه در وقت گرما مردم می خوابند و به استراحت می پردازند و در وقت سرما به كار و تلاش مشغولند. در پایان كدخدای بزرگ به نونیاز توصیه كرد كه چگونه بایستی از تجربیات و اندوخته های فكری دیگران بهره مند شود و حقایق را بهتر و سریعتر بفهمد. و مردم نیز با رضایت تمام سخنان او را تأیید   می كردند.

اشعه های طلایی خورشید بتدریج از دیواره های مرتفع كوههای اطراف به پائین سرازیر بودند و روز فرا می رسید و مردم بایستی طبق عادت به استراحت بپردازند. از نونیاز پرسیدند

« حالا وقت استراحت است آیا تو خوابیدن را میدانی؟»

و اوکه از شدت خستگی و گرسنگی از پای درآمده بود با صدایی بریده بریده جواب داد

« آ... آری مـ ... من خوابیدن را می دانم»

اما قبل از آن طلب مقداری غذا كرد.

در پایان، در حالی كه مردم نونیاز را تشویق به تفكر در مورد توصیه های بزرگ روستا كردند برای او مقداری نان و شیر شتر در ظرفی گلی آورده و از او خواستند تا فرارسیدن وقت كار به استراحت بپردازد. نونیاز گرچه بسیار خسته بود اما ذره ای خواب به چشمانش راه نیافت. او نشسته و به سرنوشت خود و دره ای كه هرگز قبلاً تصور آنرا نمی توانست بكند فكر می كرد، به افسانه كشور كورها، افسانه ای كه اكنون برایش رنگ واقعیت بخود گرفته بود.

نو نیاز در خلوت خود گاهی می خندید، خنده ای كه با خشم و حیرّت همراه بود و با خود زمزمه می كرد.

«كله پوك ها، كله پوك ها. اما بی خیال، آنها بهر حال نسل ها نابینا بوده اند، من با تلاش و كوشش می توانم و بایستی بتوانم آنها را سر عقل بیاورم، باید فكر كنم، باید فكر كنم»

او همچنان كه در اندیشه های خود غوطه ور بود، خورشید به آرامی در پشت آن كوههای سر به فلك كشیده محو می شد و وقت كار وفعالیت مردم نیز آغاز می گشت.

صدایی از دور شنیده شد كه نونیاز را می خواند

« هی بوگوتا بیا اینجا »

و نونیاز كه در كنج اطاق نشسته بود با شنیدن صدا فكری كرد: او آهسته از جای خود بلند شد، صدای قلب خود را می توانست بشنود. مانند مورچه ای سبك بار و آرام حركت كرد، از اطاق خارج و وارد خیابان شد. صدا از دور باز شنیده شد

« هی بوگوتا حركت نكن»

و نونیاز با خود خنده ای كرد، خنده ای كه هرگز صدایی نداشت. آهسته خود را روی بوته های مزرعه ای در حاشیه خیابان قرار داد.

« ای بوگوتا علف ها را لگد نكن، مگر نمیدونی كه این كار مجاز نیست»

نونیاز از شنیدن این هشدار سخت متحیر شد، چرا كه صدای پایش را خود نیز احساس نكرده بود. دو نفر از كورها كه او را می خواندند بطرف او دویدند و نونیاز آهسته قدم بر خیابان گذاشت و گفت

« من اینجا هستم »

كورها پرسیدند

« چرا وقتی تو را صدا كردیم نیامدی، آیا باید مثل بچه ها با تو برخورد كنیم، وقتی راه میروی صدای پایت را نمی شنوی؟»

نونیاز خندید، خنده ای غمگینانه و گفت:

« من می توانم اینجا و هر جای دیگر را می ببینم، نیازی به شنیدن صدای پایم ندارم»

و مرد كور گفت:

« در دنیای ما این حرف ها معنی ندارد، این حرف های ابلهانه را تمام كن و سعی كن عاقل شوی، بدنبال صدای پای ما حركت كن و همراه ما بیا»

نونیاز در حالی كه می گفت:

« نوبت من هم خواهد شد، نوبت من هم ...»

بدنبال آنها حركت كرد

« دنبال ما بیا، تو خیلی چیزهاست كه باید یادبگیری »

نونیاز گفت:

« آیا كسی به شما نگفته كه در كشور كورها یك مرد یك چشم هم می تواند پادشاه شود؟»

و آن ها در حالی كه از كلمات نونیاز به خنده افتاده بودند و شانه هایشان بالا و پائین می رفت گفتند

«كورها، دنیای كورها، پادشاه، یك مرد یك چشم، هنوز دیوانه است، هنوز...»

نونیاز بخوبی دریافته بود كه شرایط بمراتب دشوارتر از آن است كه بتواند تصور كند. تصمیم گرفت در فرصتی مناسب دست به  كودتا بزند و شاید از این راه موفقیتی در مورد تفهیم واقعییات ذهنی خود به  مردم  بدست آورد. او شب ها را با كار و تلاش سخت  و  طاقت  فرسا  به  صبح می آورد  و آن شرایط سخت را تحمل می كرد، تحملی دشوار.

مردم كشور كورها زندگی ساده ای داشتند، سخت كوش و مقاوم بودند، دارای اصالت و زندگی اجتماعی بودند، به اندازه نیازمندی های خود غذا و لباس داشتند و روز و فصل استراحت و كار، نوای آواز و موسیقی، عشق و محبت و همه و همه چیز كه
انسان ها دارا هستند زوایای زندگی آنها را تشكیل می داد. آنها در امورات زندگی خود
دقت زائد الوصفی داشته و از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بودند وبدنبال تقدیر و سرنوشت خود حركت می كردند، انگار هر آنچه طبیعت در میان آنها به ودیعت نهاده شده بود در جهت ارضای نیازهایشان قرار داشت.

در كشور كورها همه افراد برای خود ابزارهای كشاورزی داشتند كه خط های برجسته روی آنها نشان مالكیت هر كدام از آن افراد بود. ابزارهایی كه مردم بواسطه آن زمین را شخم می زدند و قوت و غذای خود را در آن کشت می کردند. مردم كشور كورها مردمی زیرك و باهوش بودند، آنها می توانستند كوچكترین حركت افراد را از فاصله دور تشخیص داده و صدای قلب آنها را بشنوند. كار و تلاش خود در مزارع را با مهارتی خاص انجام می دادند، حس بویائی عجیبی داشتند، شامه ای كه به تنهایی قادر بود افراد را از هم تمیز دهد.

در فرصتی نونیاز در جمع مردم صحبت می كرد، تعدادی از آنها با چهره های افسرده به حرفهای او گوش می دادند. در میان جمعیت دختری بود كه چشم های او پلك و مژه های بلندی داشت و برخلاف سایر مردم چروكیدگی و فرورفتگی در صورت او نبود. بنظر می رسید چشم هایش را در زیر انبوه مژه های بلند و زیبایش مخفی كرده، دختری كه كم كم در زوایای قلب نونیاز جای می گرفت. نونیاز مخصوصاً امیدوار بود كه آن دختر كه ظاهر چشمانش مثل او بود و با شیفتگی خاصی به سخنانش گوش می داد را بتواند در مورد واقعییات موجود متقاعد سازد. نونیاز با گرمی و شور و در عین حال ساده و روشن در مورد مناظر زیبا، آسمان، درخشش خورشید و ... صحبت می كرد. و آن دختر كه نامش مدینا بود با همه وجود گوش می داد، لذت می برد، و گرچه آن كلمات برایش مفهومی در برنداشت اما شاعرانه و زیبا می نمود.  یكی از ساكنین كشور كورها در برابر اندیشه های نونیاز لب به سخن گشود:

« براستی هیچ كوهی وجود ندارد، فقط سنگ هایی هست كه در نزدیكی آن شترها و قاطرهای ما می چرند، جایی كه آخر دنیاست. بر فراز ما سقفی است صاف كه شبنم  و آب  به پائین  می ریزد و ...»

تصور دنیای شبیه یك غار، تصوری بود كه ریشه در اعتقادات آنها داشت.

روزی قبل از طلوع خورشید در حالی كه نونیاز با تعدادی از مردم در مركز روستا ایستاده بودند، پدرو را دید كه در یكی از معابر كه آنرا خیابان شماره هفده می نامیدند بطرف مركز روستا در حركت بود اما هنوز فاصله زیادی با آنها داشت. نونیاز فرصت را مغتنم شمرد و گفت:

« گواه آنچه به شما در مورد دنیای چشم گفته ام، به شما خبر می دهم كه پدرو به سمت ما در حركت است »

یكی از پیر مردان گفت:

« صدای پای او در خیابان هفده می آید اما او به اینجا نخواهد آمد چون اینجا كاری ندارد.»

و پس از مدت كوتاهی كه انتظار طولانی برای نونیاز بود پدرو مسیر خود را تغییر ودر خیابان شماره ده به طرف دیواره های صخره ای راهش را كج كرد كه باعث شد نونیاز به سختی مورد تمسخر مردم قرار گیرد.

سپس نونیاز تصمیم گرفت مردم را ترغیب كند به همراهی یك نفر از مردم روستا از دامنه كوه، جایی كه فاصله زیادی با مركز روستا داشت بگوید مردم چه فعالیتی دارند و اینگونه تجسمی از قدرت بینائی را در ذهن مردم بوجود آورد. اما ناگهان بخاطر آورد كه فعالیتهایی كه قابل ذكر باشد و قدرت چشم او را آشكار سازد در وقت كار و تلاش آنهاست كه هنگام شب است و روز نیز كه همه در استراحت بسر می برند.

نونیاز كه همه دربهای امید یكی پس از دیگری به رویش بسته می شد، تصمیم گرفت به زور متوسل شود. با خود اندیشید یكی از بیل های آنها را بدزدد و اینكار را كرد. با خود گفت:

« اگر با این بیل یكی دو نفر را بزنم و فرار كنم، مردم پی به قدرت تازه ای در وجود من خواهند برد و زمینه پذیرش واقعییات ممکن است در آنها فراهم می شود»

اما متوجه احساس مرموزی در خود شد، احساسی كه به او هشدار می داد و او را از آزار مردمی كه نابینا بودند باز می داشت.

نونیاز در دریای مواج اندیشه های خود مانند كشتی طوفان زده ای همچنان بالا و پائین می رفت كه ناگهان در كمال حیرت دریافت كه همه مردم از دزدیده شدن یكی از بیل ها در فاصله زمانی خیلی كوتاه مطلع شده اند و در حالیكه گوش هایشان را به طرف او تیز كرده و مراقب حركات او بودند یكی از آنها فریاد كنان گفت:

«آن بیل را كنار بگذار»

و نونیاز كه از مشاهده این صحنه دچار حالتی آمیخته از ترس، حیرت و نومیدی شده بود، نزدیك بود دستور صریح او را اطاعت كند. اما از جا برخاست و با سرعت از میان مزارع به طرف یكی از دامنه ها فرار كرد. و مردم نیز كه رد پای او را بسادگی تشخیص می دادند، در حالیكه آماده جنگ با او بودند، به دنبالش روان شدند. نونیاز پس از طی مسافتی در گوشه ای آرام نشست، بطرف مردم نگاه كرد، با خود اندیشید:

« مبارزه و جنگ با كسانی كه دارای اساس فكری متفاوتی هستند شرط انصاف نیست.»

مردم از مسیرهای مختلف با بیل و چوب پچ پچ كنان به طرف او می آمدند. مقداری پیش آمده بو می كشیدند و گوش می دادند. اولین باری كه آنها اینكار را كردند نونیاز با خود خندید اما بعد از آن دیگر نخندید، چون گروهی از جمعیت مستقیماً به سمت او در حركت بودند و هر لحظه نزدیك و نزدیكتر می شدند.

گروهی از مردم در مدتی كوتاه به نزدیك او رسیدند، به شكل هلالی در مقابل او ایستادند و گوش های خود را به طرف او تیز كردند. نونیاز آرام ایستاد، بیل را در دست محكم فشرد، آیا باید به آنها حمله كند؟! خاطره ابتدای سقوط به دره در ذهنش رژه  رفت

« در كشور كورها یك مرد یك چشم هم پادشاه است»

نونیاز به پشت سر خود نگاه كرد، دیواره های بلند سر به فلك كشیده و از روبرو مردمی كه سخت در مقابل او ایستاده و گروههای دیگر آنها که در راه بودند. آیا باید به آنها حمله كند؟!

یكی از كورها فریاد زد:

« آی بوگوتا، بوگوتا كجائی »

و نونیاز همچنان كه بیل را در دست می فشرد قدمی از جا حركت كرد، حركتی آهسته. اما انگار صدای پای او مثل طبلی در كوهها طنین افكند و به یكباره خود را در محاصره مردم دید.او با خود گفت:

« اگر مرا گرفتند آنها را خواهم زد »

قسم یاد كرد

« بخدا آنها را خواهم زد»

و بعد از اندیشه های خود بیرون آمد و فریاد زد

« نگاه كنید من اینجا هستم، در میان شما، من هر كاری خواستم در این دره می كنم، آیا می شنوید؟ هر كاری خواستم می كنم و به هر كجا خواستم میروم»

اما براستی به كجا؟!

مردم همچنان آهسته آهسته به پیش آمده و حلقه محاصره را تنگ و تنگ تر می كردند، درست صحنه ای مثل نمایش گاو بازی كوران بود. یكی از كورها فریاد زد

« دور او را بگیرید»

و نونیاز با صدایی راسخ اما لرزان فریاد زد

« شما نمی فهمید، شما كور هستید و من می توانم ببینم، مرا به حال خود بگذارید، مرا به حال خود بگذارید »

از میان جمعیت صدایی شنیده شد كه می گفت:

«بوگوتا آن بیل را كنار بگذار و از مزرعه بیرون بیا»

دستور صریحی بود، مثل دستورات انسانهای متمدن كه برخاسته از احساس خشمگینانه باشد. نونیاز در حالیكه مردم را دقیقاً زیر نظر داشت و با احساس خاصی هق هق می كرد با صدای بلند گفت:

« من شما را می زنم، بخدا شما را می زنم، مرا به حال خود بگذارید.»

یكی از كورها از دایره جمعیت جدا شد و به نونیاز حمله كرد و او سرگردان در میان توده مردم می دوید، بدرستی نمی دانست چه كند، چرا كه مایل نبود كسی را بزند. ناگهان ایستاد، در یك لحظه خود را با همه وجود مهیا كرد و در حالیكه بیل را با قدرت تمام بدور خود می چرخانید واز آن صدایی مانند زوزه باد در كویر به گوش می رسید خود را بر صف مردم كوبید. صدای شكستن و ناله هایی برخاست و نونیاز از محاصره آنها فرار كرد. او می دوید و دور می شد، آری مثل پرندگان رها شده از قفس در سراشیبی دامنه كوه پرواز می كرد و دور می شد.

نونیاز با سرعت از میان مزارع خود را به نزدیك روستا رساند، مردم در حالیكه چوب ها و بیل ها را در دست می فشردند و با خود نجوا می كردند، با عجله اینطرف و آنطرف می دویدند. نونیاز نیز حالتی گیج و سردرگم داشت، هراسان بود، به زمین می خورد و بر می خواست و پشت سر خود را نگاه می كرد. او با عجله خود را به طرف دامنه های عمودی روبرو رساند، با دست و پا راه می رفت، تا جایی كه نیرو در بدن داشت بالا رفت و در نزدیكی صخره های صاف و عمودی در میان سنگلاخها خود را مخفی كرد.

نونیاز به مدت دو شبانه روز همچنان در دامنه كوه پنهان بود و راه بازگشتی برای خود نمی دید، و نه راه فراری.  گرسنگی، بیماری و وحشت تا اعماق وجودش رسوخ كرده بود، گاهی به طعنه با خود زمزمه می كرد

« در كشور كورها یك مرد یك چشم هم پادشاه است»

نونیاز همه راههای مقابله با مردم روستا را بررسی كرد. اما هر بار خود را در
بن بستی می یافت كه راه گریزی از آن نبود، او باید خود را بدست حوادث می سپرد. گاهی از شدت گرسنگی در میان درختان بدنبال قوتی می گشت اما انگار همه و همه اجزاء این دره هولناك دست در دست هم نهاده بودند تا هر لحظه بر سرگردانی او بیفزایند  و او حیران از سرنوشت خود و آینده ای مبهم و تاریك امید ها و آرزوهایش همچون سرابی در نظرش جلوه می كرد. عاقبت در حالی كه خود را بدست امواج تقدیر سپرده بود تصمیم خود را گرفت.

نونیاز به آرامی به طرف پائین دره، بسوی كشور كورها، حركت كرد و در امتداد یكی از نهرهای آب به پیش می رفت. وقتی او به نزدیك روستا رسید مردم را با صدایی بلند می خواند تا اینكه دو نفر از كورها از خانه های خود بیرون آمده و حاضر شدند برای آخرین بار به حرف های او گوش دهند. نونیاز با دیدن آن دو مرد، بدون فوت وقت بعنوان اولین كلمات گفت:

«من، من دیوانه بودم، آخـ .. آخه تازه بدنیا او.. اومده بودم»

كورها با صدایی برخاسته از رضایت نسبی گفتند حالا بهتر شد. و نونیاز با اعتماد بنفس بیشتری ادامه داد:

«حالا بهتر شده ام، عاقل شده ام، و از گفته های خود اظهار ندامت و پشیمانی می كنم»

نونیاز با خود گریه می كرد، گریه ای كه هرگز صدایی نداشت، از چشمانش
دانه های اشك مثل چشمه سارهای دامنه كوهها سرازیر بود، گریه ای كه از اعماق وجودش  برمی خاست و آرزوهایش را می شست و بر زمین می ریخت. كورها
حرف ها و گریه های او را نشانی از سازگاری و اصلاح فكری او دانستند و از او پرسیدند آیا در مورد دیدن، چشم، و دنیای خود باز هم حرفی به میان خواهد آورد و آیا باز هم به آنها فكر خواهد كرد و او همچانكه هق هق می كرد و شانه هایش مانند بال پرندگان بالا و پائین می رفت گفت:

« نه، هرگز. آن حرف های احمقانه ای بود كه می زدم، این كلمات هیچ معنایی ندارند، حتی كمتر از هیچ، آری كمتر از هیچ»

از او پرسیدند چه چیزی بالای سر اوست و او بیدرنگ جواب داد

« سقفی است كه كاملاً صاف و مسطح است و از آن شبنم می ریزد»

نونیاز در حالیكه همچنان گریه می كرد گفت:

« قبل از آنكه سؤالات دیگری از من بپرسید مقداری غذا به من بدهید از گرسنگی دارم می میرم»

نونیاز انتظار مجازات سختی را می كشید. اما مردم كشور كورها بردباری خاصی داشتند و طغیان و سركشی او را بخاطر حماقت او می دانستند. بنابراین به او قول دادند اگر عاقل بوده و حرفهای بی اساس برخاسته از ذهن بیمار خود را بر زبان نیاورد، كاری مناسب و ساده به او خواهند دارد تا مانند سایر مردم روزگار خود را سپری كند و او نیز كه راه دیگری نمی شناخت مطیعانه به خطا های خود اعتراف کرده و اظهارات آنان را تصدیق و تأیید می كرد.

برای چند روزی نونیاز سخت بیمار بود و مردم بخوبی از او پرستاری می كردند چرا كه او اكنون تا حدودی عاقل شده بود. اما اصرار داشتند كه در خانه ای، جایی كه تاریكی مطلق بود، استراحت كند كه این برای او بسیار تلخ بود. در این اثنی بزرگان و فلاسفه ضمن عیادت در مورد حركات شرورانه قبلی او با وی صحبت می كردند و از ایثار ارشاد و هدایت نسبت به او دریغ نمی كردند.

و اینگونه نونیاز به عنوان یكی از شهروندان كشور كورها پذیرفته شد و او نیز خود را ناچار به پذیرش دنیای جدید می دید. نونیاز همانظور كه به شرایط جدید عادت می كرد، دنیای ماوراء آن كوهها و صخره ها در نظرش محو و بیرنگ می شد.

پیشوای كورها نونیاز را زیر دست مردم بنام یعقوب قرار داد، مرد مهربانی كه او را اذیت و آزار نمی رساند. در جمع آنها پسر برادر یعقوب، و همچنین دختر یعقوب بود، دختر جوانی كه در میان مردم احترام و قدری نداشت. زیرا او همان دختری بود كه چشمانش گرچه كور بودند و از امتیاز سایر مردم كشورش برخوردار، اما مژه های بلندی داشتند و پلك های مژه دار او فرورفته و قرمز نبود. به نظر می رسید آن چشمان هر لحظه می خواستند باز شوند كه برای مردم عیب بزرگی محسوب می شد، بنابراین او خواستگار و عاشقی نداشت، او همان مدینا بود.

با گذشت زمان نونیاز به این فكر افتاد كه اگر موفق به ازدواج با مدینا شود، گذشت زمان كمتر او را ملول می سازد، چرا كه او در نظرش زیباترین مخلوق كشور كورها بود، دختری كه اغلب چشمانش را  به  خود  خیره  می كرد. نونیاز در  طو ل روز، در  حالی كه  همه به  استراحت  می پرداختند، در زیر نوری كه از شكاف دیوارها به درون  می تابید چهره او را نظاره می كرد و محو زیبائی او می شد.

شبی آن دو پس از انجام كارهای طاقت فرسای كشاورزی، در زیر نور ستارگان شانه به شانه یكدیگر نشسته بودند. نونیاز به خود جرأت داد و دست خود را روی شانه مدینا گذاشت و آنرا فشرد و مدینا نیز كه هرگز دست محبت كسی را احساس نكرده بود مشتاقانه همین كار را كرد. هر دو غریبی بودند كه در میان مردم جائی و قدری نداشتند. هر از چند گاهی فرصتی فراهم می شد و او با مدینا در خلوت خود صحبت می كرد، از دنیایی بزرگ، از زیبائی های او، از درخشش موهایش كه همچون اشعه های طلائی خورشید در هنگام غروب آفتاب بود و ... اما مدینا كلمات او را شاعرانه و ناشی از عشق او می پنداشت و نه دنیای بزرگ او را و نه زیبائی های خود را باور داشت.

بنظر می رسید دنیای بی منتهای واقعیات برای نونیازنیز بتدریج در آن دره خلاصه می شد و دنیای ماوراء آن برایش تنها افسانه ای می نمود.  نونیاز از موقعیت های تنهایی خود با مدینا استفاده می كرد و همچنان به تلاش خود ادامه می داد تا به دور از گوش های تیز مردم دنیای چشم و بینائی، دنیای واقعیات زندگی را برای آن دختر زیبا توصیف كند. مدینا با دقت تمام در زیر سایه لطیف نوازش های دست نو نیاز به كلمات او گوش می داد و لذت می برد، بطوری كه او گاهی تصور می كرد مدینا افكارش را باور دارد و شعله هایی از امید در قلبش شعله می كشید، اما همه و همه آن حرف ها برای مدینا چیزی جز تخیلات شاعرانه و عاشقانه نبود.

داستان عشق پنهانی نونیاز و مدینا از حریم تنهایی و خلوت آنان گذشت و خواهر بزرگ مدینا ماجرای عشق آن دو را برای پدرش یعقوب فاش كرد.

مخالفت از ابتدای شروع ماجراهای آن دو آغاز شد گرچه زیاد هم جدی بنظر نمی رسید. زیرا مدینا دختری بود كه از نظر مردم و پدر خود فاقد صلاحیت و ایده ال های زندگی بود و از دیدگاه مردم نیز او شایستگی ازدواج با هیچ مردی از كشوركورها را نداشت. یعقوب احساس ترحم خاصی نسبت به او و نونیاز داشت. چرا كه نونیاز سفیهی بود كه بتازگی مقداری بر سر عقل آمده و گذشته خوبی نداشت و دخترش مدینا نیز دااری پلك و مژه های بلند بود. از طرفی او نمی خواست شاهد گریه های همه روزه دخترش بوده و با ازدواج آنها مخالفت كند. مردان جوان از شنیدن این خبر كم و بیش خشمگین بودند و ازدواج آنها را منشأ تخریب نسل خود
می دانستند.

یعقوب دخترش مدینا را اغلب نصیحت می كرد:

« دخترم تو می دانی كه او احمقی بیش نیست، افكار واهی و پوچ دارد، هیچ كاری را نمی تواند بدرستی انجام دهد، او زاده صخره هاست و ...»

مدینا در حالیكه گریه می كرد گفت:

« می دانم پدر. اما او رو به بهبودی است، بهتر از گذشته شده، مردی قوی و مهربان است، قوی تر و مهربانتر از همه مردم دنیا، او به من عشق می ورزد و من هم عاشق او هستم.»

یعقوب پیر از اینكه حالت عاشقانه و تسلی ناپذیر آخرین دخترش را می دید بسیار پریشان خاطر بود. می دید كه او با همه وجود نونیاز را دوست دارد و عاشق اوست. بنابراین راهی اطاق بی پنجره و نور شورای  كشور خود شد تا به اتفاق بزرگان مرحمی برای زخم های او بیابد. امرا، امنا و بزرگان نیز حضور داشتند.

یعقوب داستان عشق دخترش مدینا و نونیاز را به تفصیل برای آنها شرح داد و افزود نونیاز آدم عاقلی شده و حتی گاهی او را در سلامت عقلی مثل خودشان می بیند. او سعی و تلاش زیادی نمود تا بزرگان را متقاعد كند به ازدواج آن دو رضایت دهند.

بزرگان مشورت كردند یكی از آنها تعمق و تفكر بسیار كرد، او نظر خاصی داشت. او دكتری بزرگ در میان مردم بود و دارای ذهنی فلسفی و مبتكر. به نظر دكتر قبل از تصمیم گیری بایستی نونیاز به دقت از نظر پزشكی معاینه و ارزیابی می شد تا علت تباهی افكار او مشخص می گردید.

مدتی گذشت و در این اثنی دكتر طبق قرار قبلی نونیاز را معاینه كرد و روزی دیگر در همان شورای كشور با حضور بزرگان و یعقوب نتیجه معاینات دقیق خود را اینگونه تشریح كرد:

« من بوگوتا را معاینه كردم و علت بیماری او برای من مشخص شد. من اعتقاد دارم او بایستی معالجه و درمان شود. او براحتی می تواند بهبودی یابد.»

و یعقوب كه با امید و اشتیاق خاصی به روش درمان دكتر گوش می داد، با دست پاچگی پرسید:

« و او براستی خوب می شود؟! و این چیزی است كه من همیشه آرزو داشتم »

دكتر ادامه داد

« مغز او مبتلاست »

و بزرگان در حالیكه با اشاره سر اظهارات او را تأیید می كردند پرسیدند

« خب چه چیزی عامل تباهی افكار اوست؟ »

و یعقوب كه سخت منتظر شنیدن نظر دكتر بود گفت:

« آ ... آری دكتر علت آن چیست؟»

دكتر ادامه داد

«علت آن وجود غده های عجیبی در صورت اوست كه آنها را چشم می خواند، چیزهای  نرمی كه بصورت تورفتگی در صورت او وجود دارند، و به این ترتیب این غده ها روی مغز او اثر گذاشته و او را بیمار كرده اند»

بعقوب با هیجان خاصی پرسید

« بله؟ »

و دكتر با كلماتی شمرده ادامه داد

« و من فكر می كنم بتوانم با اطمینان بگویم بخاطر معالجه كامل وی نیاز به یك جراحی ساده و راحت می باشد، یعنی برداشتن این اعضای آزار دهنده »

« و ... و بعد او، او عاقل می شود؟ »

و دكتر ادامه داد

« او بعد از جراحی كاملاً عاقل شده و یكی از ساكنین قابل تحسین خواهد شد.»

یعقوب در حالیكه خدا را شكر می كرد و از شنیدن این خبر مسرت آمیز سر از پا نمی شناخت با سرعت خود را به خانه رسانید و ماجرای معالجه نونیاز را برای او و مدینا به تفصیل بیان كرد.

شنیدن این خبر برای مدینا بسیار طرب انگیز بود اما نونیاز را دچار شوكی ناگهانی وعمیق نمود و او را دگرگون كرد، مثل زلزله ای كه همه اعضای بدنش را در هم فرو ریخت. یعقوب كه پی به حالت نونیاز برده بود گفت:

« ممكن است دیگران از حالت تو فكر كند ازدواج با دخترم مدینا برایت چندان اهمیتی نداشته و آنقدر كه ابراز می داشتی او را دوست نداری؟! علاوه بر آن تو چگونه جانوری هستی که از کمک و لطف دکتر نیز گریزانی؟!»

بحران شگفت تازه ای برای نونیاز چهره نمایانده بود، از دست دادن چشمانش و زندگی یكسان در میان مردم و یا ... و یا ... و یا هیچ، هیچ راه دیگری در ذهن او خطور نمی كرد. نونیاز همچنان در حیرت فرو رفته بود انگار جسم و جانش از هم جدا شده بودند. درب های آسمان مثل دریچه چشمان مردم به رویش بسته بودند و از سویی دیگر مدینا، آن دختر محبوبش او را ترغیب به پذیرفتن تنها راه نجات می كرد. نونیاز متحیر به دختر نگاه می كرد و زیر لب با سوز و گداز می گفت:

« تو مرا دوست نداری؟!، از اینكه چشمانم را بیرون آورند نگران نمی شوی؟! از اینكه چهره زیبای تو را نبینم ...»

و مدینا از شنیدن حرف های او احساس آزردگی می كرد و با حسرت سر خود را تكان می داد. نونیاز در حالیكه سر خود را پائین انداخت ادامه داد

« همه دنیای من در چشمانم خلاصه می شوند، این همه زیبائی در پیرامون ما  هستند  كه  من  می بینم، گل های با طراوت و رنگارنگ در میان صخره ها، زیبائی و لطافت جلبك ها در میان امواج آب، زلال چشمه سارها، آسمان، آسمان آبی و پرستاره، غروب خورشید با اشعه های طلایی، درخشش ستارگان در شب تار، و از سویی دیگر تو، تویی كه برای دیدنت نیاز به چشم دارم، تا بتوانم چهره زیبایت را نظاره كنم، لب های زیبایت را، دست های دوست داشتی ات را كه روی هم تا خورده اند. من از دریچه چشمانم تو را زیبا یافته ام، زیبائی هایی كه دیگران  زشت می پندارند و ... و بعد از آن باید فقط تو را لمس كنم، ببویم و هرگز نبینم، آنوقت من هم باید در زیر آن سقف سنگی كه شما در دنیای خود ساخته اید قرار گیرم و .... نه تو مرا وادار به اینكار نخواهی كرد، نه می دانم، نه ...»

تردید عمیقی در وجود نونیاز شعله می كشید اما جواب صریحی نداشت كه به مدینا بدهد. مدینا نیز لحظات سختی را سپری می كرد، انتظاری سخت و طاقت فرسا.

« من می خواهم بعضی وقت ها»

و مكث كرد. نونیاز پرسید:

« بله؟ تو می خواهی ...؟»

« من می خواهم بعضی وقت ها، بعضی وقت ها اینطور حرف نزنی»

« مثل چی »

و مدینا ادامه داد

« من می دونم حرف های تو زیباست، شاعرانه است، عاشقانه است، اما همه اینها زائیده تصورات توست. من به آنها عشق می ورزم، آنها دوست دارم، همچنان كه تو را دوست دارم، من ...»

و نونیاز با صدایی بریده بریده جواب داد

« منظور شما، شما فكر می كنید، من باید بهتر باشم، شاید بهتر...»

او انتظارات مدینا و همه مردم ساکن این دره فراموش شده را بخوبی درك می كرد اما انتخاب برایش بسیار مشكل و شاید غیر ممكن بود. از سرنوشت تیره و تاریك خود غم و اندوه تمام وجودش را مثل آتش بی رحمانه می سوزاند و قطرات اشك هر از چند گاهی از چشمانش بیرون می ریخت، اشك هایی كه خاكستر وجود او بود. اما در عین حال احساس مدینا را نیز بخوبی درك می كرد. نونیاز در حالیكه دست هایش را به آهستگی به طرف شانه های مدینا بالا برد گفت

« عزیزم، عز...»

اما حرفی برای گفتن نداشت، او را در آغوش كشید، نوازش كرد و به آرامی در گوشه ای كنار هم نشستند. پس از گذشت زمانی كه انتظار سختی برای هر دو آنها بود، نونیاز با صدایی آرام لب به سخن گشود:

« آیا، آیا اگر، اگر به آن ..»

و پس از مكث كوتاهی ادامه داد

«اگر به آن راضی شوم ...»

مدینا مانند فنری كه از زیر بار صخره خیال خود رها شده باشد از جا پرید، دست هایش را به دور نونیاز حلقه زد و در حالیكه هق هق كنان اشك شادی می ریخت و او را می بوسید گفت:

« اگر تو، اگر تو فقط .. »

در حالی كه تنها یك هفته به زمان جراحی و بیرون آوردن چشم های نونیاز باقی مانده بود، او تمام ساعات روز را وقتی همه مردم در خواب عمیقی فرو می‌ رفتند بیدار بود و فكر می كرد و لحظه ای خواب به چشمانش راه نمی یافت، با خود می اندیشید و در حیرت بی ثمری فرو می رفت، تلاش می كرد برای خود راهی برگزیند اما ...

آخرین روزها و فرصت ها به سرعت می گذشت. نور طلائی خورشید جلوه خاصی به او می داد.  بنظر می رسید آرامتر از روزهای پیش از دیوارهای سنگی بالا می رفت، انگار با نونیاز وداع می كرد، وداعی به وسعت ابدیت.

زمان می گذشت و لحظه موعود نزدیك و نزدیكتر می شد.

« فردا دیگر نخواهم دید، دیگر نخواهم دید، و دیگر...»

و مدینا در حالیكه دست های او را با گرمی می فشرد گفت:

« دلبندم، آنها تو را صدمه زیادی نخواهند زد و تو این درد را بخاطر سلامتی خود و به خاطر عشقت تحمل كن. عزیزم، اگر بتوان با نثار عشق و محبت تحمل درد تو را جبران كرد من با تمام وجود عشق و محبت خود را به پای تو می ریزم، بپای تو، بپای تو كه سراسر محبتی و عطوفت و مهربانی در كلامت موج می زند.»

نونیاز صدای عاشقانة مدینا را با گوش جان می شنید و مانند مرغابی زخمی در دریای مواج افكارش برای خود و مدینا حسرت می خورد. او با خود زمزمه می كرد:

« خدا حافظ ای چشمان من، ای بینائی، ای زندگی من، خدا حافظ »

مدینا  بخوبی می توانست تردید و دو دلی را از صدای  آهسته  پاهای  نونیاز كه به جلو و عقب می رفتند، احساس كند، احساسی كه او را به گریه انداخت.

نونیاز قصد داشت به كنج خلوتی برود، جایی در میان مزارع زیبا، جایی كه
گل های نرگس سفید داشت و در آنجا به انتظار فرا رسیدن لحظه موعود برای قدم نهادن در مسلخ درماندگی و عشق بماند. اما همانگونه كه راه می رفت چشمانش را به بالا دوخت، صبحدم را دید، صبحدمی كه مانند فرشتگان در پوشش زره ای از سراشیبی تپه ها به پائین می آمدند.

به نظرش رسید شكوه و جلال دره، دنیای كورها، عشق او، و همه و همه چیز برایش سیاه چالی از گناه بیش نیست. نونیاز در حالیكه چشم به خورشید داشت وقله های بلند كوهها را نگاه می كرد، تلو تلو خوران راه دامنه كوه را در پیش گرفت. همچنان كه به پیش می رفت تصوراتش از پرتگاههای سر به فلك كشیده و دیواره های سنگی عمودی پرواز کرد و از دنیای كشور كورها گذشت، گذشت و به دنیای دیگری پر كشید، دنیایی كه از آن او بود، بوگوتا، جایی كه هزاران منظره زیبا و مهیج در هر گوشه و كنار آن چشم را به تماشای خود می خواند، شكوه و جلال روزهای آن، مجسمه ها، آبشارها، فوّاره ها، خانه های سپید، سفر روی رودخانه ها و نغمه بلبلان بر درختان، ساحل رودخانه ها را بیاد می آورد، سفری طولانی از رودخانه های بوگوتا، روزها و روزها به شهرهای بزرگ و كوچك، روستاها، جنگل ها، تا جائی كه رودها به هم می پیوستند و از این پیوستگی نغمه شادی سر داده و به دریا می رسیدند، دریائی بی انتها، با هزاران جزیره كوچك و بزرگ، با كشتی هایی كه از فواصل دور دیده می شدند، دنیای كه كوهها آن را محصور نكرده، دنیایی كه آسمان آبی آن به روشنی دیده می شد، آسمانی كه هزاران گوهر در شب های آن می درخشیدند و ...

نونیاز لحظه ای به خود آمد، ایستاد و نگاهی به پائین دره انداخت، مدینا از آن دامنه های بلند كوه بسیار كوچك بنظر می رسید.

نونیاز با سعی و تلاش و با همه نیروئی كه در بدن داشت به طرف دیواره كوه بالا می رفت، مانند ماری پیكر نحیف خود را بر سنگ ها می سائید و بالا می رفت.

با نزدیك شدن غروب خورشید، تلاش نونیاز نیز بتدریج غروب می كرد. او اكنون نسبت به پائین دره مسافت زیادی را پیموده بود و در نزدیكی دیواره های عمودی قرار گرفته بود، دیواره هایی كه توان گذشتن از آنها را نداشت. لباس هایش پاره پاره بودند، بدنش زخمی و از زخم های آن چشمه های خون جاری بود، و همچون چشمه سارهای دره كشور كورها جوششی گرم و تازه داشت. اما با وجود دردها و رنج ها، گرسنگی و تشنگی، او به آرامی در دل سنگ ها دراز كشید، در حالیكه لبخندی بر لب داشت.

نونیاز به سختی گردنش را چرخاند، نگاهی به پائین دره انداخت. بنظر می رسید تا پائین دره، آنجائی كه مدینا به انتظار ایستاده بود، بیش از یك مایل عمق داشت و تیرگی هوا و مه غبار تاریكی بر آن افشانده بود، تاریكی كه سایه مرموزی در درون خود داشت و ... و بالای سر او آسمان  نامحدود.

نونیاز را بیش از این توان نظاره بر آن دره مرموز و آن دیواره های سنگی بالای سرش نبود بنابراین كاملاً بی حركت و آرام آرمید، آرمید همچنان كه لبخندی بر لب داشت.

آخرین اشعه های خورشید خود را از دیواره های سنگی بالا می كشیدند و شب فرا می رسید. مردم كشور كورها كار و تلاش را شروع می كردند و دكتر بزرگ در انتظار معالجت نونیاز، و او آرام در زیر ستارگان آسمان خشنود و راضی آرمیده بود، آرمیده و همچنان لبخندی بر لب داشت، آری لبخندی جاودانی لبخندی که هرگز از لب های او محو نشد.

پایان

نویسنده: H. G. Wells

مترجم: مصطفی امینی ولاشانی

1374

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:45  توسط امینی ولاشانی مصطفی Amini Valashani   | 
 
  بالا